|
| ||||
|
طرح يک پازل روايي
| ||||
| ||||
|
نويسنده: «رسول نقوي» "لب خط" نمايشي مبتني بر کارکردهاي دراماتيک متن و اجراست. داستان ساده ي رفاقت سه جوان که با عشق يکي از آنها به خواهر ديگري به چالش کشيده ميشود، دستمايه ي پرداخت ساختاري متن «رسول نقوي» است که به واسطه ي تغيير لحن روايت و نگاه متفاوت نويسنده و کارگردان به ساختار روايت، جذابيت پيدا ميکند. |
|
"پرواز با بالهای مومی"
یکشنبه 22 اردیبهشت 1387 ساعت 9:43:00 AM تعداد بازدید: 71
| ||||
"آرش دادگر" که پیشتر نیز با آثاری چون "الفبای ضربهها"، "مکبث" و "کالون و قیام کاستلیون" تلاش کرده بود تا شیوههای متفاوت اجرا و نحوه تأثیر تئاتر بر تماشاگر را -دست کم در تعیین کردن یا آزاد گذاشتن جایگاه و منظر تماشاگر نسبت به اجرا- بیازماید. برهم زدن تعادل معمول در صحنههای سهسویه و قرار دادن محدوده اجرا در ارتباط تعیین شده با تماشاگر تجربههایی بود که دادگر در کارهای پیشین خود آنها را به کار برده بود. اما "صبحانه برای ایکاروس" از این بابت، نه تنها سعی در کاربردی کردن برخی تجربههای قبلی این کارگردان دارد، بلکه به گونهای مستقل و مناسب که هدف آن تئاتری تجربی است، شیوه پرداخت تئاتری و منظر دریافت آن را مطمع نظر قرار داده است. تماشاگران نمایش با این توضیح کارگردان پا به سالن و صحنه نمایش میگذارند که اجازه حرکت در هر جای صحنه و تغییر زاویه نگاه و جایگاهشان را نسبت به پلانهای اجرا دارند. صحنه نمایش در 6 محدوده با نور و اکوی مشخص و در کل سالن پراکنده شده و تماشاگر میتواند به دلخواه صندلیاش را در هر جای صحنه نسبت به پلان نمایش قرار داده و شاهد اجرا باشد. این ترفند در ابتدا تنها ابزاری برای آزاد گذاشتن تماشاگر در فضای جادویی و عجیب نمایش به نظر میآید؛ یک بازپرس برای پی بردن به راز ناپدید شدن فردی که دیگران او را ایکاروس مینامند وارد محدوده جادویی صحنه شده و رفته رفته در مواجهه با رفتارهای عجیب شخصیتهای دیگر اعتماد به نفس و قاطعیتش را در برابر واقعیت مورد انتظار از دست میدهد. بر همین اساس این طور به نظر میرسد که دادگر با تنها گذاشتن و گرفتن محدودیت و قطعیت حضور تماشاگر در جایگاهی مخصوص و تعیین شده، قصد دارد تا آنها را در فضایی نامحدود تنها بگذارد و تجربه مواجهه با غرابت جادویی فضا را همزمان با بازپرس، در تماشاگر نیز به وجود آورده و آزمایش کند. شاید حتی تعداد کمتر تماشاگران و احساس تنهایی بیشتر آنها در فضا تأثیر قرار گرفتن در مقابل این تجربه را تقویت میکرد و نمایش به لحاظ جریان مؤثر هدفمند اجرایی موفقتر هم میبود. جریان و روایت تقطیع شده و منقطع رویدادهای اجرا نیز به گونهای در کنار هم مورد پرداخت قرار گرفته و ترتیب اجرا پیدا میکنند که حرکتی معمول از واقعیت پذیرفته شده به سمت رئالیسم جادویی نمایشی را به دنبال میآورند. در واقع نمایش قصد دارد تا با در اختیار گذاشتن برخی ابزارهای محدود موجود و رها کردن آنها در بستر خلاءهای ذهن تماشاگر، ذهنیت و ناخودآگاه آنها را در جهت منظور و تخیل جادویی تعیین شده قبلی فعال سازد. "ای حلزون از کوه فوجی بالا برو؛ ای حلزون آرام، آرام، آرام. " دادگر این کار را با ظرافت و هوشمندی و بدون آن که تماشاگرش را متوجه هدف و حضور خود بسازد انجام داده است. او دقیقاً همان تجربهای که اشخاص نمایش برای بازپرس به وجود میآورند، را در مورد تماشاگرانش نیز امتحان میکند. نخستین