تبليغاتX
پاژیا _ تئاتر و سینما
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387
نمايش «لب خطـ»/کارگردان: «محسن سليماني و رسول نقوي»:
 

     طرح يک پازل روايي

 

تعداد مشاهده : ۱۲۱  يکشنبه، 29 ارديبهشت 1387  12:30:19

 

نويسنده:  «رسول نقوي»  
 کارگردان: «محسن سليماني و رسول نقوي»

"لب خط"  نمايشي مبتني بر کارکردهاي دراماتيک متن و اجراست. داستان ساده ي رفاقت سه جوان که با عشق يکي از آنها به خواهر ديگري به چالش کشيده ميشود، دستمايه ي پرداخت ساختاري متن «رسول نقوي» است که به واسطه ي تغيير لحن روايت و نگاه متفاوت نويسنده و کارگردان به ساختار روايت، جذابيت پيدا ميکند. 
در واقع مهمترين ويژگي اين نمايش بر هم زدن ساختار کلاسيک و معمول قصه نمايش و تبديل کردن آن به يک پازل ساختاري است. به گونه اي که ترتيب و توالي روايت داستان بر هم خورده و جابجا شده و اين وظيفه ي تماشاگر است که تکه هاي در هم تنيده و نا مرتب روايت را در کليتي منسجم در نظر گرفته و آن را کامل کند. اين ويژگي در واقع عنصر تعليق که در شيوه کلاسيک روايت احتمالاٌ بسيار ضعيفتر مينموده است را به گونه اي مؤثر تقويت کرده و در ضمن جذابيت و قدرت درگيرسازي نمايش با مخاطب را افزايش داده است. 
«لب خط»  اگر قرار بود که قصه اش را به طور منظم و با رعايت ترتيب و توالي معمول روايت کند مسلماٌ نمي توانست با اين همه سادگي و يک خطي بودن ساختار براي تماشاگر جذاب باشد. اما اينکه روايت همواره فعاليت ذهن را در ترتيب دادن به رويدادها مي طلبد، خود باعث جذابيت اجرا شده و بيشتر از حد انتظار تماشاگر را با نمايش درگير ميکند.
       بنابراين «لب خط»  را ميتوان نمايشي متکي بر ساختار روايي داستان و اجراي آن دانست، تماشاگر در اين نمايش با دو گستره ي متفاوت روايي مواجه است، که در يکي از آنها قصه ي اصلي روايت ميشود:  « وحيد که به رسم «لب خطي» ها عهد رفاقت و صداقت با عماد و عزيز بسته عاشق خواهر عماد ميشود و عماد قصد دفاع از حيثيت را دارد.»   اما ضمن روايت اين داستان اصلي خط روايي ديگر با پرداخت اجرايي متفاوت در واقع به مقدمه و راوي روايت اول مبدل ميشود. خط روايي دوم که دراجرا  با تغيير نور و رنگ گرفتن فضا پرداخت شده نقلي بر روايت اصلي داستان است که در حوزه ي اجرايي، ضمن ايجاد ريتم و وزن مناسب و متفاوت با نمايش امکان برخي تغييرات صحنه را نيز به کار داده است.
      اما همين روايت دوم در حوزه ي ساختار متن، باعث ايجاد نوعي انسجام در تکميل بينا متني روايتها نيز شده است. در واقع روايت دوم که زير نورهاي رنگي به اجرا درميآيد، علاوه بر اينکه فاش کننده درونيات و حس شخصيتهاست، توانسته ميان تکه هاي روايي نمايش نيز نظم و ترتيب خاصي ايجاد کند و آنها را انسجام بخشد. 
