|
| ||||
|
خانواده ی خسرو شكيبايي و جمعي از هنرمندان و همكاران اين هنرمند بزرگ ايستاده اند و آرام و ناآرام گريه مي كنند. مردم هر لحظه، بيشتر و بيشتر مي شوند و ديگر هيچكس نمي تواند وارد محوطه ی بزرگ تالار وحدت شود و صداي تلاوت آيات خداوند... «بسم ا... «حسين بختياري» كه از دوستان قديمي خسرو شكيبايي است، تصنيف مورد علاقه او را مي خواند و مردم و موسيقي با او همراهي مي كنند. " انگار تو هم داری با ما می خوانی عمو خسرو ... این همان تصنیفی است که همیشه در خلوت خودت می خواندی و ... " ! باز هم پرستويي كه مدير مراسم است مي آيد؛ «ما مراسم را طوري برنامه ريزي كرده بوديم كه مسعود كيميايي، ژاله علو و سيروس الوند بيايند و درباره خسرو شكيبايي صحبت كنند، اما به خاطر شلوغي جمعيت نمي توانيم اين كار را انجام بدهيم.» ![]() راست مي گويد !چه كسي تصور می کرد این همه آدم در صبح گرم و تابستانی روز يكشنبه اینجا منتظر آقای بازیگر باشند؟ ايرج راد، مي گويد: « متأسفانه يكي از پديده هاي بازيگري ايران از ميان ما رفت و خاطره كارگرداني نمايش «روسري قرمز» توسط شكيبايي را در سال 48 تعريف مي كند.» چشمها سرخ و تر شده و اين از گريه هاي طاقت فرساي خورشيد نيست !از گرماي وجودي است كه حالا مثل خاطره اي دلنشين در خاطر همه مان تكثير شده و جسمي... سرد! «پويا»می آید . پوريا شكيبايي كه نمي تواند صحبت كند. به سختي بالاي سر پدر مي ايستد: «از همه ی جمعيتي كه اينجا حضور دارند ممنونم! پدرم هم كه اينجاست خيلي خوشحال است. مي دانم كه همه چقدر مهربانيد و چقدر او را دوست دارید.» انگار صداي سنگين و خسته خسرو شنيده مي شود !انگار تشكر مي كند و با همان صداي دلچسب و شيريني كلام مي گويد: «ممنونم...» و مثل هميشه بانگاه و لبهايش مي بيند و مي خندد و ... سكوت! احمدرضا درويش با خودش خلوت كرده. شايد خاطره «كيميا» و «سرزمين خورشيد» را مرور مي كند؛ بهمن فرمان آرا، فقط به گوشه اي خيره شده؛ عزت ا... انتظامي حالا اشكهايش را از پشت عینک آفتابی بزرگش پاك می كند؛ «ديدي هامون چگونه رفت آقاي وكيل؟!» سعيد راد و ايرج راد به احترام ايستاده اند؛ رضا كيانيان چشمهايش را پشت عينك سياهش پنهان كرده وباز انگار مثل نامه اش از رفتن خسرو به خدا و خودش گلایه می کند ... امير شهاب رضويان و ابوالقاسم طالبي دست بر چانه ايستاده اند! ژاله علو، حرفي نزده، اما سخت است كه نگاه كند به پيكر بي جان مراد بيگ و اشك نريزد «يادت هست به خاطر برداشتن يك تفنگ چطور شلاقش مي زدي خاله ليلا! ؟ يادت هست بي جان گرفتي و سلامتش كردي؟!... مي تواني باز هم برش گردانی خاله لیلا؟!» ![]() ايرج قادري در كنار مهدي ميامي ايستاده؛ آنسوتر اما رقيب مراد بيگ است كه آخر بار از او تير خورد و رفت. محمود پاك نيت را مي گويم، همان حسام بيگ كه حالا كنار پيكر بي جان «مراد» با چشم سرخ ايستاده و باز گريه مي كند. پوريا پورسرخ،هدیه تهرانی و مهتاب كرامتي، منوچهر محمدي، علي دهكردي، حبيب اسماعيلي، قطب الدين صادقي و ... همه هستند. فقط تو نيستي، خسروخان!
| ||||
|
| ||||
روزي روزگاري...
خبر كوتاه بود و تكان دهنده . يك پيامك مختصر و بدون توضيح ، ساعت ده صبح جمعه .
"خسرو شكيبايي در گذشت . "
نمي شد باور كرد ، نمي شد به آن حتي فكر كرد . فقط تصاويري بودند ازشيطنت ها ، خنديدن ها ، ناراحتي و خوشحالي هاي مردي كه هزار بار او را روي پرده سينما و صفحه تلويزيون ديده بودم و دوستش داشتم .
و پر رنگ تر از همه اين تصاوير ، تصويرمردي بود با لبهاي ترك خورده كبود ودر لباس راهزني ؛ بيشتر از همه تصوير دوست داشتني " مراد بيگ " روزي روزگاري پيش چشمانم مي آمد و شكيبايي كه با آن صداي دلنشين و خش دار ، آرام و پر غرور و مطمئن با خاله ليلا ي داستان صحبت مي كرد ...
مي دانستم چند سالي است از بيماري كبد رنج مي برد . همين چند روز پيش بود كه به بهانه دريافت جايزه برترين بازيگر سي سال سينماي ايران با او تماس گرفتم . بهانه ، انتخاب او بود اما بيشتر از بهانه دوست داشتم صداي " مراد بيگ " دوست داشتني نوجواني ام را بشنوم . مثل روزهاي بعد از مدرسه چهارده ، پانزده سال پيش كه صداي " مراد بيگ " روزي روزگاري را از تلويزيون روي نواري ضبط كرده بودم و وقت و بي وقت به آن گوش مي كردم .
آن وقت ها " مراد بيگ " كه با جنگلي ها رفت ناراحت بودم . نه يك روز ، نه دو روز كه تا ماه ها صدايش را گوش مي كردم و براي رفتنش حسرت مي خوردم : " اي كاش مراد بيگ راهزن مي ماند ! " ، " كاش آدم خوبي نمي شد " ...
حالا راهزن دوست داشتني روزي روزگاري ، مرد شيرين خانه سبز ، هامون بيچاره هامون ، پدر مهربان كيميا ،
داداش اسد سوخته و عاشق پري و ...دارد همه خاطرا ت مان را با خودش مي برد . همين جشنواره سال گذشته فيلم فجر بود كه همه تماشا گران تماشاي هر فيلمي را با صداي گرم و تبريك سال نوي سينماي او شروع مي كردند . يادتان هست كه اين صدا چقدر برايمان دوست داشتني و صميمي بود كه حتي با آن شوخي هم مي كرديم ؟...
خبر تلخ بود و كوتاه ! كسي كه هفته گذشته قرار مصاحبه ام را براي چندمين بار - طي اين سالها – رد كرد ولي اجازه داد تا باز هم به بهانه اي با مرد دوست داشتني قصه هاي نوجواني ام صحبت كنم خاطره هايم را با خود برد .
