چهارشنبه هجدهم مهر 1386
نگاهی به سریال تلویزیونی اغما :
|
شیطان در خانه برگزیده |
|
 سريال تلويزيوني «اغماء» در ميان چهار مجموعه اي كه به مناسبت ايام ماه مبارك رمضان توليد شده و به روي آنتن رفتند، بهترين شروع را داشت. فضاي روايت مرموز و عجيب، بازيگران حرفه اي با گريم هاي خوب و حرفه اي، تصويربرداري با تغييرات تكنيكي در رنگ بندي، حركتهاي متفاوت دوربين، استفاده مناسب از صوت، افكت، موسيقي و ... مجموعه عواملي را در كنار هم قرار داده بودند كه توانست قسمتهاي نخست «اغما» را به محبوبترين برنامه ماه رمضان تبديل كند، اما آيا اين محبوبيت همچنان وجود دارد؟ همان طور كه ذكر شد سيروس مقدم مجموعه عوامل تكنيكي اش را بخوبي در كنار هم گرد آورده است. تصاوير با تغييراتي كه در نورسنجي انجام گرفته و به واسطه استفاده از فيلترهاي مختلف، نخستين ارتباط مؤثر و كيفي را به لحاظ بصري با مخاطب برقرار مي كنند. حركتهاي هجومي و نامتعادل دوربين و چرخشها و انتخاب زواياي مختلف پايين و بالا «نسبت به سوژه» نيز حتي بدون در نظر گرفتن داستان و روايت و به طور مستقل راز آميزي و فضاي مرموز كار را به وجود مي آورند. آنچه در كنار اين تصاوير به فضاسازي «اغماء» كمك مي كند؛ صوت، افكت و موسيقي است. عنصر صدا درست به تناسب ويژگيهاي تصويري به خدمت گرفته شده است. در واقع جنبه شنيداري، دومين گستره اي است كه پس از ابعاد ديداري اثر، مورد پرداخت قرار گرفته و به تناسب، كيفيت مطلوبي از كاركرد را هم عرضه مي كند. سومين حوزه عناصر ساختاري سريال به حضورقوي بازيگران آن بويژه در قسمتهاي ابتدايي برمي گردد. امين تارخ، شيرين بينا، ناصر ممدوح، حامد كميلي، لعيا زنگنه و ايرج نوذري بويژه در قسمتهاي اول مجموعه با گريم خوب و قضاوتشان بازي ديدني و كاملي ارائه مي كنند كه بدون شك تأثيرات زيادي در جلب توجه مخاطب به «اغماء» داشت. اين بازيگران با ايفاي حرفه اي نقشهاي دكتر پژوهان، دكتر جودت، دكتر نائيني، دكتر برديا، الياس و مولود فضايي جدي و باور پذير را ارائه مي دهند كه به طور خاص واقع گرايانه و رئاليستيك مورد پرداخت گرفته و بيشترين جذابيت سريال در قسمتهاي نخستين به خاطر وارد كردن عناصر تكنيكي در راستاي تغييرات داستاني براي بر هم زدن فضاي رئاليستي است. در واقع تماشاگر اغماء در قسمتهاي اول، آن چنان درگير فضاي واقعي است كه هر گونه خروج كوتاه و مقطعي از محدوده رئاليسم، توجهش را به خود جلب كرده و او را مجذوب مي سازد. شايد اگر رئاليسم موجود در زندگي ملموس شخصيتهاي داستان نبود، تماشاگر هيچ گاه اشتياقي براي پي بردن به راز نگاههاي عجيب و غريب و به دنبال آن رويدادهاي مرموز نشان نمي داد. همچنان كه پس از لو رفتن كليت ماجرا و غلبه زماني فضاهاي غير واقعي در داستان، جذابيت اين راز آميزي لوث شده و ارزشش را از دست مي دهد. «اغماء» داستان يك اتفاق غيرمعمول در جريان زندگي واقعي يك انسان (دكتر پژوهان) است و تا زماني جذابيت دارد كه تماشاگر تمايلي براي كشف رويدادهاي غيرطبيعي زندگي واقعي اين شخصيت نشان بدهد. اما به محض اينكه وهم و فرا واقعيت تبديل به اصل موضوع مي شود؛ چون واقعيت در برابر آن جذابيت زيادي ندارد هيچ نكته قابل توجهي براي درگير سازي بيشتر مخاطب با اثر باقي نمي ماند. از اين به بعد وهم و فراواقعيت بيشتر زمان داستان را به خود اختصاص مي دهد و به دليل آنكه پرداخت متن همه ويژگيهاي يك ساختار خوب داستاني را ندارد، روايت بناچار به سمت داستانهاي فرعي گرايش پيدا مي كند و در بلاتكليفي محض ميان پي بردن به اهميت و ارزش اين داستانهاي فرعي بدترين و سطحي نگرانه ترين نوع پرداخت را به آنها اختصاص مي دهد. شايد روايت فرعي زندگي «رزقدياني» نزديكترين و جدي ترين داستانك همراه با مسأله اصلي «اغماء» باشد ! توجه كنيد كه پرداخت داستان و ساختار تصويري و