مرحله گیج کردن تماشاگر است. فضای سالن، تلاش دختر برای به دست آوردن سیب، نوع بازپرسی بازرس و ناگهان؛ مرگ دختر! حضور قصاب و بعد ملاقات بازپرس مردی که او را آگاممنون مینامند در توالت و دانه پاشیدن برای پرندههایی که وجود ندارند، معمای صدف و... آگاممنون: ... چطوری میگی وجود دارن تو که اونارو نمیبینی! حتی زبان و دیالوگ نیز از همان ابتدا بر وجه جادویی رویا دامن زده و تأثیر فضای ذهنی را بر تماشاگر تشدید میکنند؛ دیالوگ اول بازپرس با دختر ریخت زبانی و ظاهر و مفهومی منطقی دارد؛ با یک تغییر کوچک! یک جمله تأخیر در پاسخ دختر به بازپرس همه چیز این بازپرسی واقعی را تبدیل به رویایی جادویی میکند؛ هر پاسخ تازه دختر، جوابی به سؤال قبلی بازپرس است! دادگر، برای وارد کردن تماشاگر به فضای موردنظر اجرایش، او را مثل قهرمان نمایش گیج میکند، او سعی میکند بخش مهمی از ذهنیتهایی که تماشاگر پیش از ورود به سالن در سر داشته بمیراند و آن طور که میخواهد دوباره با ذهنیتی آزاد در فضای نمایش متولد سازد. حالا این فرصت ایجاد شده تا نمایش واقعیت و ذهنیت را در فضایی که به وجود آورده در اختیار بگیرد و رویدادهای مرتبط با این دو جنبه را در معرض آزمون انتقال و دریافت با تماشاگر قرار دهد؛ - طبیعت از کودک مردی و از تخم پرندهای میسازد. خداوند مرد را قبل از کودک و پرنده را قبل از تخم میآفریند. "ایکاروس" در اساطیر یونان مردی است که برای فرار از زندانی که گرفتار آن شده دو بال میسازد و به پرواز درمیآید. تراژدی این شخصیت اساطیری آنجا اتفاق میافتد که قهرمان میان واقعیت و ذهنیت و رویاهایش هیچ تفاوتی قائل نیست و آن قدر اسیر سرنوشت رویایی زندگیاش میشود که با بالهای مومی اوج میگیرد، به خورشید میرسد و بعد از ذوب شدن بالهای مومی سقوط میکند. تراژدی ایکاروس شاید یکی از تصویریترین پلانهای دراماتیک است که بارها و بارها مورد استفاده آثار زیادی قرار گرفته است. اما در "صبحانه برای ایکاروس" آرش دادگر به زیبایی توانسته این پلان تصویری را که در بسترهای ذهنی و واقعی زندگی بشر ریشه دارد با توجه و تأکید بر وجوه بصری آن در نمایشاش به اجرا درآورد. قهرمان نمایش "صبحانه برای ایکاروس" در محوریت اجرا به دنبال استناد و دستیابی بر واقعیتهاست و هر لحظه با امور تردیدپذیر واقعی مواجه میشوند. در واقع شخصیتهای نمایش در نقش 6 شاهد، قهرمان را نسبت به وقایع دچار تردید کرده، گیج میکنند و واقعیتهای جدیدی را در مقابلش قرار میدهند که دیدگاه و ذهنیت او را نیز به ورطه بینابینی واقعیت و جادو (رویا و ذهنیت) میکشانند. در واقع این فرصتها و موقعیتهای پراکنده ذهنی که ریشه در ناخودآگاه جمعی –اساطیر و کهن الگوها- نیز دارند، شبیه به خوابی هستند که قهرمان پس از دیدن آن با واقعیتهای تازهای مواجه میشود. - مسیح به ایل آذر گفت: از خواب برخیز! ایکاروس که رویای شاهدهای نمایش است بعد از این خواب ماهیت و وجودی دیگر پیدا میکند و شاید آنچنان قهرمان را تحت تأثیر جادوی رویایش قرار میدهد که تبدیل به ایکاروسی دیگر میکند. دختری که اگر غذا نخورد میمیرد، زن کوری که لبخند بازپرس را میبیند، قصاب کر و لال که به صحبت درمیآید و فیلسوف فاسدی که مدام معما طرح میکند و تردید ایجاد میکند. اینها همه رویاهای در حال عبور –یا گذشته- از واقعیت ایکاروس هستند و مرگ را به عنوان پایان بخش رویا و واقعیت مورد تأکید قرار میدهند. این شواهد که همچون