چرا يادم نمي آيد ... صفحه دفتر خاطرات نوجواني را كه پر از عكسهايش بود و هنوز دارم شان ... شماره هشتاد مجله گزارش فيلم كه به خاطر عكس روي جلد آن به خاطر مراد بيگ روزي روزگاري گرفتم و بعد از آن سينمايي خوان شدم ... خواهران غريب كه شايد ده بار آن را در سينما ديدم و فكر مي كردم مراد بيگ در آن از همه تنها تر است ... كم كم دارم به خاطر مي آورم ، هامون را كه پشت در اتاق روانشناس و دوست اش نشست و براي زندگي اش گريست : " آزمودم عقل دور انديش را ، بعد از اين ديوانه سازم خويش را ... "
خسرو شكيبايي مرد دوست داشتني تئاتر ، سينما و تلويزيون ايران صبح امروز – جمعه . بيست و هشت تير هزار و سيصد و هشتاد و هفت – در گذشت .
كم كم دارم باور مي كنم و چه باور تلخي ! مثل آنروز ها كه نسيم بيگ آمد و مراد را با خودش برد ... پيش جنگلي ها يا هر كجاي ديگر نمي دانم . فقط مي دانم كه دوشنبه هر هفته منتظر مراد بيگ نوجواني ام بودم و او ديگر رفته بود . حالا انگار باز هم نسيم آمده و او را برده است . باور نمي كنم !
" در شناسنامه اسمش " خسرو" است ، ولی خانواده و بچه محل ها " محمود " صداش می کردند. خسرو شکیبایی متولد فروردین 1323 در خیابان مولوی تهران است .
پدر خسرو سرگرد ارتش بود و وقتی او ساله بود - ظاهرا بر اثر سرطان - از دنیا رفت و باعث شد خسرو پیش از پایان کودکی وارد زندگی بزرگسالانه شود.
قبل از اینکه وارد عرصه تئاتر شود ، توي خیاطی و کانال سازی وآسانسور سازی کار می کرد. در نوزده سالگی برای اولین بار روی صحنه تئاتر رفت و بعد از مدتی به عباس جوانمرد ، معرفی و به صورت کاملا حرفه ای بازیگر تئاتر شد. بازی در تئاتر ادامه داشت تا اينكه در سال 61 با بازی در نقش کوتاهی در فیلم خط قرمز (مسعود کیمیایی) به سینما آمد ... "
فراموش نمي كنم ... همه خاطراتي را كه برايم به يادگار گذاشتي ! فراموشت نمي كنم ، مراد بيگ بزرگ و مغرور و مغرور نوجواني ام را ...
خبر تلخ بود و كوتاه و تكان دهنده : " خسرو شكيبايي ، بازيگر سينما، تئاتر و تلويزيون ساعت نه صبح امروز جمعه 28 تير در سن 64 سالگي به علت نارسايي كبد در بيمارستان پارسيان تهران درگذشت . "
روحت شاد ...
|
یادگار رزم و نبرد ایرانی
سه شنبه 25 تیر 1387 ساعت 2:21:00 PM تعداد بازدید: ۱۳۹
| ||||
بهرهگیری از ظرفیتهای سرشار و دستمایههای پربار ادبیات کهن فارسی همواره از مهمترین توصیههایی بوده که صاحبنظران و هنرمندان باتجربه کشور آنرا به عنوان راهکاری برای برونرفت از بنبست دستیابی به تئاتر ملی و ایرانی مطرح کردهاند. قطبالدین صادقی، یکی از این هنرمندان است که در مقام پژوهشگر، مدرس تئاتر، کارگردان و نمایشنامهنویس، همواره بر رویکرد دراماتیک نسبت به الگوها و محملهای ادبی موجود در ادبیات کهن فارسی تأکید داشته و از موضعی علمی و عملی به این موضوع پرداخته است. صادقی، امسال در تجربهای متفاوت با سالهای اخیر –اجرای نمایش "عکس یادگاری" و "عادلها"- خود نیز چنین مقولهای را در حوزه کار تئاتری در معرض آزمونی دوباره قرار داده است. "یادگار زریران" داستان یکی از بزرگترین و پرافتخارترین کهن قهرمانان حماسی ایرانی به نام زریر است، که به لحاظ جنبههای رزمی در ساختار داستان؛ از منظر چالشپذیری در تقابل نیروهای خیر و شر و به لحاظ محتوایی در حوزه مذهب و اخلاق به مجموعه کاملی از کیفیتهای درام تبدیل شده و خود به تنهایی یک قالب تئاتری است. "زریر" که جزء اول آن (زر) به معنای زرین و جزء دوم آن (یر) به معنی بر و سینه است، مجموعاً به معنی زرینبر است و این قهرمان، برادر گشتاسب شاه ایرانی است که در نبرد میان ایرانیان و تورانیان به نیرنگ دشمن کشته میشود. داستان زریر در دوره ساسانیان به زبان پهلوی نوشته و در دوره سامانی، فردوسی آن را به زیبایی و در قالب چارچوبی کاملاً دراماتیک در شاهنامهاش میآورد: گشتاسب پس از آشنایی با دین مزدا از جانب "ارجاسب" تورانی تهدید میشود و به پشتوانه حضور پهلوانانی چون زریر و به پیروی از آیین نو حاضر به باج دادن به دشمن نیست؛ همین مسأله نبردی سترگ را میان دو همسایه سبب میشود که رویدادهای آن از مناظر گوناگون بستر روایت داستان نمایشنامه قرار گرفتهاند. دکتر صادقی، در "یادگار زریران" تا آنجا که ساختار و قالب درام اجازه داده است، کلیت اصلی داستان زریر را دست نخورده باقی گذارده و به روایت تئاتریکال آن بر صحنه درام و صحنه تئاترش پرداخته است. از این جهت اما نمایش او را بیشتر میبایست اثری وفادار به اصل دانست، که پرداخت مناسب تئاتری پیدا کرده و بر روی صحنه به اجرا درآمده است. نخستین کاری که صادقی برای تبدیل شکل ادبی داستان به ساختار دراماتیک انجام داده، انتخاب قهرمان نمایش به عنوان راوی است. "بستور" -یا همان "نستور" در زبان پهلوی- به عنوان قهرمان نمایش از ابتدا منظر و دیدگاه کارگردان و تماشاگر را نسبت به داستان تعیین میکند. این انتخاب و کارکرد هوشمندانه نخستین ویژگی کار صادقی در تبدیل دراماتیک است که کار را برای پرداختهای بعدی آسان کرده است. بستور در مقام راوی تمام وقایع و رویدادهای