ساير عوامل در اين سطوح چقدر ساده و سهل انگارانه صورت گرفته است. همه چيز از بازيگران و ديالوگها گرفته تا اجرا و تصاوير در اين داستان فرعي سطحي و نامتناسب با زيباييهاي كليت مجموعه به نظر مي رسد. از سوي ديگر گرايش به شعار و سقوط در ورطه تكرارهاي پياپي، مجموعه تلويزيوني سيروس مقدم را در هر قسمت بيش از قسمت قبل به سمت ابتذال و سطحي نگري نزديك مي كند. فراواقعيت و رمز با همه جذابيتهايش رفته رفته به نوعي جادوگري شيطانه تبديل مي شود و اصلاً منطق داستان را مورد ترديد قرار مي دهد و حوزه عمل شخصيتها را محدود مي كند و آنان را به ناچار در ارتباط با فضاي اصلي سحر قرار مي دهد و گذشته از اينها هر روز سكانسها، پلانها و محيط تكراري اي را با كلام تكرار شونده به مخاطب ارائه مي كند. خب در اين صورت طبيعتاً اثر هيچ چيز تازه اي براي عرضه نخواهد داشت و كيفيت و ارزشش را از دست خواهد داد. سكانسهاي پياپي الياس كه در باغ با فراواقعيت ارتباط مي گيرد، در ميان مه بك راند و تاريكي فضاي باغ بخشي از اين تكرار ديداري است. مواجهه و گفتگوهاي تكراري و پياپي دكتر پژوهان با الياس نيز بخش ديگري از يك موقعيت تكراري را به نمايش مي گذارد و حتي بعد از چندين و چند بار رويارويي اين دو صحبتهايشان هم معمولاً درگير تكرار و شعار است: الياس: شرمنده ام كردين پژوهان: من شرمنده ام الياس: اذيتم مي كنين؟! پژوهان: امروز دوباره باز در مورد حرفات ترديد كردم. «دوباره»، «باز»؛ حتي ديالوگها هم در گفتگوي ميان اين دو شخصيت به تكرار خودشان اعتراف مي كنند. افخمي و مختاري هر چقدر توانسته اند جذابيت و اهميت ديالوگ را در ساير فصول كارشان به اثبات برسانند، اما تقريباً در بيشتر سكانسها رويارويي پژوهان و الياس بي اهميتي و همسطحي بودن ديالوگ را به اجرا گذاشته اند. بر اين اساس بدون شك بايد در توضيح مهمترين و بزرگترين ضعف «اغماء»، توجه را به متن و ساختار داستاني آن معطوف داشت. ساخار داستان «اغماء» ايده خوبي دارد، اما به جز مدتي كوتاه توانايي پرداخت اين ايده را نمي توان در كليت كار مشاهده كرد. داستان «اغماء» كمترين عنصر تعليق را در خود دارد و مهمترين كاستي آن اين است كه تماشاگر به راحتي مي تواند بقيه حوادث و رويدادهايش را حدس بزند.
|
نوشته شده توسط مهدی نصیری در |
|
لینک به این مطلب
سه شنبه هفدهم مهر 1386
نگاهي به سريال تلويزيوني «ميوه ممنوعه»
|
ما همه امتحان مي شويم |
|
شايد اين بحث، غيرمنطقي نباشد اگر بگوييم كه تأثير يك پيام به صورت غيرمستقيم به ميزان قابل توجهي در مقايسه با نوع مستقيم آن داراي كيفيت و قدرت بيشتري است. سريالها و برنامه هاي مناسبتي در روزها و ايام مختلف قصد دارند موضوع و مسأله اي مشخص را در مواجهه با مخاطبانشان مورد تحليل قرار دهند، اما نكته مهم در اين رابطه ميزان تأثيرگذاري و كيفيت تأثير است. در ميان سريالهاي مناسبتي ويژه ماه مبارك رمضان، «ميوه ممنوعه» تنها مجموعه اي است كه با تكيه بر يك ساختار داستاني منسجم و رعايت قواعد اصولي پيشرفت ساختار داستاني، بدون افت و خيز محسوس كيفيت، روايت مي شود. سريال «حسن فتحي» در مقايسه با «يك وجب خاك» و «اغماء» روالي عادي تر را طي كرده و ظرفيتها و پتانسيلهاي داستاني اش را متناسب با حجم آن به خوبي تكثير نموده است. بنابراين مخاطب آن همواره با سطح معيني از انرژي درام مواجه است كه به عنوان مثال مانند آنچه در اغماء مي بينيم سطح درگيرسازي آن در چند قسمت شدت و افزايش بي رويه پيدا نمي كند و در عوض در قسمتهاي بعدي داراي قدرت تعليق و درگيرسازي لازم براي ارايه ظرفيتهاي داستاني مشخص و معيني است. مهمترين ويژگي اين سريال، تعيين موضوع و گسترش آن در سطح يك داستان ساده و منطقي است. بدين ترتيب، اثر بدون تكيه بر عناصر كاذب داستان، تنها به روايت تعليق دار يك موضوع جذاب مي پردازد