رسول نقوي و محسن سليماني براي دستيابي به اين هدف ريتم و هماهنگي خوبي را در اجراي نمايششان به وجود آورده و روايت ميکنند که از طرفي قادر به مجذوب کردن تماشاگر است و از طرف ديگر بدون وارد آوردن هيچگونه خللي قصه را به خوبي روايت کرده و اهداف نمايش را برآورده مينمايند.
اما از طرف ديگر نمايش وابستگي زيادي نيز به ديالوگ دارد. در واقع بيشتر انرژي و توانايي «لب خط»  را بايد حاصل اهميت و پرداخت ويژه ديالوگ ها و گفتار آن دانست. از جمله اينکه ديالوگ ضمن پيشرفت روايت حتي جاي دکور را ميگيرد.  و در اکثر دقايق با فضا سازي گفتاري به راحتي رويدادگاه وصحنه هاي متفاوت را به وجود ميآورد. از هيمن روست که نقوي و سليماني – کارگردانهاي نمايش از دکور ساده اي شامل يک سکوي سه پله اي و پلاني از يک در به عنوان مهمترين عناصر صحنه استفاده ميکنند. در واقع ديالوگ و گفتار نمايشي يا قدرتي که در فضاسازي و ايجاد حس صحنه دارد جاي خالي دکور را  پر ميکند و حتي بر زيبايي کار نيز ميافزايد؛  چون در ادامه همان سکوي پلهها و المان در تبديل و صحنه اقرار مهم با تأثيرهاي دراماتيکي ديگر ميشوند.
       به عنوان نمونه ميتوان صحنه ي روايات ترکيبي را در اوايل نمايش مثال آورد. در اين صحنه عسل به عنوان ارتباط دهنده دو  رويداد در ميان عماد و عزيز قرار ميگيرد.  مواجه عسل با اين دو شخصيت در واقع دو رويداد مجزا در آينده است که اينجا براي ايجاد تعليقي روايي با هم به اجرا درآمده است. در چند صحنه بعد ما هر دوي اين روايتها عسل با عماد و عسل با عزيز را به طور مستقل و جدا از هم ميبينيم.  در واقع نقطه هاي طلايي دو رويداد مذکور در صحنه ي نمايش همان سکو  (عماد)  و در  (عزيز)  است.
     ديالوگ علاوه بر اين ابزار درگيري ميان شخصيتها و حتي وسيله ي شناخت و حرکت آنها در نمايش نيز هست. همين نقش مهم و غير قابل چشم پوشي گفتار باعث شده که هر جا نمايش قصد جانشين کردن حس و سکوت و حرکت را به جاي کلام داشته دچار افت ريتم بشود و قدرت تأثيرگذاريش را به طور مستمر و کامل بر تماشاگر از دست بدهد.
     نمايش در بخشهاي ديگر سعي در ارايه ي برخي مفاهيم و موضوعات پيدا و پنهان را نيز دارد؛ لب خطيها،  آن طرف خطي، عشق ، رفاقت، صداقت، سنت و ...  مفاهيمي هستند که البته در نمايش ميتوان به آنها پرداخت اما هيچگاه ارزش و اهمیتي به اندازه ي آنچه که در حوزه پرداخت ساختار اجرا و متن دارند را پيدا نميکنند. ويژگي مهم ديگر نمايش، حضور خوب بازيگران «محمدرضا عليمرداني، امير رونقي، سيد وحيد ميريونسي» است که توانسته اند، عناصر ساختار متن و کلام نمايش را به حسي تأثيرگذار تبديل کرده و تماشاگر را با قدرت اين احساس متوجه حضور نقشها کرده و صميميت و سادگي را در کارشان به نمايش بگذارند.
     در مجموع «لب خط»  به لحاظ خلاقيتها و شگردهايي که به درستي در ساختار اجرايي به کار برده نمايش خوبي است و مهمتر اينکه تماشاگرش را با رضايت بدرقه ميکند.