ارواحی بر واقعیت پرسشهای بازپرس در کشف راز زندگی و مرگ سایه میاندازند، ذهنیتهای پراکندهای از ناخودآگاه جمعی قهرمانند که عاقبت خود قهرمان را نیز تبدیل به ایکاروسی دیگر میکنند. همانطور که ایکاروس با بالهای مومیاش به خورشید نزدیک شد، بازپرس هم در زیر بنزینی که در فضای جادویی واقعیت و رویای ذهن ریخته و به روی خود پاشیده است، سیگاری روشن میکند. "صبحانه برای ایکاروس" از این بابت تجربه مفید و متفاوتی است که به خوبی توانسته وجوه مختلف اجرا را به صورتی هدفمند در اشتراک با ذهنیت و تفکر تماشاگرش قرار دهد و توسط همین ذهنیت فعال مخاطب نیز خودش را کامل کند. تماشاگر نمایش "آرش دادگر" تازه بعد از پایان نمایش است که این ذهنیتهای پراکنده شکل گرفته در ناخودآگاهش را به خودآگاه آورده و در مورد آن میاندیشد و خط ارتباطی مشخصی را در جهت رمزگشایی از رویدادهای ذهنی ایجاد میکند. | ||||
|
مرگ در دايره ذهنيت
![]() شنبه 14 اردیبهشت 1387 ساعت 12:20:00 PM تعداد بازدید: ۹۳
| ||||
مهدي نصيري
نمايش "کادانس" به همراه اجراهاي ديگري مثل"پرومته در زنجير"، "لوله" و"دومتر در دومتر جنگ" تجربههاي موفقي هستند که نيما دهقان طي چند سال اخير با وسواس و دقت آنها را پشت سر گذاشته است. نکته مهم در مورد اين نمايشها توجه کارگردان آنها به جلب رضايت مخاطب از يک سو، و قرار دادن شيوههاي پرداخت و اجراي کار در قالبهاي حرفهاي و هنري تئاتر، از سوي ديگر بوده است. نمونه چنين توجهي را در تفاوت ميان اجراي جشنوارهاي و اجراي عمومي"دومتر در دومتر جنگ" شاهد بوديم، در مورد اين نمايش اجراي عموم به مراتب نزديکتر به سليقه مخاطب بود و به طور مشخص سعي در جلب رضايت تماشاگر داشت. ضمن اينکه تفاوت هر اجرا با اجراي قبلي و تکميل و پرورش آن در طول شبهاي مختلف نمايش را نيز ميشد به عنوان يک حسن مهم ديگر اين کار مورد توجه قرار داد. "کادانس" نمايش ديگري از "نيما دهقان" است که در بيست و ششمين جشنواره تئاتر فجر به روي صحنه رفت و پس از انجام برخي اصلاحات در حال حاضر به طور کاملتر و کمنقصتري در کارگاه نمايش اجرا ميشود. اصطلاح(Cadance) کادانس به معناي نقطه سکون در پايان يک عبارت ملوديک است و هم به گونهاي از توالي آکوردها که حس پاياني- ناقص يا کامل- را ايجاد ميکند اشاره دارد. انتخاب عنوان نمايش با توجه به اين تعريف موسيقايي خيلي هوشمندانه صورت گرفته است. چرا که کليت نمايش نيز پيش از آنکه در پي به فکر واداشتن تماشاگرانش باشد قصد دارد آنها را تحت شرايطي کاملاً حسي قرار دهد. در واقع نمايش با تحريک احساسات و تحت فشار قرار دادن مخاطب توسط عناصري چون ترس، توهم و ذهنيسازي، بيش از هر چيزي در پي به اشتراک گذاشتن يک تجربه کاملاً ذهني است. اين تجربه در مورد دنياي پس از مرگ است. در مقدمه بروشور کادانس چند آيه از سوره واقعه به عنوان راهنماي داستان و محتواي موضوعي آن نوشته شده:{ "هنگاميکه آن واقعه بزرگ(قيامت) واقع گرديد* که در وقوعش هيچ کذب نيست* آن روز عدهاي ذليل و طايفهاي را سربلند گرداند*"} ![]() "کادانس" تجربهاي ذهني درباره اين واقعه بزرگ است؛ سه مرد با جهانبيني و ايدئولوژيهاي مختلف، پس از مرگ در برزخي قرار ميگيرند که هر يک قبلاً ديدگاه متفاوتي نسبت به آن داشتهاند. اين موقعيت بکر تنها بستر وقوع رويدادهاست؛ برزخي که درست مثل نقطه سکون پايان ملودي است! آنچه نمايش قصد دارد در اين محدوده با مخاطبانش در ميان