كه جنبه هاي اجتماعي باورپذير و منطقي اي را نيز دنبال مي كند. موضوع و مسأله اصلي داستان «ميوه ممنوعه» يك امتحان و آزمون معنوي است كه ارتباط مستقيم و روشني با مناسبت «ماه مبارك رمضان» ندارد، اما به طور غيرمستقيم با به چالش گذاشتن تم «ايمان» در سطح داستان، تماشاگرش را با موضوعي معنوي و در عين حال مرتبط با زندگي و باورپذير مواجه مي سازد. داستان با پرداختن به يك موقعيت (ورشكستگي شايگان و درگيري اش با جلال فتوحي) آغاز مي شود و با ارتباط دادن اين موقعيت با شخصيتها، «حاج يونس فتوحي» محدوده توجه موضوع را فردي تر كرده و در ادامه به لايه هاي دروني اين شخصيت نزديك مي شود. در واقع حركت روايت از كل به جز، فرصت تحليل و نزديكي بيشتر با مسأله اصلي را فراهم مي كند و امكان درگيري مستقيم و دقيقتري را با هدف ميسر مي سازد. رويداد اصلي «ميوه ممنوعه» جدال شخصيت «يونس فتوحي» با نفس است و از محاسن آن اين است كه تمام رويدادهاي فرعي را بدون كاهش ارزش مستقل آنها به اين رويداد اصلي نزديك مي كند. ازدواج غزاله، ورشكستگي شايگان، مسأله شغلي و خانوادگي جلال فتوحي و... همگي به تنهايي ارزش و كيفيت داستان مستقلي دارند، اما اهميت و موضوعيت همه آنها براساس يك قاعده هدفمند كاملاً در ارتباط با رويداد اصلي تعريف مي شود و مورد پرداخت قرار مي گيرد. در واقع مجموعه به واسطه طرح اين رويدادها، سطوح متفاوتي از موضوعات را به موضوع اصلي نزديك مي كند و اهميت و ارزش آ ن را به ميزان قابل توجهي افزايش مي دهد؛ داستان گستردگي و شاخ و برگ پيدا مي كند، اما به هيچ وجه طفره نمي رود و چند وجهي نمي شود. نتيجه چنين پرداختي علاوه بر افزايش كيفيت و افزودن بر محتواي اثر، شدت بخشيدن بر قدرت داستان و ميزان درگيرسازي آن با مخاطب است. در هر قسمت از سريال، مخاطب مي تواند با سطوح مختلفي از چالشهاي داستاني مواجه شود. درگيري جلال با هستي و فرزاد، راز ناپديد شدن شايگان، درگيري احساسي يونس فتوحي با هستي، درگيري خانوادگي يونس فتوحي با دخترش، درگيري يونس فتوحي با قدسي، درگيري آدمهاي جلال با... همه اين موقعيتهاي چالش آفرين كه سطحي از تعليق و كشمكش را با محوريتي مركزي به وجود مي آورند، ممكن است تنها در يك قسمت 30 دقيقه اي از سريال مورد پرداخت قرار گيرند و اين در حالي است كه معمولاً روايت همه اين رويدادها با آشفتگي روايي در كليت مواجه نمي شود و در يك راستا و براساس يك طرح داستاني معلوم و مشخص قرار مي گيرد. نكته ديگر اينكه همه شخصيتهايي كه در طول اين رويدادها قرار گرفته اند، تعريف درست و مشخصي از شخصيت را دارا هستند و با نگاه كلي و گذرا مورد پرداخت قرار نگرفته اند. يونس فتوحي، يك شخصيت پيچيده است كه در عين حال ساده ارايه مي شود. اين شخصيت از ابتدا تا انتهاي داستان به طور كاملاً متضادي تغيير مي كند و متحول مي شود. در واقع اين شخصيت دو وجه كاملاً متفاوت از رفتار را با تكيه و تأكيد بر جنبه هاي اعتقادي و اخلاقي به نمايش مي گذارد و به واسطه پرداختي كه در مورد آن صورت پذيرفته هيچگاه ارزش و اعتبارش را در سطح روايت داستان و در مواجهه با قدرت دريافت تماشاگر از دست نمي دهد؛ در مقابل او مثلاً مي توان دخترش «غزاله» را مورد ارزيابي قرار داد. «غزاله» با وجود مخالفت پدرش به صورت قانوني با رامين ازدواج كرده و زندگي سالمي را مبتني بر اخلاقيات و ارزشهاي اجتماعي و با وفاداري به خانواده به نمايش مي گذارد. اين شخصيت با اينكه در مقابل حاج يونس قرار مي گيرد، يك پايه مستحكم خانوادگي را نشان مي دهد كه هر چند ساده و تك بعدي است، اما به لحاظ كاركردش در داستان مهم و غيرقابل چشمپوشي است. در مقابل «غزاله»، جلال با همه رويه هاي شخصيتي كه به نمايش مي گذارد و با وجود آن كه در اوايل داستان مورد تأييد پدر است، وجوه ديگري از شخصيت را به نمايش گذاشته، سطحي