|
ظهور تخيل ناب نمايشي
جمعه 25 مرداد 1387 ساعت 12:59:00 PM تعداد بازدید: ۱۱۲
| ||||
نمايش عروسکي مجالي براي ظهور فانتزي ذهن است. در واقع جهان عروسکي جهاني کاملاً ساختي و عروسکي است. گويي اين که مجالي است براي ارضاي ميل آفرينش انسان! در اين جهان به راحتي ميتوان هر آن چه در ذهن ميآيد را تبديل به واقعيتي فانتزي کرد. واقعيتي که از کودکي با نقاشي و بازي و تخيل با انسان همراه است. "قلعه شني" در نمايش لليافسکي، منبع و منشأ حضور همه اين تخيل و ذهنيت فانتزي است. در واقع وجود قلعه در پيشاني وسط صحنه آن را به عنوان مرکز و منبع خلق و اجراي دنياي شاعرانه و فانتزي نمايش اهميت ميبخشد. گروه نمايشي بلاروس با استفاده از همه ابزارهاي موجود از رنگ و تصوير و نقاشي و عروسک و.. در"قلعه شني" دنياي کاملاً فانتزي را براي تماشاگرانشان به نمايش ميگذارند. در يک تحليل کلي فضا و محدودههاي نمايشي"قلعه شني" را ميتوان در سه حوزه مشخص اصلي گنجاند و مورد بررسي قرار داد. اولين محدوده به پيشاني صحنه مربوط ميشود. در اين گستره عروسکها و سه قلعه شني تجسم ارتباط واقعي انسان با بازي را به نمايش گذاشتهاند. عروسکها و سه قلعه ساخته شده واقعيتهاي ساختگياي هستند که در جهان نمايش ارتباط بيشتري با دنياي مخاطبانشان دارند. شايد بتوان گفت که اين محدوده برايمان واقعيتر از ساير حوزههاست. در کنار هم قرار گرفتن دو قعله کوچک در کنار قلعه بزرگ وسط، گويي ترفندي براي بزرگنمايي و برجستهسازي قلعه شني وجود تماشاگر است. اين قلعه بزرگتر به صورت مارپيچ از قاعدهاي پهن شروع شده و در راس خود پس از پيچ و تابهاي بسيار به نوک ميرسد. همين تصوير تجسم کننده مسير و جريان آزاد و هدفدار تخيل ماست و اين همان چيزي است که نمايش بلاروس قصد دارد از قاعده هرماش آغاز کند و پس از روايت پيچ و خمها و دشواريهاي حرکت، آن را به يک نقطه وحدت دهنده (هدف ) برساند. حضور عروسکها و گفتار و رابطه آنها با يکديگر نيز هر چند بخشي از فانتزي نمايش است، اما نسبت به ساير حوزهها بيشتر در ارتباط با دنياي واقعي تماشاگر قرار ميگيرد. دست کم نقش و حضور عروسکگردان نشسته در داخل قلعه بيانگر چنين برداشتي است. بنابراين"قلعه شني" در قدم اول با حضور دکور و عروسکهايش به تماشاگر و دنياي او نزديک ميشود و از همين مرحله نيز کدها، نشانههاي ديداري و زمينههاي لازم را براي عبور از حداقل واقعيتهاي موجود در مقابل مخاطبانش قرار ميدهد. محدوده دوم، اما پل ارتباطي ميان وجه نزديک به واقعيت و فانتزي ناب نمايش است. در اين حوزه يک شخصيت که شبيه به فرشته خالق آرزوهاست قرار گرفته و با کمک ابزارهاي نمايشي عبور از واقعيتها و عناصر نزديک به واقعيت را به تخيل محض، فراهم ميکند. فرشته در گفتوگو و ارتباط با عروسکها در واقع خودش را در ارتباط با تماشاگران قرار ميدهد و از سوي ديگر بهانهاي ميشود براي نمايش و خلق جهان رويا و تخيل که همان فانتزي مطلوب و