نوشته شده توسط مهدی نصیری در | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
نگاهي به نمایش "صبحانه برای ایکاروس"؛ نوشته "حمیدرضا نعیمی" و کارگردانی "آرش دادگر"
 
"پرواز با بال‌های مومی"
یکشنبه 22 اردیبهشت 1387  ساعت 9:43:00 AM      تعداد بازدید: 71
ايران تئاتر -  سرویس نقد ۲۴نظر نسخه‌ی چاپ

 


"آرش دادگر" که پیش‌تر نیز با آثاری چون "الفبای ضربه‌ها"، "مکبث" و "کالون و قیام کاستلیون" تلاش کرده بود تا شیوه‌های متفاوت اجرا و نحوه تأثیر تئاتر بر تماشاگر را -دست کم در تعیین کردن یا آزاد گذاشتن جایگاه و منظر تماشاگر نسبت به اجرا- بیازماید. برهم زدن تعادل معمول در صحنه‌های سه‌سویه و قرار دادن محدوده اجرا در ارتباط تعیین شده با تماشاگر تجربه‌هایی بود که دادگر در کارهای پیشین خود آنها را به کار برده بود.
اما "صبحانه برای ایکاروس" از این بابت، نه تنها سعی در کاربردی کردن برخی تجربه‌های قبلی این کارگردان دارد، بلکه به گونه‌ای مستقل و مناسب که هدف آن تئاتری تجربی است، شیوه پرداخت تئاتری و منظر دریافت آن را مطمع نظر قرار داده است.
تماشاگران نمایش با این توضیح کارگردان پا به سالن و صحنه نمایش می‌گذارند که اجازه حرکت در هر جای صحنه و تغییر زاویه نگاه و جایگاهشان را نسبت به پلان‌های اجرا دارند. صحنه نمایش در 6 محدوده با نور و اکوی مشخص و در کل سالن پراکنده شده و تماشاگر می‌تواند به دلخواه صندلی‌اش را در هر جای صحنه نسبت به پلان نمایش قرار داده و شاهد اجرا باشد.
این ترفند در ابتدا تنها ابزاری برای آزاد گذاشتن تماشاگر در فضای جادویی و عجیب نمایش به نظر می‌آید؛ یک بازپرس برای پی بردن به راز ناپدید شدن فردی که دیگران او را ایکاروس می‌نامند وارد محدوده جادویی صحنه شده و رفته رفته در مواجهه با رفتارهای عجیب شخصیت‌های دیگر اعتماد به نفس و قاطعیتش را در برابر واقعیت مورد انتظار از دست می‌دهد.
بر همین اساس این طور به نظر می‌رسد که دادگر با تنها گذاشتن و گرفتن محدودیت و قطعیت حضور تماشاگر در جایگاهی مخصوص و تعیین شده، قصد دارد تا آنها را در فضایی نامحدود تنها بگذارد و تجربه مواجهه با غرابت جادویی فضا را هم‌زمان با بازپرس، در تماشاگر نیز به وجود آورده و آزمایش کند.
شاید حتی تعداد کمتر تماشاگران و احساس تنهایی بیشتر آنها در فضا تأثیر قرار گرفتن در مقابل این تجربه را تقویت می‌کرد و نمایش به لحاظ جریان مؤثر هدفمند اجرایی موفق‌تر هم می‌بود.
جریان و روایت تقطیع شده و منقطع رویدادهای اجرا نیز به گونه‌ای در کنار هم مورد پرداخت قرار گرفته و ترتیب اجرا پیدا می‌کنند که حرکتی معمول از واقعیت پذیرفته شده به سمت رئالیسم جادویی نمایشی را به دنبال می‌آورند. در واقع نمایش قصد دارد تا با در اختیار گذاشتن برخی ابزارهای محدود موجود و رها کردن آنها در بستر خلاءهای ذهن تماشاگر، ذهنیت و ناخودآگاه آنها را در جهت منظور و تخیل جادویی تعیین شده قبلی فعال سازد.
"ای حلزون از کوه فوجی بالا برو؛
ای حلزون
آرام، آرام، آرام. "
دادگر این کار را با ظرافت و هوشمندی و بدون آن که تماشاگرش را متوجه هدف و حضور خود بسازد انجام داده است. او دقیقاً همان تجربه‌ای که اشخاص نمایش برای بازپرس به وجود می‌آورند، را در مورد تماشاگرانش نیز امتحان می‌کند.
نخستین مرحله گیج کردن تماشاگر است. فضای سالن، تلاش دختر برای به دست آوردن سیب، نوع بازپرسی بازرس و ناگهان؛ مرگ دختر! حضور قصاب و بعد ملاقات بازپرس مردی که او را آگاممنون می‌نامند در توالت و دانه پاشیدن برای پرنده‌هایی که وجود ندارند، معمای صدف و...
آگاممنون: ... چطوری می‌گی وجود دارن تو که اونارو نمی‌بینی!