از ناهنجاريهاي اخلاقي را در گستره خانوادگي و اجتماعي ترسيم مي كند. حسن فتحي و نويسندگان سريالش به خوبي توانسته اند مجموعه اي از رفتارهاي خانوادگي و اجتماعي را براساس اهداف ساختار داستاني و محتوايي كارشان در كنار هم قرار دهند. ديالوگ نويسي «عليرضا نادري» نيز بر ارزش و اعتبار اين اشخاص افزوده است. همه شخصيتهاي «ميوه ممنوعه» با همه تفاوتها و ويژگيهاي خاص فرديشان، ديالوگها و زبان و لحن مخصوص به خود را دارند. زبان در سريال «حسن فتحي» يك عنصر مهم و قابل تأمل است كه از يك سو به صورت كلي داراي ارزشهاي زيبا شناسانه است و به لحاظ ريخت شناسي تناسبي هدفمند را بين ساختار زباني و رويكردهاي زيرمتني (محتوا و زيرساخت داستان) ايجاد مي كند و از سوي ديگر جزيي از شناسنامه شخصيتهاست. زبان، براي هر يك از آدمهاي «ميوه ممنوعه» مثل چهره، فيزيك بدني، شناسنامه فردي، لباس و... تعيين كننده شخصيت آنهاست. كافي است به آنچه جلال مي گويد كمي دقت كنيد و لحن و ريخت و نوع كلماتي را كه او در صحبتهايش مورد استفاده قرار مي دهد با حاج يونس فتوحي، قدسي، هستي، غزاله و يا هر يك از ديگر شخصيتهاي مجموعه به قياس بگذاريد! هيچ يك از شخصيتهاي «ميوه ممنوعه» مثل ديگري صحبت نمي كنند؛ جلال يك بازاري دلال مسلك امروزي است كه تزوير و منش بازاري را با هم در كلامش دارد، حاج يونس يك بازاري قديمي است كه لحن مخصوص به خود را دارد و قدسي در مقام يك مدير مدرسه، ريخت و لحن كلام حاج يونس را با كلام فرهنگي اش تركيب كرده و... . قدسي: خصلت بازارو كه تو خونه بياري، همه بدهكارن و بدهكار، طلبكار! يونس فتوحي: ببينم اين بوي گله يا عطر شماست؟ هستي: هيچكدوم، كلك جديد گلفروشهاست! «حسن فتحي» جزييات بسيار ديگري را نيز در ارتباط با ساختار روايي داستان، ساختار تصويري سريال و گستره محتوايي آن مورد پرداخت قرار داده است. تشنگي هميشگي جلال و آب نوشيدنهاي پياپي او، رنگ ماشين شخصيتها و حتي ريخت و نوع ماشينها، لباس شخصيتها و... هر يك به طور خاص در جهت ساير جنبه هاي شناخت شخصيت و همراهي و تقابل آنها با موضوعات و رويدادها قرار مي گيرند. «ميوه ممنوعه» با يك گناه كوچك شروع مي شود و اين گناه را با همراهي پيوسته و هدفمند داستاني گسترش مي دهد و ابعاد تازه اي به آن مي بخشد تا بحث ايمان و ارزش آن را در معرض بحث قرار داده و اهميتش را مورد توجه قرار دهد. از اين منظر شايد بتوان ادعا كرد كه اين سريال به طور مستقيم بيشترين تأثير را با توجه به موضوعيت و اهميت محتوايي اش بر مخاطب مي گذارد. |
نوشته شده توسط مهدی نصیری در |
|
لینک به این مطلب
شنبه هفتم مهر 1386
گفتگو با دکتر چیستا یثربی :
| کشف لحظه هاي ناب انساني |
|
| شنبه 7 مهر ماه 1386 03:54 |
| |
|
| |
:دکتر چيستا يثربي ، کارگردان ، نمايشنامه نويس ، داستان نويس ، مدرس ، مترجم و ناشر متولد 1347 تهران و فارغ التحصيل روان شناسي تربيتي در مقطع دکتراست. يثربي از سال 1368 با نقدنويسي براي تئاتر نگاهي جدي تر نسبت به اين حوزه از هنر پيدا مي کند ، ضمن اين که تا پيش از اين به عنوان نمايشنامه نويس ، کم و بيش تجربياتي در اين زمينه داشته است. اولين نمايشنامه او با نام «فردا بهار است شايد» سال 1369روي صحنه رفته و از آن زمان تاکنون آثار زيادي از او در مقام کارگرداني و نويسنده روي صحنه رفته اند. يثربي جوايز زيادي در جشنواره هاي مختلف تئاتر دريافت کرده که از جمله آنها مي توان به 3 دوره برگزيده اول نمايشنامه نويسي جشنواره تئاتر فجر اشاره کرد. آخرين فعاليت او در حوزه تئاتر ، کارگرداني نمايش «آيا تو تا به حال عاشق بوده اي روژانو؟» است که پس از نمايش در جشنواره تئاتر دفاع مقدس در حال حاضر با بازيگري رحيم نوروزي ، افسانه ماهيان ، آذر رجبي و نيايش ميمندي نژاد در تماشاخانه مهر حوزه هنري در حال اجراست.