مورد انتظار کارگردان و گروه نمايشي است. در محدوده سوم نيز تخيل و فانتزي محض معنا پيدا ميکند به نمايش گذاشته ميشود. اين بخش همان گستره مملو از ريخت و پاشها و آشفتگيها و پريشانيهاي تخيل است. در واقع اگر تعريفات از تخيل و ذهنيت مجموعهاي کدها و نشانههاي ادراکي و تصويري بدون نظم و وحدت استدلالگر باشد، ميتوانيم بهتر به توضيح چگونگي پرداخت فانتزي و تخيل در نمايش"قلعه شني" بپردازيم. تخيل مجموعه کدها و اطلاعات غيرمنطبق با واقعيت است که محوري واقعي در پس آن وجود دارد. اين محور واقعي ميتواند نظام آشفته ذهنيت و تخيل را منطقي جلوه دهد، همان طور که کودک با شکل گرفتن شخصيت و رشد بيشتر واقعيتهاي بيشتري از جهان را درک ميکند و بر اين محور وحدت بخش ميافزايد و با شناسايي آنها نيروي تخيل و آشفتگيهاي ذاتي ذهن را از دست ميدهد. رنگها، خطوط، طرحها و شکلهايي که در پرده عقب صحنه"قلعه شني" نقش ميبندند همين آشفتگي اطلاعات و حسهاي نامنظم ذهن هستند که با کمک موسيقي و در ارتباط با حضور فرشته و عروسکها نظمي موقت يافته و قابل ادراک فهم ميشوند. کاري که گروه نمايشي بلاروس در"قلعه شني" انجام ميدهد جدا کردن تماشاگر از واقعيت و درگير کردن او با دنياي خام و ناب تخيل است. نمايش تماشاگرش را وارد اين دنياي ذهني ميکند تا با خلع سلاح ذهن استدلال مخاطبانش تفکر و ادراک آنها را آزاد کرده و تا حد ممکن در اختيار و سلطه خود بگيرد. بعد از اين نوبت به هدايت اين تخيل و ذهنيت ميرسد. حالا نمايش که تا به حال خود بخشهاي آشفتهاي از نشانهها را خلق کرده است به مرتب کردن و نظم دادن به آنها ميپردازد و قالبي هدفمند قرار ميدهد. در واقع"قلعه شني" تخيل ما را به خدمت ميگيرد و قصد دارد تا با استفاده از هدايت آن مفهوم مورد نظر خود را به مخاطبش انتقال دهد. "قلعه شني" براي رسيدن به اين منظور مخاطب را يک مرتبه در مقابل فانتزي و تخيل قرار نميدهد، بلکه با شگردي خاص او را بالا ميآورد و دست مخاطب را در دست فرشته نمايشي ميگذارد و به دنياي ذهني مورد نظر وارد ميکند. بدين ترتيب تماشاگر ناخواسته و به گونهاي نامحسوس پا به جهان نمايش ميگذارد و با رنگها و نقشهاي آن درگير ميشود. شايد به همين جهت، بتوان نمايش را گونهاي شاعرانه از تئاتر عروسکي دانست، چرا که کليت آن در حوزه ساختار بيان و ارتباط است به نوعي آشناييزدايي ميزند که تجسم آن را ميتوان در قالب تصاوير ساخته شده روي پرده انتهاي صحنه مورد اشاره قرار داد. "قلعه شني" به کارگرداني آلکسي لليافسکي نمايشي است که به صورت کاملاً هدفمند و براساس تکنيکها و ابزارهاي کاملاً نمايشي تصاوير و بازي سازيها را وسيله ارتباط با مخاطبش قرار ميدهد. ضمن اين که بايد تاکيد کرد اين نمايش حوزهها و ترفندهايي را نيز به طور مناسب مورد استفاده و پرداخت قرار داده که به کمک آنها قادر است تاثيرگذاري و مفهوم سازي براي مخاطبش را هدايت کند و کيفيت آن را براساس اهداف و موضوعات مورد نظر نمايش در کنترل خود بگيرد. اجراي خوب گروه نمايشي بلاروس در کنار موسيقي همراه و تقويت کننده تاثيرات نمايشي و همچنين محدودههاي نزديک به هم از نظر ارتباط با واقعيت و فانتزي و تخيل و همچنين عروسکهاي بامزه و تيپيک نمايش، باعث شد تا تماشاگران ارتباط خوبي با آن برقرار کنند. | ||||