بگذارد، به اشتراک رسيدن در مورد ذهنيت هراسناک حادثهاي است که در تعارض با پيشبينيهاي قبلي قرار ميگيرد. فضايي که در پي دستيابي به اين برداشت مورد پرداخت قرار گرفته و در اجرا ايجاد ميشود نيز، ميخواهد با غافلگير کردن تماشاگر شوکي حسي را به او وارد کند و واکنش او را در مواجهه با اين فضاي غريب و وهمانگيز به تحريک وا دارد. انتخاب مدت زمان، نوع اجرا و تاکيد بر حس با ذهنيسازي و توهمزايي تصويري، مهمترين چيزهايي هستند که "کادانس" را در اجرا به نمايش خاص تبديل ميکنند. در واقع نمايش"نيما دهقان" بدون هيچ قصدي براي برانگيختن خودآگاه قضاوت و تماشاگر، ذهنيت و قدرت تصور او را تحريک کرده و تأثير حسياش را با اين ترفند و به خوبي فعال ساخته و تثبيت ميکند. صحنه آغازين نمايش، آنجا که شخصيتها پشت 9 ستون نوراني تو در توي صحنه سردرگم و وحشتزده خودشان را پنهان ميکنند، و ترکيب اين تصوير، با موسيقي و افکت شايد ماندگارترين چيزي باشد که پس از پايان نمايش در ذهن مخاطب ثبت ميشود. اين پلان تأثيرگذار مهمترين هدفي است که نمايش در پي ارائه و انتقال آن به مخاطبش است. در واقع اين بخش همان سکون و خلأ ذهني و حسي پس از پايان ملودي است. سکون و خلائي که پس از به فعاليت واداشتن و تحريک هدفمند ذهن و تفکر مخاطب ايجاد ميشود و اجازه ميدهد تا آنچه ارائه شده در يک گوشه از ناخودآگاه ذهن به ثبت برسد و بايگاني شود. کارگردان براي دستيابي به چنين تأثيري ظاهراً به هيچوجه پايبند به قواعد دست و پاگير داستان و متن نبوده و سعي کرده تا آنجا که امکان دارد عناصر اجرايي را جايگزين ضرورتهاي نمايشنامه و روايت متني نمايد. به همين دليل فضاسازي با کمک ميزانسن و فرم حرکت، تکيه بر حضور فيزيکي شخصيتها، همراهي تأثيرگذار و غير قابل چشم پوشي موسيقي و افکت و نورپردازي خاص و متفاوت، در يک کلام جايگزين همه- يا بيشتر- عناصر ساختاري متن شده است. از اين منظر نمايش به شدت وابسته به کارگرداني است. "نيما دهقان" در کادانس نهايت تلاشش را انجام داده تا بجاي ارائه اطلاعات و بحث درباره موضوع، رويدادي کاملاً ذهني را در قالب انگارههاي عيني و فيزيکي به تصوير بکشد. در اين راه هم کمتر ميتوان گرايش نمايش به مکتب يا سبک مشخصي را مورد بررسي قرار داد. چرا که هر عنصر اجرايي و هر ابزار نمايشي در کادانس به تناسب کارکرد و کاربردش تنها در خدمت ذهنيت مورد نظر کارگردان قرار گرفته است. هر چند که ويژگيهاي مختلفي از سبکهاي مختلف و تلفيقي از ژانرهاي نمايشي را ميتوان در فصلبندي آن مورد اشاره قرار داد. انگارههاي اکسپرسيونيستي، (تمايل به تفسير موضوع از دريچه ذهنيت فردي)، گرايش به فانتزي، عناصري از کمدي ماکابر(کمدياي که بستر رويدادهايش را در انطباق موضوع مرگ قرار ميدهد)، حتي نمادگرايي کمرنگ در آرايش عناصر اجرايي و... نمونههايي از ترکيب سبک و ژانر در ابزارها و عناصر اجرايي و شيوه پرداخت نمايش هستند. "کادانس" در يک منظر کلي همه اين ويژگيها و عناصر را به خدمت گرفته تا ذهنيتي را در مورد يک موضوع، به اشتراک با ذهنيات مخاطبانش بگذارد. نتيجه کار نيز به احتمال زياد همان تعارضي است که تماشاگر به واسطه قرار گرفتن در جريان اين ذهنيت به آن دچار ميشود. تعارضي که احتمالاً پيشبينيهاي قطعي مخاطب را در معرض يک موقعيت ذهني غافلگير کننده قرار ميدهد. اين فرآيند تماشاگر را شوکه ميکند و نسبت به ذهنيت ارائه شده به فکر وا ميدارد. هدف"کادانس" هم