چطور تصميم گرفتيد نمايشي را با موضوع جنگ روي صحنه ببريد؟ هر چند که تم نمايش جنگ نيست و فقط فضا و مضموني جنگي را در داستانش به همراه دارد. راستش اين نمايشنامه اول اصلا قرار نبود کاري درباره جنگ باشد اما در جريان شکل گيري و براساس اهميت ايده اوليه به اين حوزه گرايش پيدا کرد. «آيا تو تا به حال...» دنياي آدمهاي پس از جنگ است بنابراين من اول سعي کرده ام با نگاه آسيب شناسي يک جامعه به موضوع نزديک شوم و در مرحله بعد به مقوله جنگ هم بپردازم. زاويه ديدم نسبت به جنگ نيز از همين منظر بوده است. خواسته ام ببينم که جنگ به عنوان يک پديده چه تبعاتي را به دنبال دارد و چه تاثيراتي ممکن است بر نسلهاي بعدي بگذارد چون معتقدم تاثيرات جنگ محدود به يک جغرافيا و زمان محدود و خاص نيست. به عنوان مثال فاجعه هيروشيما را به خاطر بياوريم. اين اتفاق سالها پيش رخ داد اما تاثيرات و تبعات آن سالهاي سال در نسلهاي بعدي تکرار شد. قصدم هم بيشتر اين بود که در قالب پرداختن به اين موضوع با ديدگاهي متفاوت به جنگ نزديک شوم و ببينم جنگ چگونه کمک مي کند که انسان ها به هم نزديک يا از هم دور شوند.
ساختار نمايشنامه و به دنبال آن ساختار اجرايي «آيا تو تا به حال. ..» در مقايسه با ديگر نمايش هاي شما خيلي ساده تر است و حتي در جاهايي از درام فاصله گرفته و اوج و فرودها و کشمکش هاي تئاتري را در خود ندارد. شايد تا اندازه اي اين گونه باشد. دليلش هم اين است که من در اين نمايش سعي کردم دنبال ساختار نباشم و تمام انرژي ام را صرف نمايش لحظه به لحظه زندگي کنم. براي رسيدن به نتيجه مورد نظرم از فرم فاصله گرفتم حتي به گروهم گفتم که براي دکور فقط 3 تا پودس مي خواهيم و بس و صحنه نمايش مان هم خالي است. ببينيد «آيا تو تا به حال...» بيشتر از ساختار نمايشي تابع واقعيت هاي زندگي است. بيشتر به دنبال حس و فضاي کار بودم تا فرم و ساختار آن. اصلا روژانو پيش از اين قرار بود فيلمنامه شود و آنچه در مورد آن در ذهن داشتم يک مديوم تصويري بود بنابراين با اين ديد هم به آن نگاه مي کردم مثلا در اين فکر بودم که دوربيني مثلث جهنمي رابطه ميان اين سه نفر را به تصوير بکشد ، به طور طبيعي با نماهاي درشت اين سه نفر مواجه مي شديم. من همين شکل و فرم را در نمايش هم مي ديدم ، پس خيلي خيلي سعي کردم که نمايش شبيه زندگي باشد حتي دلم نمي خواست ميزانسن از پيش تعيين شده بدهم. بيشتر مي خواستم به دنبال حس باشم.
به هر حال ما در مقابل کار شما با يک فرآيند مستقل تئاتري مواجهيم و نه فضاي صرفا داستاني يا مديوم تصويري. بله ، اما فکر مي کنم که مثلا اگر کشف لحظه بتواند کارکرد متناسب با ميزانسن را داشته باشد جايگزين خوبي براي آن است. منظورم اين است که ما اگر توانسته باشيم لحظه هاي قشنگي ايجاد کرده باشيم در واقع اين زيبايي را با ساختار حرکت صحنه عوض کرده ايم. من اين کار را يک کار دلي مي ديدم تا نمايشي که بخواهد طبق ساختار دقيق درام و اصول خشک اجرايي ارائه شود. ما از شروع تا پايان نمايش با روبه رويي و مواجهه 3 آدم مظلوم با يکديگر مواجه هستيم. واقعا احساسم اين بود که اين آدمها را با مثلث ارتباطي شان رها کنم و تنها بگذارم و در اين صورت ديگر احتياجي به داستان نداشته باشم.
ساختار داستاني نمايش بيشتر شبيه ساختار داستان کوتاه است ، يعني ما تا پايان داستان تنها چالش گفتاري بيروني را در يک گستره مشخص و محدود شاهديم و در پايان آن به يک اوج و پايان شوکه کننده مي رسيم. شايد هم بتوان مثل داستان کوتاه به کار نگاه کرد. در اين صورت مي توانم بگويم که حتي روند داستان گويي هم برايم مهم نبوده و در اين کار سعي کرده ام در پي کشف لحظه هاي ناب انساني باشم.
|
سرنوشت آدمهاي جنگ شنيده بودم يک نفر از آزادگان جنگ تحميلي حتي پس از جنگ در يک منطقه جنگي مانده است و... همين خبر کوتاه ايده اصلي نمايشنامه «آيا تو تا به حال...» را در ذهنم به وجود آورد.