بعدی را برای مخاطب نمایش بازگو میکند و حضور او در کلیت ساختار دراماتیک –بجز در مورد مونولوگهای طولانی ابتدا و انتهای نمایش که افگار بر ما تحمیل میشود- بجا، منطقی و مناسب پرداخت شده است. در واقع این شخصیت ضمن ایجاد پیوستگی و منطق زمانی مناسب، از آنجا که خود جزیی از داستان و ساختار دراماتیک آن است، بخش مهمی از کارکردهای نمایشی اثر را تولید و توجیه میکند. شکل و فرم "یادگار زریران" نیز بر پایه ساختار ادبی داستان و متناسب با منظور و کارکردهای آن مورد پرداخت قرار گرفته است. صادقی داستان را با سرانجام آن آغاز میکند. در واقع او نسبت به نتیجه و پایان نمایشاش آگاهیای ایجاد میکند، که فردوسی نیز در شاهنامه با پرداختن به شخصیت "جاماسب" و پیشگوییهای او در مورد سرانجام نبرد در پی دستیابی به آن بوده است. این ساختار و کارکرد ارتباطی آن در واقع ترکیبی از شیوه روایت مبتنی بر آگاهی و اشراف بر وقایع در نمایش و روایت داستان ایرانی است که قطبالدین صادقی به درستی آن را وارد شکل روایی نمایشاش کرده است. اما نقطه قوت دیگر "یادگار زریران" هوشمندی در انتخاب داستان آن برای پرداخت نمایشی ظرفیتهای مؤثر و کارکردهای مطلوب دراماتیک آن است. در حوزه داستانی دو گروه از پهلوانان و قهرمانان با گروهی از برابر ستیزان و ضدقهرمانان مواجهند. پذیرش دین تازه و سرباز زدن از بت پرستی، بهانهای است که انگیزههای لازم برای مواجهه و تقابل گروه ایرانیان با تورانیان را ایجاد میکند و بعد از این داستان و البته ساختار دراماتیک آن سرشار از موقعیتهایی است که چالش، نبرد و مبارزه را در بستر رویدادهای خود مطرح میکند. این مبارزه همان درگیری و کشمکش ناب تئاتری است که در مدت زمان اجرای نمایش تماشاگر را مجذوب خود میکند. نبرد گشتاسب، زریر، پادخسرو، فرشاورد، گرامی کرد و جاماسب در گروه ایرانیان با ارجاسب، بیدرفش جادو، نامخواست، اوسیخشه، کوخرید دیو و کبود چرمین گراز در گروه تورانیان مبارزهای کامل و همهجانبه است. اول؛ مبارزهای است بر سر اخلاق و دین که از بهانهجویی تورانیان وحشی آغاز میشود. دوم؛ مبارزهای است پهلوانی و حماسی و سوم؛ رزمی است کاملاً مبتنی بر انگیزه و عمل! نگاهی گذرا به اسامی پهلوانان ایرانی و دیونمادهای تورانی حتی در معنی نامها، آغاز این رزم نیک و بد را از همان ابتدا افشا میکند. صادقی نیز در ادامه شگرد فردوسی در انتخاب شخصیتها، رفتارها و اسامی به درستی ویژگیهای کاربردی شخصیتهای نمایشاش را بر روی صحنه عینیت میبخشد. لباسهای فاخر شاهزادگان و شاه ایرانی در مقابل پوستینهای پشمی لشکر وحشی تورانی، نوع حرکت و لحن غرش و تکلم تورانیها و وزن و هماهنگی حضور ایرانیان بر روی صحنه، شاهدی بر این ادعاست. صادقی در زمینه تبدیل همه این ویژگیها به عناصر تئاتری نیز موفق نشان داده است. ترکیب میزانسنها، نحوه صف آرائی دو لشکر در برابر هم، حرکت و حتی جزئیات رفتار، لحن گفتار و... همه و همه در راستای همین تقابل و درگیری، در نمایش به خوبی مورد استفاده قرار گرفتهاند. علاوه بر این نمایش، در طول مدت اجرا هیچ گاه در ترکیب و ترتیب این حرکات و میزانسنها به ورطه تکرار و سادگی نمیافتد و همواره حرکات و هماهنگیهای تحرک در صحنه را به درستی و حتی با رعایت زیبایی و جذابیت آنها در مقابل تماشاگرش قرار میدهد. قطبالدین صادقی، صحنه خالی و باز تالار چهارسو را به عنوان مرکز رویدادهای نمایش انتخاب کرده و تنها از حضور نمادین قطعه ساخته شدهای از دکور در انتهای این صحنه استفاده کرده است. البته درخت بزرگ نمادین قرار گرفته در انتهای صحنه، ترکیب و قواره زیبایی در شکل دیداری نمایش ندارد، اما دست کم در خدمت برخی کارکردهای دیگر اجرا قرار گرفته است. مهمتر این که صادقی بدون بهکارگیری نابهجای ابزار و وسایل اضافی تمامی رویدادگاهها، عناصر دیداری، ابزار و اشیای بیجان و جاندار نمایشاش را نیز تنها با استفاده از حضور و حرکت بازیگرانش در صحنه قرار داده است؛ ممکن است که تماشاگر فکر کند این عناصر و ابزارها در صحنه وجود ندارند، اما مهمتر از این فکر آنست که کمتر تماشاگری جای خالی این ابزار و عناصر را احساس میکند، چرا که اصلاً جای خالیاش در نمایش باقی گذاشته نمیشود. استفاده از موسیقی و سازهای کوبهای تأثیر و کارکرد مناسب دیگری را به عمل و اکت نمایش در اجرای صادقی افزوده و هر گاه موسیقی و سازهای موجود در صحنه وارد جریان اجرا میشوند، رویداد و عمل تقویت شده و کارکرد و منظور بهتر و هدفمندتری پیدا میکنند. در مجموع میتوان گفت که "یادگار زریران" نمایش خوب و موفقی از قطبالدین صادقی است، چرا که: 1- ظرفیتها و بسترهای ادبیات کهن ایرانی را به درستی نمایشی کرده است. 2- پرداخت و شکل مناسبی در حوزه درام دارد. 3- داستانگو ست و عمل و اکت نمایشی را محور روایت قرار داده است. 4- شکل و فرم مناسب و روانی در حوزه اجرا دارد. 5- به لحاظ محتوا و ژرف ساخت، قابل انطباق با شرایط امروز است و تاریخ مصرف ندارد. 6- انطباق محتوا و فرم، در آن هماهنگ و هدفمند است، بنابراین اثری زیباییشناسانه محسوب میشود.