| ||||||||||
|
| ||||||||||
|
ماریونت های زیبا
| ||||||||||
|
|
ملودي زمان و زندگي
سه شنبه 22 مرداد 1387 ساعت 10:46:00 AM تعداد بازدید: ۵۱
| ||||
"کانتوس انيماتا" به معناي نغمه و ملودي زندگي و حيات نمايشي از کشور هلند بود که در دومين روز جشنواره بينالمللي تئاتر عروسکي در تالار چهارسو روي صحنه رفت. نمايش شارلوت پويک ـ يولن با وجود عروسکهاي زيبا و صورتکهاي خيره کننده و غولهاي انساننما در کنار حضور مداوم موسيقي و سکوت توانست در نخستين اجرايش تعداد زيادي از تماشاگران را از اجرا راضي کند، اما در عين حال از چگونگي اجرا و مفاهيم مورد توجه آن ميتوان اين طور پيشبيني کرد که نمايش به جاي در معرض اجرا قرار دادن يک روايت و داستان و انتظار نتيجهگيري و ارتباط مستقيم تماشاگر با موضوع، بيشتر قصد دارد تا ناخودآگاه و حس دروني دريافتگرش را با خود درگير کند. در واقع"کانتوس انيماتا" بدين ترتيب قصد دارد لذت فلسفي ذات بشر را نسبت به ماهيت زندگي و حيات به تحريک واداشته و فلسفه ذاتي مخاطبش را با تمايل ناخواستهاش به کشف روابط و کدهاي نمايشي به استدلالي هدفمند و در عين حال داراي ابهام تبديل کند. بنابراين هدفمندي و نتيجهگيري نمايش به همان اندازه که ميتواند کليتي جهان شمول را در برگيرد، ممکن است شخصي و متکي به تفسير راي هم باشد. انسان به عنوان مهمترين محمل تفکر و حيات، به واسطه فرسودگي جسم و ارتباط با جهان در حال تغيير و چرخش محور همه رويکردهاي نمايشي"کانتوس انيماتا" است. عروسکهايي که انسان را در معرض فرسايش و حيات به تماشا ميگذارند نيز همواره چند هيبت و هيئت مشخص دارند. عروسکهاي يولن يا با هيبتي انساني بر صحنه ظاهر ميشوند تا فرسايش جسم و از بين رفتن آن را نشان بدهند و يا اين که در قالب صورتکهايي از انسان وارد صحنه ميشوند تا ماندگاري ماهيت زندگي و حيات را به نمايش بگذارند. صورت و چشمها مهمترين تصاويري هستند که انسان مورد نظر يولن با کمک آنها نمايش داده ميشود. ضمن اين که همين صورتها آرامش و سکوت فلسفي اجرا را نيز باعث ميشود. صورتکهاي"کانتوس انيماتا" چهرههاي ـ عموماً ـ پهن و بيمويي هستند که تنها عضو متحرک آنها چشمهاست، اين همان منبع ارتباط فلسفي مفاهيم با تماشاگر است. فرسايش و مرگ هم در نمايش تنها به چشم ميآيند و عروسکها هم در مواجهه با آنها تنها چشمهايشان را تکان ميدهند. به ويژه در بخشهايي ـ دو بخش ـ از نمايش که ريخته شدن شنها از بالا با عقب رفتن صورتک بزرگ و بسته شدن پلکها همراه است. آن چه در مورد آن صحبت شد فرسايش و مرگ است که به همان اندازه در نمايش