 صابر راستين را در جايگاه خودش قرار دادم و بقيه نمايشنامه را نوشتم بنابراين سوژه ام را از يک رويداد واقعي گرفته ام و ديگر بخشهاي کار را در داستان به آن اضافه کرده ام. راستش به اين فکر مي کردم که چطور يک نفر چنين تصميم مي گيرد و اين گونه زندگي مي کند؟ شايد در پي طرح اين سوال بود که يک درام عاشقانه 3 نفره در بطن فضا و موضوع جنگ شکل گرفت. اين درام عاشقانه در واقع به نوعي سرنوشت و طالع بيني آدمهاي درگير جنگ است. همه شخصيت هاي نمايش کساني هستند که ما به ازاي امروزي شان را در جامعه مي بينيم و هر 3 آنها به گونه اي با جنگ در ارتباط بوده اند. روژانو که نسل جوان و نسل امروز جامعه است که به هر حال مقطع کوتاهي از زندگي اش با دوران جنگ همزمان بوده صابر «نسل سوخته» جنگ و «مرجان» هم قرباني آن است. وقتهايي هست که ما ارزشها را از دست مي دهيم اما وقتهايي هم هست که ارزشها و آدمها از دست مي روند. «آيا تو تا به حال...» با چنين نگاهي با پديده جنگ مواجه مي شود.
| اصلا من به اين کار به عنوان يک پژوهشگاه نگاه مي کردم همه نمايشنامه ها و نمايش هايي هم که در حوزه موضوع جنگ کار کرده ام به نوعي يک فاجعه انساني را در بسترشان به همراه داشتند.
منظورتان کدام آثار است؟ من تا به حال 6 نمايشنامه با موضوعيت جنگ نوشته ام. از جمله «از خواب تا مهتاب» و «پشت شب» و يا مثلا «مهمان سرزمين خواب» که در سال 1380 به عنوان کتاب سال دفاع مقدس معرفي شد.
اجراي عمومي نمايش در مقايسه با اجرايي که در جشنواره داشتيد چه تفاوت هايي دارد؟ ما در کردستان با شرايط و اتفاقات جشنواره مواجه بوديم. اصلا امکان پخش موسيقي کار براي ما در سنندج فراهم نشد يا مثلا اين که (هرچند دکور خاصي نداريم) اما همان چند پودس را هم بسختي در جشنواره با وسايل ديگر جايگزين کرديم. صحنه آنجا خيلي کوچک بود و طبيعتا خيلي از ميزانسن هاي ما را فشرده کرد و از ميان برد اما در مجموع و کليت کارها تغيير چندان زيادي نداشتيم و من فقط با يک روتوش کلي کار را در مهر به صحنه بردم.
از شرايط اجرا در حوزه هنري رضايت داريد؟ اجراي جشنواره اي ما با همه محدوديت ها يک ويژگي مهم داشت و آن هم ارتباط بين ما و تماشاگرانمان بود. اما حوزه هنري يک جورهايي براي من نفرين شده بوده است. اگر اين سالن به من داده نمي شد هم مي توانستم تماشاگر داشته باشم و هم دکور. اولا اين که ما با کمک هزينه اي که حوزه پرداخت مي کرد ، نمي توانستيم دکور داشته باشيم و دوم ، اين که اصلا بي خبري تماشاگران تئاتر از اجراي ما ، گروه را در شرايط بدي قرار داد. خب دکور براي چه ، براي چه کسي؟ بي خبر بودن و ضعف روابط عمومي حوزه دراين ارتباط ما را خيلي دلسرد کرد. تازه نمايش قبلي اي که در حوزه داشتم (زني براي هميشه) دست کم به لحاظ بعد تبليغاتي و تماشاگر از طرف خود حوزه تامين مي شد. اما در خصوص اين نمايش ، نه. اين وظيفه روابط عمومي حوزه هنري است که متاسفانه کارش را انجام نمي دهد.
تاکيد شما بر محتوا و مفاهيم و همچنين کمرنگ بودن درگيري و کشمکش دراماتيک در ساختار نمايش نمي تواند باعث برقرار نشدن ارتباط تماشاگر با نمايش بشود؟ تماشاگر من در همين فضا و با اين امکانات چه در جشنواره و چه در اجراي عموم با کار ارتباط برقرار کرده است حتي در نمايشنامه خواني هم از اين کار استقبال خوبي شد. تماشاگر با داستان نمايش ارتباط برقرار مي کند و با مثلث عشقي آن درگير مي شود. اگر اين اتفاق نمي افتاد که ديگر اصلا نمايش چيزي براي گفتن نداشت.
«آيا تو تا به حال...» در ميان ديگر آثارتان چه جايگاهي دارد؟ متن آن را خيلي دوست دارم. از نوشته هاي محبوبم است. انتشارات پايداري نمايشنامه را چاپ کرده اما هنوز کتاب آن را نديده ام ، به هر حال بين کارهاي خودم اين نمايشنامه را خيلي دوست دارم.
شما هميشه پر کار هستيد. امسال چه برنامه هاي ديگري داريد؟ «با صحرا بخوان بي صدا» را براي جشنواره فجر آماده خواهم کرد. اين نمايش يک کار اساطيري دشوار است که لازمه موفقيت در آن آوردن ميزانسن ها و اجراي جديد است. نمايش در مورد آدمهايي است که در طول تاريخ مي گردند و همزادهايشان را پيدا مي کنند. يک کار تاريخي است که از زمان خلقت انسان تا زمان حضرت نوع و حضرت يوسف را شامل مي شود تا قيام عاشورا و واقعه کربلا. امسال ظاهرا يکي از نمايشنامه هايم را هم (گاردن پارتي در برف) پرستو گلستاني براي جشنواره کار مي کند.