حتی زبان و دیالوگ نیز از همان ابتدا بر وجه جادویی رویا دامن زده و تأثیر فضای ذهنی را بر تماشاگر تشدید می‌کنند؛ دیالوگ اول بازپرس با دختر ریخت زبانی و ظاهر و مفهومی منطقی دارد؛ با یک تغییر کوچک! یک جمله تأخیر در پاسخ دختر به بازپرس همه چیز این بازپرسی واقعی را تبدیل به رویایی جادویی می‌کند؛ هر پاسخ تازه دختر، جوابی به سؤال قبلی بازپرس است!
دادگر، برای وارد کردن تماشاگر به فضای موردنظر اجرایش، او را مثل قهرمان نمایش گیج می‌کند، او سعی می‌کند بخش مهمی از ذهنیت‌هایی که تماشاگر پیش از ورود به سالن در سر داشته بمیراند و آن طور که می‌خواهد دوباره با ذهنیتی آزاد در فضای نمایش متولد سازد.
حالا این فرصت ایجاد شده تا نمایش واقعیت و ذهنیت را در فضایی که به وجود آورده در اختیار بگیرد و رویدادهای مرتبط با این دو جنبه را در معرض آزمون انتقال و دریافت با تماشاگر قرار دهد؛
- طبیعت از کودک مردی و از تخم پرنده‌ای می‌سازد.
خداوند مرد را قبل از کودک
و پرنده را قبل از تخم می‌آفریند.
"ایکاروس" در اساطیر یونان مردی است که برای فرار از زندانی که گرفتار آن شده دو بال می‌سازد و به پرواز درمی‌آید. تراژدی این شخصیت اساطیری آنجا اتفاق می‌افتد که قهرمان میان واقعیت و ذهنیت و رویاهایش هیچ تفاوتی قائل نیست و آن قدر اسیر سرنوشت رویایی زندگی‌اش می‌شود که با بال‌های مومی اوج می‌گیرد، به خورشید می‌رسد و بعد از ذوب شدن بال‌های مومی سقوط می‌کند.
تراژدی ایکاروس شاید یکی از تصویری‌ترین پلان‌های دراماتیک است که بارها و بارها مورد استفاده آثار زیادی قرار گرفته است. اما در "صبحانه برای ایکاروس" آرش دادگر به زیبایی توانسته این پلان تصویری را که در بسترهای ذهنی و واقعی زندگی بشر ریشه دارد با توجه و تأکید بر وجوه بصری آن در نمایش‌اش به اجرا درآورد.
قهرمان نمایش "صبحانه برای ایکاروس" در محوریت اجرا به دنبال استناد و دستیابی بر واقعیت‌هاست و هر لحظه با امور تردیدپذیر واقعی مواجه می‌شوند. در واقع شخصیت‌های نمایش در نقش 6 شاهد، قهرمان را نسبت به وقایع دچار تردید کرده، گیج می‌کنند و واقعیت‌های جدیدی را در مقابلش قرار می‌دهند که دیدگاه و ذهنیت او را نیز به ورطه بینابینی واقعیت و جادو (رویا و ذهنیت) می‌کشانند. در واقع این فرصت‌ها و موقعیت‌های پراکنده ذهنی که ریشه در ناخودآگاه جمعی –اساطیر و کهن الگوها- نیز دارند، شبیه به خوابی هستند که قهرمان پس از دیدن آن با واقعیت‌های تازه‌ای مواجه می‌شود.
- مسیح به ایل آذر گفت: از خواب برخیز!
ایکاروس که رویای شاهدهای نمایش است بعد از این خواب ماهیت و وجودی دیگر پیدا می‌کند و شاید آن‌چنان قهرمان را تحت تأثیر جادوی رویایش قرار می‌دهد که تبدیل به ایکاروسی دیگر می‌کند. دختری که اگر غذا نخورد می‌میرد، زن کوری که لبخند بازپرس را می‌بیند، قصاب کر و لال که به صحبت درمی‌آید و فیلسوف فاسدی که مدام معما طرح می‌کند و تردید ایجاد می‌کند. این‌ها همه رویاهای در حال عبور –یا گذشته- از واقعیت ایکاروس هستند و مرگ را به عنوان پایان بخش رویا و واقعیت مورد تأکید قرار می‌دهند.
این شواهد که همچون ارواحی بر واقعیت پرسش‌های بازپرس در کشف راز زندگی و مرگ سایه می‌اندازند، ذهنیت‌های پراکنده‌ای از ناخودآگاه جمعی قهرمانند که عاقبت خود قهرمان را نیز تبدیل به ایکاروسی دیگر می‌کنند. همانطور که ایکاروس با بال‌های مومی‌اش به خورشید نزدیک شد، بازپرس هم در زیر بنزینی که در فضای جادویی واقعیت و رویای ذهن ریخته و به روی خود پاشیده است، سیگاری روشن می‌کند.
"صبحانه برای ایکاروس" از این بابت تجربه مفید و متفاوتی است که به خوبی توانسته وجوه مختلف اجرا را به صورتی هدف‌مند در اشتراک با ذهنیت و تفکر تماشاگرش قرار دهد و توسط همین ذهنیت فعال مخاطب نیز خودش را کامل کند. تماشاگر نمایش "آرش دادگر" تازه بعد از پایان نمایش است که این ذهنیت‌های پراکنده شکل گرفته در ناخودآگاهش را به خودآگاه آورده و در مورد آن می‌اندیشد و خط ارتباطی مشخصی را در جهت رمزگشایی از رویدادهای ذهنی ایجاد می‌کند.