با تولد و زندگي همراه ميشود. هر جا که زن، پيرزن يا انساني روي صحنه ميميرد و فرسوده ميشود کودکي از درون او يا از کنارش زاده ميشود. حرکت از مرگ به تولد و از فرسايش به حيات چه در دايره کامل صورتکها و چه در تحرک آرام و همراه با سکوت و چه در موسيقي نمايش همواره مهمترين کار ويژه ساختاري و محتوايي نمايش است. انساني فرسوده ميشود و انسان ديگري متولد ميشود. در اين ميان تنها جهان پيرامون در همراهي و تغيير با انسان در حرکت است. جهاني که به سادگي با حرکت پارچهها و ريخته شدن شنها از بالاي صحنه، نمايش داده ميشود و در هماهنگي و تحرک آرام و نامحسوس با تمهاي موسيقي قرار ميگيرد. به حرکت کاملاً آرام و نامحسوس عروسکها و صورتکها در صحنه توجه کنيد! تغييرات صحنه در انتهاي ديواره رويدادگاه را مورد توجه قرار دهيد و ذهن را در هماهنگي تمها و وزنهاي موسيقي قرار دهيد! خواهيد ديد که در کليت اجرا جهان پيرامون انسانها ـ عروسکها ـ همواره در تغييري آرام و تحرکي نامحسوس بوده و در اين ميان ما تنها فرسودگي و تولدها را شاهد بودهايم! "کانتوس انيماتا" حرکت و تعامل فلسفي ماهيت حيات و زندگي بشر را به نمايش ميگذارد و چون نگاهش به انسان، نگاهي فلسفي و مبتني بر رعايت حضور است و هيچ مشخصه روشني از انسان ارائه نميکند و همچنين به دليل آن که جهان را فضاي پيرامون انسان قرار ميدهد و تنها بر حرکت جهان پيرامون انسان توجه دارد، نمايشي مفهومي و مبتني بر دريافت است. بدان معنا که تماشاگر و مخاطب آن بر پايه دانش و جهانبيني خود به ارتباط با مفاهيم و تصاوير ارائه شده دست پيدا ميکند و با توجه به برداشت خودش شکلها و کدهاي نمايشي را استدلال و نتيجهگيري مينمايد. بنابراين تفاسير و تاويلهاي مختلفي هم ميتواند از آن وجود داشته باشد. ريتم کند و آرام حرکت و اجرا نيز براساس چنين رويکردي قصد آزاد گذاشتن تاويل تماشاگر را دارد. هر چند که براي نمايش مرگ و تولد و تاکيد بر چرخه تعاملات زندگي ناچار ميبايست به رعايت منطق زمانياي تن در داد که منجر به تسلط چنين ريتمي بر نمايش ميشود، اما علاوه بر اين کارکرد منطقي، "کانتوس انيماتا" با اجراي همراه با کندي و سکوتش که ريتمي هماهنگ و مناسب را نيز به دنبال داشته است، قصد دارد تا فرصتهاي مناسبي را براي انديشه و فلسفه ذهن مخاطبانش فراهم کند. بدين ترتيب که با نامحسوس جلوه دادن تغييرات و رويدادهاي نمايشي، نخست تمايل به واکنش و درگيري تقابلي ميان صحنه و تماشاگر را از بين ببرد و پس از آن فرصت لازم براي درگير شدن فکر و انديشه مخاطب با مفاهيم را فراهم کند. بدين ترتيب تاثير نمايش بر دريافتگر تاثيري غير مستقيم بر فهم ناخودآگاه است. شارلوت پويک ـ يولن در"کانتوس انيماتا" عروسکها و هيبتهاي زيباي انساننما را در خدمت نمايش چهرههاي متفاوتي از انسان و حيات او در جهان قرار داده و با تنها نشان دادن اين انسان در روشنايي محدود شده در تاريکي فضاي نمايشياش به خوبي قادر است فرسودگي و حيات را به عنوان تاثيري هدفمند از رويکردهاي مورد نظرش در ذهن مخاطب به تحرک وادارد و انديشه را نيز نسبت به مفاهيم نمايش تحريک کند. | ||||