| ||||
|
نمایش عامه پسند ایرانی
چهارشنبه 19 تیر 1387 ساعت 12:26:00 PM تعداد بازدید: ۱۱۵
| ||||
|
نمایش طنز ایرانی یکی از پر طرفدارترین شیوههای نمایش در ایران است که سالهای سال به واسطه نوع ارتباط سادهای که با مخاطب برقرار میکند و همچنین ارضای میل به انتقاد اجتماعی و انسانی همواره مخاطبان بسیاری داشته است. در واقع میتوان این شیوه را به عنوان یکی از هدفدارترین شاخههای کمدی در بسیاری از آثار ایرانی روی صحنه، مورد بررسی قرار داد. "آخ اگه بارون بزنه" عنوان نمایش هادی عامل است که در همان شکل و ریخت زبانیاش مولفههايی از گونه و شاخه اثر را با خود به همراه دارد. نخستین مواجهه مخاطب با عنوان نمایش، عامیانه بودن زبان را در شناسنامه و نام آن یادآور میشود و معنای عنوان تمایل به اصلاح و بهبود شرایط را برای یک گروه(اجتماع) مورد انتظار قرار میدهد. با توجه به اين دو ويژگي ريختاري و معنايي عنوان نمايش، ميتوان حدس زد که نمايش با چه لحن و ساختاري قصد روايت رويدادهايش را دارد. نمايش هادي عامل داستان اهالي روستايي را روايت ميکند که مورد تظلم ارباب و ابزار قدرت(ژاندارمري) قرار گرفتهاند و يک سياه زرنگ و شوخ طبع که با طنز کلام و رفتارش ميتواند به همه حوزههاي ارتباطي ميان افراد وارد شود، در مقابل ظلم اربابان به کمک آنها ميآيد. سادگي و قابل پيشبيني بودن قصه نمايش مهمترين مشخصه اين کار است و فخرالدين خاک زند تنها با شروع و پايانبندي کوتاه در متن، تغييرات اندکي در ساختار معمول و کليشهاي داستان وارد کرده است. آخ اگه بارون بزنه سه حوزه اصلي را بستر پرداخت رويدادهايش قرار داده است؛ داستان اصلي ارباب و رعيتها محور اصلي رويدادهاي نمايش است که دو حوزه ديگر را دربر ميگيرد؛ درواقع دو رويداد ديگر در اين داستان اصلي قرار گرفته و حرکت و درگيري دراماتيک را در آن بوجود ميآورند: يکي از اين رويدادها، خبر آمدن مستنطق به ژاندارمري شاهنشاهي است که استوار و خانقليخان را به خاطر در خطر افتادن منافعشان نگران ميکند و موقعيتهاي نمايشي را به دنبال ميآورد. دومين رويداد فرعي همان روايت عشق رعيتزاده به دختر ارباب يا رئيس است که در اين نمايش با حضور يک رقيب عشقي در راه رسيدن سياه به گلنار مورد پرداخت قرار گرفته است. بنابراين به سادگي ميتوان يک چهارچوب معمول و مرسوم را در کليت ساختار داستاني نمايش مورد ارزيابي و بررسي قرار داد. اين داستان معمول، البته عناصر و جزئيات خود را هم با خود به همراه آورده است. تيپهاي شناخته شده يکي از اين عناصر معمول هستند که هر يک شناسنامه و مشخصههاي مربوط به خود را دارند و نمايشنامهنويس، کارگردان و تماشاگر براي شناساندن و شناسايي آنها کار دشواري در پيش ندارند. بشاش، سياه فضول، زرنگ و بذلهگوي نمايش است که هيچکس از نيش زبان و آزار او در امان نيست، استوار همان ژاندارم سيبيلوي زورگو و کمهوش است که با توجه به جايگاهش و با همکاري يک ارباب سلطهجو(خانقليخان) خون مردم آبادي را توي شيشه کرده، گلنار دختر ساده و مهربان ارباب يا رئيس است و ننه کلثوم و قربان نمونههاي سادهاي از روستائيان مظلوم هستند. همانطور که ميبينيد همه اين تيپها به واسطه مشخصههايي که در مورد آنها به تثبيت رسيده، بدون پرداختن به جزئيات، کارکردهاي معمول ولازم را در حوزه رويدادهاي قابل پيشبيني داستان و نمايش با خود به همراه دارند. بر اين اساس تنها کاري که کارگردان و نويسنده ميتوانند در مورد اين داستان و شخصيتها انجام بدهند آنست که بر اساس جايگاه و حضورشان در ساختار متن و اجرا به ارائه موقعيتها و رويدادهاي جذاب و کميک و ارائه نکات پراکنده- اما- هدفمند انتقادي در راستاي موضوع بپردازند. درواقع يک وظيفه اصلي نمايش به خنده واداشتن مخاطب و وظيفه ديگر آن ارضاي ميل به انتقاد مخاطب از سوي اجراست. اما در اين گستره به نظر ميرسد که کيفيت کميک نمايش ضعفها و کاستيهايي داشت که آن را در دستيابي به طنز درگير کننده و ناب نمايش ايراني دچار اشکال کرده است. آخ اگه بارون بزنه همه بسترها و مولفههاي اوليه را براي درگير کردن مخاطب با اجرا و ارائه انتقاداتش دارد، اما متأسفانه در زمينه پرداخت و استفاده از قابليتهاي موجود موفق عمل نکرده است. شايد مهمترين ضعف نمايش در دستيابي به اين اهداف را بتوان در عدم توانايي گروه در انطباق داستان و رويدادهاي آن با شرايط جامعه و مخاطبان جستجو کرد. نمايش هادي عامل رويدادهاي گذشتهاي را روايت ميکند که به گونهاي مطلوب امروزي نشدهاند. به همين دليل هم هست که مخاطب بيش از آنکه با مولفههاي درگير با زندگياش مواجه شود، در مقابل اتفاقات قابل پيشبيني و تکرار شده کمدي انتقادي نمايش قرار ميگيرد. و اين مولفهها تنها ميتوانند در دامن موقعيتهاي اندک نمايش لبخند را به لبان تماشاگران بياورند. البته بايد اعتراف کرد که گروه تئاتر پاپتيها همواره حرکات، موقعيت ها و گفتار کميک متفاوت و جذابي را نيز در بخشهاي مختلف اجرايشان ارائه ميدهند که کارکردهاي لازم را در ارتباط با هدف نمايش دارا هستند، اما نکته مهمتر آنست که بيشتر موقعيتها و رويدادهاي نمايش قابل پيشبيني، تکراري و کم تأثير هستند. هادي عامل و فخرالدين خاک زند، بسترها و محملهاي مناسب و مطلوب زيادي در نمايش نشان دارند که به خوبي آنها را پرورش ندادهاند و بسياري از اين موقعيتها تنها در حد بهانهاي براي روايت منطقي داستان باقي ماندهاند. استفاده از موسيقي