اگر صحبت ديگري...... روژانو يک تجربه بود. شايد اجراي آن به دليل بعضي مشکلات سخت بوده باشد اما براي ما تجربه خوبي بود که نمايش بدون ميزانسن را تمرين کنيم. فکر نمي کنم اتفاق عجيبي افتاده باشد. ما صادقانه مردم را با نمايش درگير کرديم. يک قصه خوب و 4 بازيگر خوب داشتيم و اصلا درگير رنگ ، دکور و موسيقي نبوديم.
|
| |
نوشته شده توسط مهدی نصیری در |
|
لینک به این مطلب
چهارشنبه چهارم مهر 1386
نگاهي به اجراي اين فصل را با من بخوان با موسيقي مجيد انتظامي و طراحي و كارگرداني حسين پارسايي
|
همنشيني نشانهها نگاهي به اجراي اين فصل را با من بخوان با موسيقي مجيد انتظامي و طراحي و كارگرداني حسين پارسايي
دوشنبه 2 مهر 1386 ساعت 12:39:00 PM تعداد بازدید: 99
|
|
مهدي نصيري: موسيقي و نمايش دو زبان هنرياند كه بر پايه ترتيب و آرايش نشانهها، مفاهيم را توليد ميكنند و آنها را به دریافت کننده منتقل میکنند. اين دو حوزه از منظر نشانه شناختي، باوجود تفاوتهايي كه دارند، به هم نزديكاند و به اشتراك گذاشتن و همنشيني نشانهها در ميانشان ميتواند به وحدت و كليتي هدفمند و يكپارچه در عرصه اجرا منجر شود. پس از موفقيت سمفوني"رسول عشق و اميد" با همکاری"سيد مهدي شجاعي" و"لوريس چكناواريان" اجراي تركيبي موسيقي نمايشي"اين فصل را با من بخوان" با حضور"مجيد انتظامي" در مقام رهبر اركستر سمفونيك و حسين پارسايي در مقام كارگردان بخش نمايشي، دومين تجربه در زمينه اجراي نمايش موسيقايي است كه امسال در تالار وحدت روي صحنه رفته است. در واقع اجراي اين سمفوني حاصل همراهي دو حوزه اجرايي هنر- يعني موسيقي و نمايش- است. "اين فصل را با من بخوان" را ميتوان نمايشی موزيكال مفهومي دانست كه بر پايه اشتراكات نشانه شناختيِ مفهوم و اهداف موضوعي، روايتي يكپارچه و پيوسته را ارائه میدهد. در اين اجرا تم"مقاومت و ايثار" در بستر موضوعي جنگ تحميلي مطرح شده و به نمایش گذاشته ميشود. مجيد انتظامي و حسين پارسايي براي رسيدن به نتيجهاي تأثيرگذار و جذاب در رابطه با موضوع و همچنين به بهانه درگير كردن هر چه بيشتر مخاطب با هدف مورد نظرشان داستانهايي آشنا را محور اجرا قرار دادهاند كه در پنج قطعه، پنج فيلم شاخص حوزه مقاومت را با پرداختي نمايشي و موسيقايي بستر روايت قرار ميدهند. مهمترين ويژگياي كه در روايت اين پنج قطعه رعايت شده، پيوستگي و امتداد زماني بر پايه محوريت موضوعي است. در واقع دركليت اجرا تم و موضوعي واحد انتخاب شده و در بستر چند روايت پيوسته استمرار و بسط پيدا ميكند. نخستين قطعه نمايشي- موسيقايي اين اجرا كه با بخشهايي از موسيقي فيلم"روز واقعه" همراه است، با اين جمله آغاز ميشود:«كيست ياريدهندهاي كه مرا ياري كند؟» و به قيام امام حسين(ع) و شهادت ايشان و يارانش در صحراي كربلا پرداخته که در پايان آن(اسارت زنان)، به ورود زن راوي با يك كودك(سرزمين خورشيد)، در قطعه دوم، پيوند ميخورد. در واقع قطعه نخست پشتوانه ارزشي، اعتباري و محتوايي است كه اهميت و ارزش رويدادهاي قطعات بعدي را تضمين ميكند و به آنها اعتبار ميبخشد. در قطعات بعدي اجرا بر اساس پيوستگي زماني و محوريت موضوع؛ شروع جنگ تحميلي تا آزادسازي خرمشهر(سرزمين خورشيد)، مجروحان بعد از جنگ(از كرخ تا راين)، اسرا و آزادگان(بوي پيراهن يوسف) و بازماندگان جنگ تحميلي(آژانس شيشهاي) را با همراهي موسيقي و حركات پرداخت ميکند و با جذابيت زيباشناسانهاي نمایش میدهد كه حاصل هماهنگي محتواي موضوع با فرم اجراست. هماهنگي و همراهي موسيقي با نمايش و کنار هم قرار گرفتن نشانههاي موسيقايي و نمايشي در كليت اجرا مهمترين ويژگياي است كه در"اين فصل را..." به صورت اجرايي هدفمند پرشور و خوشساخت نمود یافته