|
مبارزه انسان با خودش
شنبه 19 مرداد 1387 ساعت 1:16:00 PM تعداد بازدید: ۱۵۵
| ||||
زبانِ بدن، يکي از مهمترين ابزارهاي بيانگري تئاتر است و گرچه نميتوان در محدوده تئاتر امروز حوزه و عنصر خاصي از تئاتر را ارجح بر ساير حوزهها دانست، اما ميتوان ادعا کرد که يکي از مهمترين عناصر نمايش بازيگر و بدن اوست. تئاتر مدرن امروز در جريان پيشرفت و تغيير در کيفيت عناصر مختلف تا آن جا که توانسته تاثير ديگر عناصر را در اجرا کاهش داده و سعي دارد تا آن را در بدن و بازي بازيگرش خلاصه کند. نمايش ياسر خاسب نيز تئاتري است که همه چيزش را در موسيقي و حرکت خلاصه کرد و داستان، صحنه و دکور، زبان و... را در بيانگري و قدرت حرکت خلاصه کرده است. ياسر خاسب که طراح، نويسنده و کارگردان"هديه مرموز" است، در مقام بازيگر اين نمايش سعي دارد تا تمامي عناصر را در جهت القاي مفهوم و موضوع مورد نظرش با بيان و زبان بدن خلاصه کند. خاسب بازي را با حرکاتي کاملاً گويا و معلوم آغاز ميکند و از حجمي فشرده و نامشخص که با بدن خود ساخته است، زير نور موضعي قرمز رنگ، متولد ميشود، بنابراين ما در ابتداي نمايش شاهد تولد يک انسان هستيم و جهاني که با نور موضعي از دنياي ديگر جدا شده است. اما پس از تولد نور تخت و يکدست زمينه صحنه را براي حضور ـ يا زندگي ـ اين شخصيت در مقابل تماشاگر فراهم ميکند. اکت و عمل نمايشي به عنوان مهمترين دليل وقوع تئاتر، حاصل حضور بازيگر ـ انسان نمايش در اين بخش است؛ انسان زندگياش را آغاز ميکند تا آن جا که بستهاي ـ هديه ـ از بالا توسط طناب برايش فرستاده ميشود و حضور اين هديه که آدمک مرموز و ناشناختهاي است، تعليق، عمل و داستان نمايش را امکانپذير ميکند. ياسر خاسب، تا به اين جاي کار با تسلط و قدرت خوبي که بر بدنش دارد، به گونهاي مطلوب توانسته وقايع ساده مورد نظرش را به تماشاگرش منتقل کند. بدن آماده بازيگر به راحتي رشد و حرکت در صحنه زندگي را به ما نشان ميدهد تا آن جا که به شکل يک آدم مرموز و عجيب که شبيه به عروسکي زنده است را پيدا ميکند. او به خوبي و با تسلط کامل به اين عروسک جان ميدهد. خاسب تنها با يک دست که در آستين عروسک قرار ميدهد تمام بدن عروسک را به خود ميچسباند و به راحتي آن را به حرکت درميآورد. حرکتهاي بازيگر"هديه مرموز" از آن جهت زيبا، نمايشي و کاربردي است که تماشاگر به راحتي حضور دو شخصيت را روي صحنه در حال حرکت باور ميکند و ميپذيرد. در واقع هنر ياسر خاسب به عنوان بازيگر نمايش را از چند منظر ميتوان مورد بررسي قرار داد، اما نخستين وجه بارز بازي او تبديل کردن بدن به دو شخصيت متفاوت است. آدمک مرموز يا کودک درون شخصيت نمايش نه تنها کاملاً با خود شخصيت متفاوت و متعارض است، بلکه حتي به شخصيت