يکي از عناصر بديهي نوع نمايش است که با ترکيب تار، ني، تنبک و کمانچه به خوبي در خدمت نمايش قرار گرفته است. کارگردان از همان ابتداي اجرا گروه نوازندگان را به درستي وارد زندان ژاندارمري در انتهاي صحنه ميکند و ضمن توجيه حضور آنها در صحنه به کارکرد نمايشي موسيقي اعتباري نمايشي ميبخشد. نکته مهم ديگر آخ اگه بارون بزنه حضور موفق بازيگران خلاق و چهره و فيزيک تيپيک آنهاست. البته مطمئناً کارگردان نمايش خيلي بهتر از اينها مي توانست از وجود بازيگراني چون هدايت هاشمي، سينا رازاني و فرزين محدث براي افزايش قدرت کمدي نمايشاش استفاده کند. در مجموع آخ اگه بارون بزنه يک نمايش خوب و عامهپسند ايراني است که در حوزه ارتباط با مخاطب هم موفق نشان داده است. اما مسلماً پردازش و دقت در ترتيب موقعيتها و گفتار آن ميتوانست اين نمايش را بهتر از آنچه که هست به اجرا بگذارد. | ||||
|
شقاوت عاشقانه
یکشنبه 9 تیر 1387 ساعت 2:25:00 PM تعداد بازدید: 264
| ||||
کارگردانی نمایشنامه "گاردن پارتی در برف" چستا یثربی توسط پرستو گلستانی و آن هم در جشنواره تئاتر بانوان از آن یک تئاتر کاملاً زنانه ساخته است. "گاردن پارتی در برف" یکی از نمایشنامههای خوب یثربی است و مثل همه آثار او یک زن را در مرکز توجه داستانش قرار داده است. شاید بیراه نباشد اگر بگوییم یثربی استاد پردازش و ساخت شخصیتهای پیچیده و روانپریش زنانه است. زنهای آثار یثربی، به ویژه در نمایشنامههایی که همه قدرت داستان را در اختیار دارند، به واسطه پیچیدگیهای درونی، لایههای غیرقابل پیشبینی روانی و ویژگیهای غریزی زنانهشان به شدت جذاب، دوست داشتنی و در عین حال قابل ترحم هستند. نمونههای خوبی از این دست شخصیتها را میتوان در "یک شب دیگر هم بمان سیلویا"، "آخرین پری کوچک دریایی" و همین "گاردن پارتی در برف" مشاهده کرد و مورد ارزیابی و تحلیل قرار داد. ساحل، در "گاردن پارتی... " یک زن پریشان روان است که پرده ظریف تمایز میان واقعیت و ذهنیت درون او تحت تأثیر بحرانهای روانی و احساسات شدت یافته زنانهاش (با محوریت عشق و حس مادرانه) از میان برداشته شده است. داستان نمایشنامه یثربی این زن و ماجرای پیچیده آشفتگی روان او را بستر روایت قرار داده اما نکته مهمتر در مورد این نمایشنامه آن است که علاوه بر اهمیت و محوریت شخصیت قوی زن، ساختار دراماتیک قوی و تأثیرگذاری را نیز به بهانه حضور او بر ساختمان متن استوار کرده است. "گاردن پارتی در برف" نمایشنامهای "ساده" و "پیچیده" است. پیچیده؛ تا آنجا که خودش را از کنار زاویه دید و جهان درون قهرمان زنش روایت میکند و ساده؛ از آن جهت که داستانی را با وجود یک قهرمان زن –در آن- تعریف میکند. در واقع نمایشنامه با لایههای چندگانهای که حاصل پیچیدگیها یا تنوع احساسات شدت یافته "ساحل" است آغاز میشود و از طرف دیگر پایبندیاش به قواعد درام را همراه با آوردن داستان عشق و رفتار این زن به اثبات میرساند. در واقع آنچه در مقابل مخاطب این نمایشنامه قرار میگیرد یک شخصیت چندلایه است که همزمان با پیشرفت داستان تحلیل میشود و انگیزههای رفتارش لایه به لایه –با پارو کردن و کنار رفتن برفها- به مخاطب شناسانده میشود. بنابراین نمایشنامه را میتوان میهمانیای دراماتیک دانست که رفته رفته و با ورود هر میهمان محدوده و مشخصهای از جهان درون قهرمانش را بر مخاطب میشناساند و به واسطه لذت کشفی که از این شناخت ایجاد میکند، قدرت درگیر کردن تماشاگر با ماجراهایش را دارد. بنابراین میتوان ادعا کرد که "گاردن پارتی در برف" به واسطه شخصیت قوی قهرمان و بازنمایی جهان درون او اهمیت و ارزش دراماتیک پیدا میکند و از این بابت باز هم به آثار شخصیت محور و درگیرکننده "چیستا یثربی" نزدیک میشود. اما ویژگی مهم دیگر کارهای یثربی و به ویژه قهرمانهای زن آثار او در جذابیت آزاردهنده آنهاست. شخصیتهای خوب آثار یثربی را به شدت دوست داریم، اما نمیدانیم چرا حضور آنها در مقابل چشمانمان آزاردهنده و خشن است؟ باز هم به یاد سیلویای دوست داشتنی "یک شب دیگر... " میافتم که به همان اندازه که شاعرانه و لطیف و دوستداشتنی است، خشن و ضمخت هم هست! اما این ویژگی در قهرمان "گاردن پارتی در برف" حتی شدت و غلظت بیشتری هم دارد. "ساحل" به طرز کاملاً غریزیای، عاشق و دوست داشتنی است. شاید عنوان "شقاوت عاشقانه" درباره داستان این قهرمان جذاب و قابل ترحم عبارت مناسبی باشد. پرستو گلستانی که یک تجربه خوب کارگردانی را با این نمایشنامه پشت سر گذاشته نیز، ظاهراً قصد دارد این فضا و سبک را در مورد تم و داستان "گاردن پارتی... " مورد تأکید و پرداخت قرار دهد. از آنتون آرتو در جلد چهارم آثار او نقل شده که میگوید: بدون عاملی که حضورش در هر نمایش نشانی از شقاوت داشته باشد، نمایشنامه امکانپذیر نیست. آرتو این شقاوت اساطیری را از دیونیزوس ریشهیابی میکند و بعد از آن در سرگذشت خشن "اورفه"، "الپه نور" و "الکتر" در دوران پیش از خودش پی میگیرد. و در مورد الکتر به این نتیجه میرسد که: "این شقاوت یک اقدام عاشقانه است. " و عشق –تم مورد علاقه یثربی- مهمترین بستر رویدادهای شقاوتآمیز و خشن نمایش "پرستو گلستانی" قرار میگیرد. آنجا که "ساحل" پس از پی بردن به احساس واقعی معشوق، ضربات محکم چاقو را با فریاد به بدن گوزن داخل کیسه فرو میکند و خشونت غیرقابل مهار غریزیاش را از درون به بیرون میریزد، و بعد از آن تصویر خون بیرون