است. هر چند كه دو حوزه متفاوت اجرا(موسيقي و نمايش) در بخشهايي از كار ممكن است موقتاً از هم پيشي بگيرند و قابليتها و ظرفيتهايشان را در همراهي با حوزه ديگر به گونهاي شاخصتر به نمایش بگذارند، در هر صورت مجموعه نمايش به گونهاي است كه نميتوان يكي از دو حوزه را مستقل از ديگري و بدون در نظر گرفتن ارزشهاي عرصه ديگر بررسي کرد. در واقع اجرا حاصل هماهنگي، همراهي و همنشيني موسيقي و نمايش است؛ نمايش، موسيقي را معنا ميكند و موسيقي به تعريف نمايش ميپردازد. درضمن، صرفنظر از همه ويژگيها بايد به اين نكته توجه کرد كه نمايش در زمينه همراهي با موسيقي و نشان دادن ارزش و اهميتاش نسبت به موسيقي كار به مراتب سختتري را در پيش دارد. حسين پارسايي، در مقام كارگردان نمايش، از طرفي با سبقههاي ذهني و پيشينه تصويري ذهن تماشاگر در مورد فيلمها مواجه است و بايد نمايشاش را با همه اين تصاوير جايگزين كند و از طرف ديگر در رابطه با موسيقي كه خواه ناخواه همچون عنصري مهم و موثر از اين تصاوير و داستانها آشناييزدايي ميكند نيز بايد كار ويژههاي نمايشياش را داشته باشد. شگرد مناسبي كه پارسايي براي رسيدن به اين نتيجه انتخاب كرده است، همراهي با داستانهاي آشنا در ابتداي هر قطعه است كه در وهله نخست موضعگيري تماشاگر به پيشينههاي ذهني را از بين ميبرد و همه اين تصاوير ذهني را در انطباق با نمايش به اشتراك ميگذارد. بعد از اين اجرا، از قالبهاي آشنا خارج شده و كليتي متفاوت و نمايشي را به تماش ميگذارد. در واقع هر يك از دو حوزه موسيقي و نمايش با اينكه تم و هدف مشتركي دارند، با كار ويژهها و وظايف متفاوتي در اجرا قرار گرفتهاند. در ابتداي اجراي موسيقي نقش حالت دهنده دارد و به صورت مقدماتي به فضا سازي نسبي اجرا بر اساس موضوع كمك ميكند. در ادامه فرم حركت و نمايش با موسيقي همراه میشود و با آشناييزدايي از موضوع، تصويري ذهني از حركت و رفتار مورد نظر را بهوجود ميآورد. هر چند تصاوير مربوط به موضوعات بلافاصله پس از آغاز موسيقي و آشنازدايي از آن در ذهن تماشاگر شكل ميگيرد، حضور نمايش در اين محدوده علاوه بر تقويت پيشينههاي تصويري موجود به جانشيني نشانههايي جديد با آنها نيز منجر ميشود. در هر قطعه اجرا پس از فضاسازي مقدماتي و سپس آشناييزدايي و تقويت پيشينههاي ذهني تماشاگر، موسيقي و نمايش به گونهاي هماهنگ و هم جهت و در راستاي هم قرار ميگيرند. این دو شیوه همزمان با تكميل فضاسازي، موضوع و حركت رفتاري را تقويت میکنند و وسعت ميبخشند. "اين فصل را با من بخوان" در زمينه برقراري ارتباط با مخاطبان اجراي موفقي است. هر چه از زمان اجرا ميگذرد، اشتياق تماشاگر براي دخالت در رويدادهاي صحنه افزايش پيدا ميكند. شركت و درگيري مخاطب در هر قطعه سمفوني نسبت به قطعه قبلي افزايش مييابد. تا آنجا كه تلاش انتظامي و پارسايي براي اين درگيرسازي و ارتباط موثر در قطعه پاياني، سمفوني ايثار، به نتيجه ميرسد. نمايش در ابتداي قطعه پاياني(ايثار) با اصرار بازيگرش، مهتاب نصيرپور، تماشاگر را به پاسخگويي و واكنش در برابر سؤالات وادار ميكند. در ادامه ارتباط تماشاگر به صورت حسي و دروني و نيز با مشاركت بيروني و همراهياش با نمايش تكميل ميشود. گروه نمايش حسين پارسايي و گروه موسيقي مجيد انتظامي براي رسيدن به اين همراهي مستقيم و مشترك بارها و بارها وارد محدوده حضور تماشاگران ميشوند. استفاده از بالكن، رديف نخست صندليها و مقابل آوانسن، ورود و خروج بازيگر از درهاي مختلف و... حضور گروه اجرايي در ميان تماشاگران را به دفعات تكرار ميكند و اشتراك حسي ميان آنان را در سراسر اجرا به گونهاي هدفمند و تأثيرگذار وسعت ميبخشد. |
نوشته شده توسط مهدی نصیری در |
|
لینک به این مطلب