همين غافلگير کردن و به فکر واداشتن است. موسيقي يکي از مهمترين ابزارهاي رسيدن به منظور در نمايش است. همانگونه عنوان اثر از يک اصطلاح در موسيقي انتخاب شده و منظور از آن سکون يا خلاء پس از يک تأثير ذهني- شنيداري است، نمايش نيز با استفاده از تأثيرات موسيقي به چنين فضا و منظوري بيشتر دامن ميزند. استفاده از موسيقي، امکانات صوتي حنجره، لبها و دهان و همچنين همراهي سازهاي الکتريکي درواقع حس مهم ديگري را در وجود مخاطب فعال ميکند. موسيقي، صوت و افکت حس شنيداري تماشاگر را در جهت آنچه که نمايش به اجرا در ميآورد و در جلو چشمان او قرار ميدهد، تقويت ميکند و به همين نسبت ذهنيت و توهم مورد نظر را هم قوت و قدرت ميبخشد. موسيقي در همين راستا حتي در بخشهايي از اجرا تبديل به زبان نمايشي ميشود و بر جاي گفتار و کلام مينشيند يا آن را ادامه ميدهد و تکميل ميکند. مثلاً در جايي يکي از شخصيتها گفتاري را آغاز ميکند: - شخص بازي: خب شايد بايد ازش سُ... و در ادامه کلام، افکت جايگزين باقي کلام شده و آن را کامل ميکند. موسيقي حتي در جاهايي نيز به مدير اجرا تبديل ميشود و ميزانسن و حرکت را رهبري ميکند. حتي در برخي از حرکتها عملاً اين نقش به صورت حرکت در ميآيد. مثلاً در همان اوايل نمايش جايي هست که فرشته مثل يک رهبر ارکستر بالاي حجمها ميايستد و با حرکت دستانش به ديگر اشخاص بازي فرمان حرکت ميدهد. تأثير موسيقي در کادانس را علاوه بر فضا سازي و تقويت و تأثير حسي آن در کارکرد اجرايي و کامل کنندگياش در جريان اجرا نيز ميتوان مورد توجه قرار داد. عنصر مهم ديگر نمايش"نيما دهقان" نورپردازي متفاوت آنست که در ترکيب با طراحي صحنه اجرا شده است. نورهاي صحنه"کادانس" يک سمت نوراني مکعبهايي است که به عنوان ديوارها و حجمهاي پرتابل مورد استفاده قرار ميگيرند. در واقع نحوه جابجايي و جايگيري اين مکعبها علاوه بر شکل دادن به فضاها و ايجاد ابعاد و پرسپکتيو، نورپردازي نمايش را نيز اجرا ميکند. قرار گرفتن سمت نوراني مکعبها در ابتداي نمايش و تقابل مستقيم نورها در جهت دو سمت افقي صحنه- صحنه نمايش دو سويه است و تماشاگران در دو طرف رو به صحنه نشستهاند- مهمترين پلان نمايش(کادانس نمايش) را در تقابل و مواجههاي ميان نور و سايه قرار داده و وهمانگيزي و غرابت فضا را دو چندان کرده است. اما در بخشهايي نيز نورها در کنار هم و بصورت هماهنگ طوري چيده شدهاند که صحنه را کاملاًروشن کرده و بر وضوح فضا تاکيد دارند.به عنوان مثال ميتوان صحنه خروج اشخاص بازي از مکان اوليه و قرار گرفتن همه مکعبها در کنار هم را نمونه آورد. همين نورپردازي در نقطه اوج اتفاقات ذهني نمايش و صحنه بازسازي يا يادآوري اتفاق مشترک در سه محدوده مشخص و در صحنهاي فشرده به زيبايي خودشان را تقسيم کردهاند و اصلاً سه محدوده مشخص و مجزا را نتيجه دادهاند که باز نور و سايه در هر کدام از اين محدودهها نيز تقسيم شده است. جابجايي مکعبها در اين راستا به راحتي روشنايي، تاريکي، سايه، وضوح و رازوري را همچون يک خيال يا خواب نامحسوس بوجود ميآورد. با بررسي عناصر ساختار اجرا ميتوان به اين نتيجه رسيد که کادانس يک اجراي زيباييشناسانه است. چرا که اجرا و محتواي آن به درستي در انطباق با هم قرار گرفتهاند و در مجموع کليت نمايش توانسته به يکدستي و هماهنگي مناسبي در جهت دستيابي به هدف آن قرار گيرد.
| ||||
|
بوي جوي موليان آيد همي | |
|
|

.jpg)
.jpg)