ریخته از داخل کیسه بر روی صحنه واقعاً چیزی جز این نمیتواند باشد. نکته مهم در مورد نمایش گلستانی این که او با وفاداری به رویدادهای متن به خوبی توانسته مراحل بروز هیجان، تحریک و تشدید آن را در قالب حس نمایشي و در گسترهای فراتر از عناصر دیداری اجرا به دست آورد. در واقع میتوان این طور گفت که تماشاگر "گاردن پارتی در برف" نه به واسطه دیدن اتفاقات وهیجانات مکانیک و دیداری اجرا، بلکه توسط حس و جریان روانی حاصل از آن جادو میشود و تحت تأثیر خشونت جوهر غریزی رفتار قرار میگیرد. هیجان صحنه در "گاردن پارتی... " ابتدا به آرامی خودش را با هیجان و احساس تماشاگر درمیآمیزد و هنگامی که توانست با آن یکی شود، به راحتی حس مخاطب را تحت کنترل خود میگیرد و همراه با وحشت درون قهرمان به اوج میبرد. صحنه نمایش ترکیب خوبی از تضاد و در عین حال هماهنگی با فضا و حس داستان را به تماشا میگذارد. بستن پس زمینه حضور قهرمان با دیوارهای از درها و پنجرههای بسته که اسکلت یخی و سفید شاخههای درختان از بیرون آن به داخل آمده؛ از طرفی زندان بسته درون قهرمان را تجسم بخشیده است؛ از یکسو در تضاد با حرارت و هیجان بیمارگونه روانی حاکم بر فضا قرار گرفته و از سوی دیگر به خوبی توانسته با جهان بیرون از دنیای قهرمان –جهان تاریک و سرد- هماهنگ شود. این دکور با آرایش مناسب در داخل و بیرون محیط رویداد –برف و پشت در پس زمینه ذهن ساحل است- همزمان چالش ناخودآگاه درون و بیرون شخصیت را به ذهینت تماشاگر از وقایع رویدادهای نمایش نزدیک میکند. نورپردازی، اما، کمتر به کمک این رویدادها آمده و به جز واسطه رنگ، در سایر موارد بیشتر به عنوان ابزاری برای قدرت بخشیدن به مکانیک اجرا به کار رفته است. هر چند تأثیر نور، به واسطه برجستگی بازخورد روانی رنگ همچنان در نمایش گلستانی چشمگیر و دارای قدرت تحریک هیجان است. فرصت اندک تفسیر نقد اجازه پرداختن به همه جنبهها و عناصر متن و اجرا را امکانپذیر نمیسازد پس سنجش اجزای دراماتیک و تئاتریکال و تحلیل و توجیه معیارها در این فرصت مقدور نیست؛ بنابراین به فراخور آن تنها برخی عناصر و اجزا را به اختصار مورد توجه و تأکید قرار میدهم؛ موسیقی عنصر مهم دیگری است که درکنار هیجان و حس قدرتمند رویداد و فضای نمایش کمتر حضور محسوسی دارد و به سختی میتوان آنرا به عنوان عنصری مستقل در اجرا به یاد آورد. همین ویژگی یکی از محاسن موسیقی نمایش است که ضمن تأثیرگذاری و قدرت بخشیدن حس رویداد، هیچگاه خودنمایی نمیکند و استقلال نمییابد. بازیگری در "گاردن پارتی... " مثل همه عناصر و اجزا دیگر به شدت تابع شرایط و قدرت متن است. هر گاه شخصیت در رویداد داستان قدرت و حضور تأثیرگذارتری دارد، بازیگری نیز بیشتر خودنمایی میکند و بلعکس، کاهش قدرت شخصیت بر اساس ضرورت رویداد به وضوح کار بازیگری را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. به همین دلیل حضور "نرگس امینی" در صحنه به خاطر قدرت نقش همواره قابل توجه و قدرتمند ارزیابی میشود. این در حالی است که امینی علیرغم تسلط خوب و کافی بر هیجانات درونی شخصیت و تضادهای درونی او و حتی با توجه به مهارت نسبتاً کافی در هماهنگ کردن جنبه درونی و بیرونی رفتار، در صحنههایی از نمایش واقعاً از شخصیت و نقش عقب میماند و قادر به نمایشی کردن همه پیچیدگیهای رفتار "ساحل" نیست. امینی در این صحنهها قدرتی در انجام دقیق حرکات و تغییرات ذهن در بیان ندارد و به همین دلیل گاهاً پر سر و صدا و شلوغ و شلخته نشان میدهد. "هومن برقنورد" هم تا آنجا که شخصیت "فرهاد" چیزی برای پنهان کردن دارد و دارای شخصیتی چندلایه و پیچیده است، به مراتب بهتر از صحنههای پایانی به ایفای نقش میپردازد. در واقع بازی برقنورد در فصول پایانی قربانی ضعف ناگزیر و همیشگی مردهای یثربی در مقابل زنهای داستان او میشود. شقاوت و خشونت بیرحمانه و وحشتناک حاصل از این رفتار را با رویکردی اساطیری میتوان مقدمه تقدیس دانست. عمل قربانی کردن نشانهای تصویری است که بیانگر تقدس است. این فرآیند اسطورهای که مهمترین نمونه آن را در دیونیزوس یونانی و آیین قربانی کردن در همه مذاهب بشر میتوان مشاهده کرد، حاصل تقبل عذابی درونی است که به تقدس منتهی میشود. این آیین به زیبایی در نمایش چیستا یثربی و در مورد قهرمان آن نیز اجرا میشود. در واقع "ساحل" در "گاردن پارتی در برف" با خشونت و بیرحمی درون (خودش-مادر) و بیرون (فرهاد؛ عشق) تقدسزدایی می شود. پلان پایانی نمایش که او را نشسته در قایقی در حالی که آرام فرزندش را در آغوش گرفته و انگار بر روی اقیانوسی از آرامش مقدس شناور است، نشان میدهد؛ آیا میتواند چیزی جز این باشد؟ | ||||
|
غلبه ماهیت ادبی بر جوهر تئاتری
شنبه 15 تیر 1387 ساعت 1:45:00 PM تعداد بازدید: 173
| ||||