نوشته شده توسط مهدی نصیری در | | لینک به این مطلب
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
نگاهي به نمايش"کادانس" به کارگرداني"نيما دهقان"
 
 
               مرگ در دايره ذهنيت

 


 
شنبه 14 اردیبهشت 1387  ساعت 12:20:00 PM      تعداد بازدید: ۹۳
ايران تئاتر -  سرویس مقالات ۴۱ نظر نسخه‌ی چاپ

 
مهدي نصيري

نمايش "کادانس" به همراه اجراهاي ديگري مثل"پرومته در زنجير"، "لوله" و"دومتر در دومتر جنگ" تجربه‌هاي موفقي هستند که نيما دهقان طي چند سال اخير با وسواس و دقت آنها را پشت سر گذاشته است. نکته مهم در مورد اين نمايشها توجه کارگردان آنها به جلب رضايت مخاطب از يک سو، و قرار دادن شيوه‌هاي پرداخت و اجراي کار در قالبهاي حرفه‌اي و هنري تئاتر، از سوي ديگر بوده است. نمونه چنين توجهي را در تفاوت ميان اجراي جشنواره‌اي و اجراي عمومي"دومتر در دومتر جنگ" شاهد بوديم، در مورد اين نمايش اجراي عموم به مراتب نزديک‌تر به سليقه مخاطب بود و به طور مشخص سعي در جلب رضايت تماشاگر داشت. ضمن اينکه تفاوت هر اجرا با اجراي قبلي و تکميل و پرورش آن در طول شبهاي مختلف نمايش را نيز مي‌شد به عنوان يک حسن مهم ديگر اين کار مورد توجه قرار داد.
"کادانس" نمايش ديگري از "نيما دهقان" است که در بيست و ششمين جشنواره تئاتر فجر به روي صحنه رفت و پس از انجام برخي اصلاحات در حال حاضر به طور کامل‌تر و کم‌نقص‌تري در کارگاه نمايش اجرا مي‌شود.
اصطلاح(Cadance) کادانس به معناي نقطه سکون در پايان يک عبارت ملوديک است و هم به گونه‌اي از توالي آکوردها که حس پاياني- ناقص يا کامل- را ايجاد مي‌کند اشاره دارد. انتخاب عنوان نمايش با توجه به اين تعريف موسيقايي خيلي هوشمندانه صورت گرفته است. چرا که کليت نمايش نيز پيش از آنکه در پي به فکر واداشتن تماشاگرانش باشد قصد دارد آنها را تحت شرايطي کاملاً حسي قرار دهد. در واقع نمايش با تحريک احساسات و تحت فشار قرار دادن مخاطب توسط عناصري چون ترس، توهم و ذهني‌سازي، بيش از هر چيزي در پي به اشتراک گذاشتن يک تجربه کاملاً ذهني است. اين تجربه در مورد دنياي پس از مرگ است.
در مقدمه بروشور کادانس چند آيه از سوره واقعه به عنوان راهنماي داستان و محتواي موضوعي آن نوشته شده:{ "هنگاميکه آن واقعه بزرگ(قيامت) واقع گرديد* که در وقوعش هيچ کذب نيست* آن روز عده‌اي ذليل و طايفه‌اي را سربلند گرداند*"}
"کادانس" تجربه‌اي ذهني درباره اين واقعه بزرگ است؛ سه مرد با جهان‌بيني و ايدئولوژي‌هاي مختلف، پس از مرگ در برزخي قرار مي‌گيرند که هر يک قبلاً ديدگاه متفاوتي نسبت به آن داشته‌اند. اين موقعيت بکر تنها بستر وقوع رويدادهاست؛ برزخي که درست مثل نقطه سکون پايان ملودي است!
آنچه نمايش قصد دارد در اين محدوده با مخاطبانش در ميان بگذارد، به اشتراک رسيدن در مورد ذهنيت هراسناک حادثه‌اي است که در تعارض با پيش‌بيني‌هاي قبلي قرار مي‌گيرد. فضايي که در پي دستيابي به اين برداشت مورد پرداخت قرار گرفته و در اجرا ايجاد مي‌شود نيز، مي‌خواهد با غافلگير کردن تماشاگر شوکي حسي را به او وارد کند و واکنش او را در مواجهه با اين فضاي غريب و وهم‌انگيز به تحريک وا دارد. انتخاب مدت زمان، نوع اجرا و تاکيد بر حس با ذهني‌سازي و توهم‌زايي تصويري، مهمترين چيزهايي هستند که "کادانس" را در اجرا به نمايش خاص تبديل مي‌کنند. در واقع نمايش"نيما دهقان" بدون هيچ قصدي براي برانگيختن خودآگاه قضاوت و تماشاگر، ذهنيت و قدرت تصور او را تحريک کرده و تأثير حسي‌اش را با اين ترفند و به خوبي فعال ساخته و تثبيت مي‌کند.