ادبیات، چه در قالب شعر و چه در چهارچوب داستان همواره محملها و بسترهای مناسبی را در اختیار پرداخت و تولید درام قرار میدهد. کما این که حتی شعر به عنوان نخستین خاستگاه ادبیات دراماتیک همواره یکی از مهمترین ابزارها را در اختیار هنر نمایش قرار داده است. بررسی جایگاه شعر در درام از دوران کلاسیک و پیش از آن در آثار مهمترین درامنویسان یونانی و بعدها در میان مهمترین درامنویسان نئوکلاسیک مثل شکسپیر نشاندهنده ارزش و اعتبار ساختار کلامی شعر در ادبیات دراماتیک است. در واقع میتوان این طور گفت که شعر به عنوان یک رویکرد زبانی همواره در ساختار درام مطرح بوده و حتی در حوزه ادبیات دراماتیکی معاصر نیز در آثار نمایشنامهنویسانی چون لورکا، الیوت، جویس و... که شاعران نمایشنامهنویس هستند نیز وجود داشته است. اما نکته مهمتر در مورد ایندست آثار آنست که ساختار زبانی شعر در آنها به مثابه ریختار کلامی و لحن روایی تحت تأثیر چارچوب و قالب دراماتیک مطرح میشود و اهمیت پیدا میکند و آنچه در آثار دراماتیک شعری همواره ارجحیت دارد برجستگی و غلبه جنبههای دراماتیک بر عناصر و ساختمایههای شعری است. اما در نمایش "در جمعیت گم شد" این رویکرد برخلاف آثار شاخص نمایشی دیگر بیشتر تحت تأثیر ساختار ادبیات شاعرانه است. جلال تجنگی نمایشنامه "در جمعیت گم شد" را بر اساس دو شعر "قارئهالفنجان" (فالگیر) و "معالجریده" (با روزنامه) از نزار قبانی نوشته است. نزار قبانی از مشهورترین شاعران و روشنفکران معاصر عرب است که به واسطه فعالیت در مشاغل سیاسی و همچنین پرداختن به مضامین عاشقانه در اشعارش همواره دو حوزه متفاوت تعارضات انسانی و عواطف انسانی را در آثارش در هم آمیخته دارد. اشعار قبانی به ویژه آنها که پس از شکست 1967 مصر نوشته شدهاند و در نمایشنامه تجنگی هم مورد تأکید قرار میگیرند، این دو جنبه متفاوت را به صورت برجسته در کنار هم قرار دادهاند و شاید از همین منظر است که به نظر میرسد پتانسیلهای لازم برای تبدیل شدن به درام را دارا باشند. اما نکته اساسیتر در مورد تبدیل اشعار به نمایشنامه قرار دادن مضمون آنها در قالب یک ساختار داستانی است که قواعد، قراردادها و عناصر موردنیاز را هم در خود داشته باشد. نزار قبانی در قطعه شعر فالگیر، مردی را در مقابل یک پیرزن فالگیر قرار میدهد و پیرزن با خواندن فال او خبر از عشق زنی بینام و نشان میدهد که سرزمین و وطنی ندارد و عشق به زن غمی همیشگی و سنگین را برای او به دنبال میآورد. در این قطعه شعر عشق به عنوان تم اصلی مفاهیم ژرف ساختیای را به همراه دارد که سرشکستگی و ناامیدی جامعه و فردیت پس از جنگ مهمترین زمینههای آن هستند. شعر دوم (با روزنامه) هم به دنیای زنی مربوط میشود که در پی جلب توجه و به دست آوردن عشق مردی است که هیچ توجهی به او ندارد. در هر دو این قطعات شعری تنهایی آدمها مهمترین زمینه داستانی است که بدون شک تأثیرات ناامیدی شکست و خسارت روانی جنگ را در خود دارد. دو لحظهای گذشت، بیآنکه ببیندم بیآنکه شورم را دریابد از جلوی رویم بارانی را برداشت و در جمعیت ناپدید شد... جلال تجنگی با توجه به شباهت مضمونی و اشتراک رویکردهای ژرف ساختی این دو قطعه شعر، تنها با قرار دادن یک پیرنگ ضعیف داستانی توانسته، به ایجاد ارتباط میان دنیای بیرونی شخصیتها بپردازد و از این منظر با تنهایی درونی و تمایلات فردی بیسرانجام اشخاص داستانش جذابیت ایجاد کند. اما این که این ساختار ارتباط میان آدمها چقدر مبتنی بر قواعد درام است و جذابیت شاعرانه درون شخصیتها تا چه اندازه ارزش دراماتیک پیدا میکند، مبحث دیگری است. تجنگی، قهوهخانه را به عنوان محل ایجاد ارتباط میان دنیای تنهایی آدمهایش، رویدادگاه اصلی قرار داده و چون ساختار داستانی مناسبی را برای روایت مضمون و ماجراهای نمایشنامهاش انتخاب نکرده به ناچار نقل مستقیم درونیات اشخاص را به عنوان ابزار پیشبرد وقایع نمایش مورد استفاده قرار داده است. بدین ترتیب مخاطب در طول مدت اجرای نمایش شاهد هیچگونه اتفاق و عمل و درگیریای نیست. تماشاگر تنها خواستهها و انگیزشهای بالقوه درونی شخصیتها را از زبان خود آنها میشنود و تنها در بخشهایی از کار تحلیل و ارتباط آنها با هم را از جانب یک شخصیت سوم (مرد قهوهچی) جویا میشود. این ویژگی مهمترین ضعف کار تجنگی و هاشمیپور است که به طور کاملاً محسوسی ضعف وجود عناصر درام و غلبه عناصر شعری و ادبی را بر کلیت کار نشان میدهد. شعر به عنوان ابزار توصیف و روایت درونیات شخصیتها تنها ابزاری است که ارتباط مخاطب با نمایش را باعث میشود. به جز این ساختار روایی که کاملاً وابسته به کلام است، "در جمعیت گم شد" هیچ عنصر و ابزاری برای ارتباط با مخاطب در خود ندارد. به همین خاطر در کل مدت زمان اجرای نمایش هیچ اتفاقی بر روی صحنه نمیافتد و ما فقط شاهد حضور شخصیتها به روی صحنه و نقل شعری دنیای آنها از زبان خودشان هستیم. مرد و زن پیش از مواجهه با هم در کافه مدام از یک رویارویی و مواجهه در آینده صحبت میکنند که پیرزن فالگیر خبر وقوع آن را داده است. تقریباً نیمی از زمان نمایش صرف بازگویی و مقدمهچینی برای این رویارویی میشود و درست در میانه نمایش و پس پرگویی و تعاریف و توصیف بسیار، زن و مرد همدیگر را در کافه میبینند. اما این مواجهه هم هیچ اکت و عمل تئاتری را در خود ندارد. بنابراین نمایش تا اواسط کار تمام انرژی و قدرتاش را صرف مقدمهچینی و زمینهسازی برای به وقوع پیوستن اتفاقی کرده که، هیچگاه روی روی نمیدهد و تنها در ذهنیت تنهای آدمهایش به مرور آنها میپردازد. تازه از این به بعد هم شخصیتها در مقابل هم هیچ عملی انجام نمیدهند و تا پایان نمایش مدام به مرور ذهنیتهای ناتوانشان میپردازند که بر قرعه فال پیرزن فالگیر تمرکز دارد. "در جمعیت گم شد" با این توضیحات، با غلبه حضور ساختاری و ژرف ساختی شعر، تنها به بازگویی آشنایی زدایانه تئوریهای شکست فردی و ناامیدیهای جامعه پس از جنگ میپردازد و روایتی توصیفی و تلخ را از تنهایی آدمهایش در مقابل تماشاگر قرار میدهد. نمایش بیشتر از