صحنه آغازين نمايش، آنجا که شخصيتها پشت 9 ستون نوراني تو در توي صحنه سردرگم و وحشت‌زده خودشان را پنهان مي‌کنند، و ترکيب اين تصوير، با موسيقي و افکت شايد ماندگارترين چيزي باشد که پس از پايان نمايش در ذهن مخاطب ثبت مي‌شود. اين پلان تأثيرگذار مهمترين هدفي است که نمايش در پي ارائه و انتقال آن به مخاطبش است. در واقع اين بخش همان سکون و خلأ ذهني و حسي پس از پايان ملودي است. سکون و خلائي که پس از به فعاليت واداشتن و تحريک هدفمند ذهن و تفکر مخاطب ايجاد مي‌شود و اجازه مي‌دهد تا آنچه ارائه شده در يک گوشه از ناخودآگاه ذهن به ثبت برسد و بايگاني شود.
کارگردان براي دستيابي به چنين تأثيري ظاهراً به هيچ‌وجه پايبند به قواعد دست و پاگير داستان و متن نبوده و سعي کرده تا آنجا که امکان دارد عناصر اجرايي را جايگزين ضرورتهاي نمايشنامه و روايت متني نمايد. به همين دليل فضاسازي با کمک ميزانسن و فرم حرکت، تکيه بر حضور فيزيکي شخصيتها، همراهي تأثيرگذار و غير قابل چشم پوشي موسيقي و افکت و نورپردازي خاص و متفاوت، در يک کلام جايگزين همه- يا بيشتر- عناصر ساختاري متن شده است. از اين منظر نمايش به شدت وابسته به کارگرداني است.
"نيما دهقان" در کادانس نهايت تلاشش را انجام داده تا بجاي ارائه اطلاعات و بحث درباره موضوع، رويدادي کاملاً ذهني را در قالب انگاره‌هاي عيني و فيزيکي به تصوير بکشد. در اين راه هم کمتر مي‌توان گرايش نمايش به مکتب يا سبک مشخصي را مورد بررسي قرار داد. چرا که هر عنصر اجرايي و هر ابزار نمايشي در کادانس به تناسب کارکرد و کاربردش تنها در خدمت ذهنيت مورد نظر کارگردان قرار گرفته است. هر چند که ويژگي‌هاي مختلفي از سبکهاي مختلف و تلفيقي از ژانرهاي نمايشي را مي‌توان در فصل‌بندي آن مورد اشاره قرار داد. انگاره‌هاي اکسپرسيونيستي، (تمايل به تفسير موضوع از دريچه ذهنيت فردي)، گرايش به فانتزي، عناصري از کمدي ماکابر(کمدي‌اي که بستر رويدادهايش را در انطباق موضوع مرگ قرار مي‌دهد)، حتي نمادگرايي کمرنگ در آرايش عناصر اجرايي و... نمونه‌هايي از ترکيب سبک و ژانر در ابزارها و عناصر اجرايي و شيوه پرداخت نمايش هستند.
"کادانس" در يک منظر کلي همه اين ويژگي‌ها و عناصر را به خدمت گرفته تا ذهنيتي را در مورد يک موضوع، به اشتراک با ذهنيات مخاطبانش بگذارد. نتيجه کار نيز به احتمال زياد همان تعارضي است که تماشاگر به واسطه قرار گرفتن در جريان اين ذهنيت به آن دچار مي‌شود. تعارضي که احتمالاً پيش‌بيني‌هاي قطعي مخاطب را در معرض يک موقعيت ذهني غافلگير کننده قرار مي‌دهد. اين فرآيند تماشاگر را شوکه مي‌کند و نسبت به ذهنيت ارائه شده به فکر وا مي‌دارد. هدف"کادانس" هم همين غافلگير کردن و به فکر واداشتن است.
موسيقي يکي از مهمترين ابزارهاي رسيدن به منظور در نمايش است. همانگونه عنوان اثر از يک اصطلاح در موسيقي انتخاب شده و منظور از آن سکون يا خلاء پس از يک تأثير ذهني- شنيداري است، نمايش نيز با استفاده از تأثيرات موسيقي به چنين فضا و منظوري بيشتر دامن مي‌زند. استفاده از موسيقي، امکانات صوتي حنجره، لبها و دهان و همچنين همراهي‌ سازهاي الکتريکي درواقع حس مهم ديگري را در وجود مخاطب فعال مي‌کند. موسيقي، صوت و افکت حس شنيداري تماشاگر را در جهت آنچه که نمايش به اجرا در مي‌آورد و در جلو چشمان او قرار مي‌دهد، تقويت مي‌کند و به همين نسبت ذهنيت و توهم مورد نظر را هم قوت و قدرت مي‌بخشد. موسيقي در همين راستا حتي در بخشهايي از اجرا تبديل به زبان نمايشي مي‌شود و بر جاي گفتار و کلام مي‌نشيند يا آن را ادامه مي‌دهد و تکميل مي‌کند. مثلاً در جايي يکي از شخصيت‌ها گفتاري را آغاز مي‌کند:
- شخص بازي: خب شايد بايد ازش سُ...
و در ادامه کلام، افکت جايگزين باقي کلام شده و آن را کامل مي‌کند.
موسيقي حتي در جاهايي نيز به مدير اجرا تبديل مي‌شود و ميزانسن و حرکت را رهبري مي‌کند. حتي در برخي از حرکت‌ها عملاً اين نقش به صورت حرکت در مي‌آيد. مثلاً در همان اوايل نمايش جايي هست که فرشته مثل يک رهبر ارکستر بالاي حجم‌ها مي‌ايستد و با حرکت دستانش به ديگر اشخاص بازي فرمان حرکت مي‌دهد.
تأثير موسيقي در کادانس را علاوه بر فضا سازي و تقويت و تأثير حسي آن در کارکرد اجرايي و کامل کنندگي‌اش در جريان اجرا نيز مي‌توان مورد توجه قرار داد.
عنصر مهم ديگر نمايش"نيما دهقان" نورپردازي متفاوت آنست که در ترکيب با طراحي صحنه اجرا شده است. نورهاي صحنه"کادانس" يک سمت نوراني مکعب‌هايي است که به عنوان ديوارها و حجم‌هاي پرتابل مورد استفاده قرار مي‌گيرند. در واقع نحوه جابجايي و جايگيري اين مکعب‌ها علاوه بر شکل دادن به فضاها و ايجاد ابعاد و پرسپکتيو، نورپردازي نمايش را نيز اجرا مي‌کند.
قرار گرفتن سمت نوراني مکعب‌ها در ابتداي نمايش و تقابل مستقيم نورها در جهت دو سمت افقي صحنه- صحنه نمايش دو سويه است و تماشاگران در دو طرف رو به صحنه نشسته‌اند- مهمترين پلان نمايش(کادانس نمايش) را در تقابل و مواجهه‌اي ميان نور و سايه قرار داده و وهم‌انگيزي و غرابت فضا را دو چندان کرده است. اما در بخشهايي نيز نورها در کنار هم و بصورت هماهنگ طوري چيده شده‌اند که صحنه را کاملاًروشن کرده و بر وضوح فضا تاکيد دارند.به عنوان مثال مي‌توان صحنه خروج اشخاص بازي از مکان اوليه و قرار گرفتن همه مکعب‌ها در کنار هم را نمونه آورد.
همين نورپردازي در نقطه اوج اتفاقات ذهني نمايش و صحنه بازسازي يا يادآوري اتفاق مشترک در سه محدوده مشخص و در صحنه‌اي فشرده به زيبايي خودشان را تقسيم کرده‌اند و اصلاً سه محدوده مشخص و مجزا را نتيجه داده‌اند که باز نور و سايه در هر کدام از اين محدوده‌ها نيز تقسيم شده است. جابجايي مکعب‌ها در اين راستا به راحتي روشنايي، تاريکي، سايه، وضوح و رازوري را همچون يک خيال يا خواب نامحسوس بوجود مي‌آورد.
با بررسي عناصر ساختار اجرا مي‌توان به اين نتيجه رسيد که کادانس يک اجراي زيبايي‌‌شناسانه است. چرا که اجرا و محتواي آن به درستي در انطباق با هم قرار گرفته‌اند و در مجموع کليت نمايش توانسته به يکدستي و هماهنگي مناسبي در جهت دستيابي به هدف آن قرار گيرد.