آن که در قید و بند بکارگیری جنبههای دیداری در اجرا باشد متکی بر گفتار و سخنوری است و سعی دارد تا دست ذهنیت و تصور مخاطبانش را با بکارگیری فضاسازی گفتاری به تحرک وادارد. اما تعریف بدون حرکت و روایتگری کلامی صرف با تکثیر در ذهنیت شخصیتها، نمیتواند به چنین هدفی دست پیدا کند و در همان گستره شنیداری باقی میماند و از آن فراتر نمیرود. در این میان تنها تقاطع کلام و رشته بازگویی گفتار که مدام مابین سه شخصیت نمایش در حال تغییر است به عنوان عامل هماهنگی و ایجاد لطافت شعری کلام در نمایش مطرح میشود و همین تعویض جایگاه روایت گفتاری هم به عامل ایجاد ریتم و حرکت در نمایش مبدل میگردد و البته شکل روایی مطلوبی هم دارد. هاشمیپور و تجنگی تنها با بکارگیری عوامل مذکور قصد دارند تا کارشان را در معرض ارتباط با تماشاگر قرار دهند، اما نتیجه کار دستیابی به چنین هدفی را مقدور و میسر نساخته است. صحنه ثابت و متعادل و دکور واقعی و مناقص با کارکرد ذهنیتساز، میزانسنهای کاملاً ثابت و نورپردازی کم تأثیر، عدم وجود عمل و اکت دراماتیک، تکیه صرف بر کلام شعری و غلبه ماهیت ادبی بر ساختار و جوهر تئاتری، همه و همه عواملی هستند که ضعفهای زیادی را متوجه نمایش جلال تجنگی و سعید هاشمیپور کردهاند و علیرغم تمایل شعر به هیچ وجه مسحورکننده و موفق به نظر نمیرسند؛ هر چند که شخصیتهای نمایش بارها و بارها بخواهند مسحورشدگیشان را از صحنه به تماشاگر منتقل سازند. - زن: من مسحور شدهام! در این میان تنها ویژگی برجسته و غیرقابل چشمپوشی "در جمعیت گم شد" حضور تأثیرگذار و خوب مژگان خالقی در نقش زن است. خالقی در میان اجرای ایستا و تخت نمایش، هیچگاه ثابت نمیماند و در هنگام بازی خودش تمامی امکانات را مورد استفاده قرار میدهد و حتی در میان میزانسنهای ثابت نمایش و در حالی که جایگاه توجه باید بر حضور قهوهچی یا مرد متمرکز باشد با بازی ظریف و نامحسوس و حتی با ایجاد تحرکی پنهان در نگاه و ترکیب ثابت شده حرکات بدن، توجه تماشاگر را به شخصیت جادو شده و مرموز زن جلب میکند.
| ||||
پرهیز از شعارزدگی ویژگی آثار جمشید خانیان
دوشنبه 17 تیر 1387 ساعت 10:51:00 AM تعداد بازدید: ۸۷
ايران تئاتر - سرویس خبر
نسخهی چاپ

"اگر مرد کوچولویی پیدایش شد که می خندید..." عنوان نمایشنامه ای با موضوع دفاع مقدس است که روز گذشته در سلسله جلسات نمایشنامه خوانی مقاومت در تئاتر شهر خوانده شد.
نمایشنامه "اگر مرد کوچولویی پیدایش شد که می خندید..." نوشته جمشید خانیان نمایشنامه نویس دفاع مقدس است که به کارگردانی مهدی نصیری توسط فرزانه سکوتی، نیما نعمتی زاده و نریمان دهقان درتئاتر شهر خوانده شد.
مهدی نصیری کارگردان تئاتر دفاع مقدس و مصطفی محمودی منتقد تئاتر با شرکت در جلسه ی نمایشنامه خوانی به نقد و بررسی این اثر و بیان نظرات خود را در ارتباط با ساختار نمایشنامه "اگر مرد کوچولویی پیدایش شد که می خندید... " پرداختند.
مهدی نصیری کارگردان این نمایشنامه با اشاره به تفاوتی که این متن در مقایسه با دیگر متون دفاع مقدس دارد، گفت: نمایشنامه جمشید خانیان به دلیل نگاه متفاوتی که به موضوع جنگ تحمیلی دارد، قابل اهمیت است."اگر مرد کوچولویی پیدایش شد که می خندید..." به طور غیر مستقیم جنگ و اثار نامطلوب آن را به زبان نمایش بیان می کند.
وی ادامه داد: "اگر مرد کوچولویی پیدایش شد که می خندید... " داستان پدر مادری میانسال است که فرزندشان رادر بمباران شیمیایی حلبچه از دست داده اند و به دلیل علاقه فراوانشان مرگ او را باور ندارند و هر روز را به این گمان که او در منزل با آنها در حال بازی است سپری می کنند. اما با پیشرفت نمایشنامه مخاطب به این نتیجه می رسد که این بازی تکراری این پدر و مادر است که هر روز با هم آن را اجرا می کنند و در پایان با این سوال که "شما می دانید کانی کروشکان (بهشت حلبچه) کجاست؟" مخاطب را در تعلیق رها می کند.
به گزارش حیات در ادامه این جلسه مصطفی محمودی منتقد آثار ادبی با اشاره به اجرای خوب مهدی نصیری و این مطلب که جمشید خانیان از معدود نویسندگانی است که مساله جنگ را در اکثر کارهایش دست مایه قرار داده است، گفت: خانیان به درستی از پرداختن مستقیم به جنگ خودداری می کند و تبعات آن را با موضوعات خاص، در قالب شخصیت های محدود به نمایش می گذارد. وی در این نمایشنامه با ادای دین به کشته شدگان جنگ و احترام به بازماندگان آنان با ظرافت خاصی زمان و مکان را به مخاطب نشان می دهد.
محمودی افزود: خانیان با شبیه سازی واقعیت، حقیقت را به خوبی نتیجه گیری می کند و فضا را به واقعیت نزدیک می نماید. او به هیچ عنوان سعی در تحریک احساسات مخاطب ندارد و حقایق را به شکلی کاملا عریان بیان می کند.
محمودی با اشاره به نکات مثبت نمایشنامه های خانیان افزود: پرداختن غیر مستقیم به مساله جنگ و دفاع مقدس، دوری از شعار زدگی های معمول و رایج در جامعه، جسارت در بیان سیاهی های جنگ، خودداری از گره آفرینی در داستان، شخصیت پردازی انسان های حاضر در جنگ و بالاخره تعلیق پایان داستان که در تمام آثار خانیان دیده می شود از جمله نکات مثبت و قابل توجه نمایشنامه های اوست.و نکته مهم اینکه نصیری به خوبی توانست خوانش مناسبی از رویکردها داشته باشد.
پرهیز از شعارزدگی ویژگی آثار جمشید خانیان
| ايران تئاتر - سرویس خبر |

|
شفاف و شكننده! | |
|
|
| ||||||||||
|
| ||||||||||
|



.jpg)

.jpg)