 

نوشته شده توسط مهدی نصیری در | | لینک به این مطلب
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387
در سال جهاني رودكي، پدر شعر پارسي بر صحنه تئاتر

     

                   بوي جوي موليان آيد همي

 


در سالي كه از سوي سازمان جهاني يونسكو به نام پدر شعر پارسي نامگذاري شده بنياد رودكي در حركتي شايسته اقدام به توليد
و اجراي نمايشي در مورد اين شاعر ارزشمند شعر فارسي كرده است.
نمايش رودكي كه سال گذشته نيز به روي صحنه رفته بود و با استقبال چشمگير مخاطبان مواجه شده بود، در پي سفارش بنياد رودكي توسط «ايوب آقاخاني» نوشته شده است.
اين نمايش امسال هم از 25 فروردين در تالار وحدت به روي صحنه رفته است.
ايوب آقاخاني در مورد نمايشنامه اين اثر مي گويد: نمايشنامه رودكي براي بنياد رودكي نوشته شد و خود بنياد هم بقيه كارهاي توليد اين نمايش و از جمله كارگردان آن را تعيين كرد. اما در مجموع برداشت از شنيده ها و ديده هايم خبر از آن مي دهند كه خروجي نهايي كار خيلي شبيه به متن نوشته شده من نيست.
علي پويان، كارگردان نمايش، در مورد مراحل تمرين و آماده سازي اجرا مي گويد: آماده سازي و تمرينات گروه از شش ماه پيش آغاز شده و به صورت فشرده و با تلاش سخت همه اعضا تا به امروز به نتيجه رسيده است.
وي در مورد نگاه نمايش به زندگي و دوران زندگي شاعر مي افزايد: مسلماً نمايش نگاه ويژه اي به تاريخ دارد، اما در يك برآيند كلي و اساسي سعي شده تا مقطعي از تاريخ انتخاب شود كه در زندگي اين شاعر ارزنده بيشترين تأثير را داشته باشد. به هر حال رودكي پدر شعر فارسي است و با ترجمه بسياري از آثارش به زبانهاي مختلف براي جهانيان شناخته شده است. از اين بابت توليد نمايش همزمان با سال جهاني رودكي مي تواند خدمتي در راستاي شناخت هر چه بيشتر اين شاعر باشد. ما قصد داريم نمايش را حتماً در خارج از كشور هم اجرا كنيم.
پويان در مورد كيفيت اجرا و ميزان استقبال احتمالي در داخل و خارج از اجراي آن مي گويد: به نظر مي رسد كه كار قابل توجهي باشد و اميدواريم علاقه مندان تاريخ و شعر ايراني هم، چنين نظري داشته باشند. ما با توجه به اهميت رودكي در شعر فارسي و شناخت جهاني كه نسبت به او وجود دارد، اميدواريم هم در تهران و هم در خارج از كشور با استقبال خوبي از نمايش مواجه شويم.
ايرج راد كه يكي از بازيگران نمايش رودكي است در مورد اين شاعر بزرگ مي گويد: رودكي شاعري از دوره سامانيان بوده و متأسفانه به جز اشعارش اطلاعات تاريخي زيادي در مورد زندگي و نحوه حياتش  در دست نيست. به عنوان مثال عده اي معتقدند كه رودكي نابينا بوده اما واقعيت قريب به يقين مي گويد كه او بعدها نابينا شده است و... همين مسأله كار را در مورد اين شاعر گرانقدر شعر پارسي دشوارتر كرده است.
ايرج راد در مورد دستمايه قرارگرفتن سرمايه هاي ارزشمند ادبيات ايراني براي قالبهاي تئاتر ملي نيز معتقد است: «مادر تئاتر مي توانيم مفاخر بسياري را به جامعه ايراني و حتي جهاني معرفي كنيم و بشناسانيم و از اين جهت تئاتر يكي از بهترين ابزارهاي بيان است كه مي تواند در كنار منابع بسيار زياد ادبيات فارسي و به ويژه شعر فارسي قرار بگيرد.
اما بهتر آن است كه اين امر را به سال و روز و ماه خاصي محدود نكنيم و همواره به دنبال انطباق ريشه هاي ملي بر ابزارهاي پر مخاطبي چون تئاتر باشيم.
واقعيت اين است كه شاعران بزرگي چون رودكي، مولانا، فردوسي و... همچنان زنده اند و در طول زمان، جاري و ساري هستند و طي ساليان سال، فرهنگ فارسي و ايراني را زنده نگه داشته اند. اين بزرگان، مرزهاي زماني و مكاني را در نورديده اند و دنيا را به ارزش و بزرگي آثارشان متقاعد ساخته اند. بنابراين با اشتياق و ارزش بيشتري بايد به سراغ زندگي و آثارشان رفت. »
بسياري از مخاطباني كه سالن اجراي نمايش رودكي را ترك مي كنند، از بيان اجرايي نمايش احساس رضايت دارند.
دكتر رضا معتمدزاده، استاد ادبيات، ضمن ارزشمند خواندن اين اجرا ادامه يافتن روندي اينچنيني را توصيه مي كند و مي گويد: يونسكو و ديگر سازمانهاي جهاني نبايد انگيزه ما براي دست زدن به چنين كارهاي ارزشمندي باشند، بلكه اين ما هستيم كه بايد ادبيات و توان غني و قوي بيان ايراني را به جهان بشناسانيم. متأسفانه در حال حاضر آن اندازه كه ديگران رودكي، مولانا، فردوسي، خيام و عطار ما را مي شناسند خودمان در پي شناخت آنها نبوده ايم. شايد سالهاي سال از اجراي نمايش عطار در آمريكا بسیاری از دیگر کشورهای دنیا  مي گذرد، اما واقعاً ما تا به حال چند اجراي نمايشي از اشعار اين شاعر ارزشمند داشته ايم؟
دكتر معتمدزاده با اشاره به منابع سرشار شعر فارسي مي افزايد: شعر پارسي به عنوان مظهر تفكر و انديشه ايراني آنقدر قدرتمند و پرمغز و معناست و آنچنان جهانشمول و فرازماني و لامكاني سروده شده كه تا سالهاي سال مي تواند خوراك فرهنگي و دستمايه كارهاي هنري و تلويزيوني، تئاتري و سينمايي در ايران و حتي ساير كشورهاي دنيا قرار گيرد. كما اينكه تا به حال هم همينطور بوده است. اما مسأله مهم اين است كه نبايد به اين رضايت بدهيم كه در معرفي و شناخت شاعرانمان از ديگر كشورهاي دنيا عقب بمانيم.

نوشته شده توسط مهدی نصیری در | | لینک به این مطلب