برابر ستيز هم تبديل ميشود و کنش و اکت نمايشي را به واسطه مبارزه مستقيم فيزيکياش در نمايش و روي صحنه به وجود ميآورد. نشان دادن چنين کارکرد و اتفاقاتي با يک دست، کار نسبتاً دشواري است که خاسب در نمايشاش به خوبي از عهده آن برآمده است. تسلط او بر حرکت و بدن به اندازهاي است که نه تنها در خلق دو شخصيت متفاوت موفق نشان ميدهد، بلکه حتي با پيشرفت درگيري و تعليق بيروني نمايش، شخصيت دوم را که تنها توسط يک دست او حرکت ميکند، مسلط بر شخصيت اول(خودش) به نمايش ميگذارد. خاسب حتي در پايان نمايش خود به دست عروسک کشته ميشود و عروسک را مسلط و پيروز بر جنازهاش بازي ميکند. آدمک مرموزي که در يک بسته به شخصيت ـ انسان"هديه مرموز" هديه ميشود، شايد کودک درون يا شخصيت دوم اين انسان است که همزمان با رشد او مبارزهاش را آغاز ميکند و در کشمکشي مداوم و مستمر در زندگي او را به هلاکت ميرساند. "هديه مرموز" در فاصله ميان تولد و مرگ شخصيتاش، مبارزه او با خود را به گونهاي تمام ناپذير به نمايش ميگذارد و شايد قصد دارد ناگزير بودن شخصيت را پس از کشف اين هديه در حوزه محتواي نمايشياش مورد تاکيد قرار دهد. هر چند در اين مسير، پرداخت يا راهکار و شيوه ديگري وجود ندارد و موضوع ـ و نه داستان ـ دچار پيچش و چالشهاي ديگر در ابعاد مختلف نميشود، اما خود موضوع مبارزه انسان با کودک درون ميتواند محوريت موضوعي خوبي را شامل شود که در اين نمايش هم بدين شکل بوده است. "هديه مرموز" در مدت کوتاه اجرايش، با حرکات بازيگر و نشان دادن يک مبارزه صرفاً فيزيکي، تماشاگر را به حدي مجذوب خودش ميکند که رسيدن به چنين نتيجه سادهاي در مورد آن، در زمان اجراي نمايش، امکانپذير نيست و همين مسئله شايد تنها کاستي آن باشد. ما در صحنه نمايش چيزي جز يک درگيري فيزيکي را شاهد نيستم و منطق اين درگيري خيلي کمتر از خود آن مورد توجه کارگردان نمايش بوده است. شايد بهتر بود که حتي پرداخت بيشتري بر حضور و دليل درگيري عروسک يا آدمک با انسان نمايش صورت ميگرفت. صحنه نمايش بدون هيچ دکور و آرايشي، تنها با يک نور تخت يا موضعي، بيانگر خلاء دروني شخصيت است. اين انتخاب صحنه هر چند به تناسب موضوع به خوبي صورت پذيرفته، اما بهتر بود که لااقل در حوزه نورپردازي، فضاسازي کاربرديتري را ترتيب ميداد. مثلاً کارگردان ميتوانست با محدودتر کردن نور در مرکز صحنه، خلاءها و فضاهاي ناشناخته و مرموز اطراف را در تاريکي و سکوت اطراف شخصيتاش بيشتر مورد تاکيد قرار دهد. در اين صورت مسلماً تنهايي، کشمکش دروني و اهميت حضور شخصيت در مقابل ناشناختگي و خلاء تاريکي اطراف و جهان، بيشتر تاثيرگذار نشان ميداد. اما در مجموع و با در نظر گرفتن همه عناصر و شيوههاي به کار گرفته شده و همچنين تاثيراتي که نمايش بر مخاطب ميگذارد و هدفي که دنبال ميکند، بايد گفت که"هديه مرموز" يک اثر هدفمند نمايشي است و در انتقال مفهوم و برقراري ارتباط با مخاطب موفق نشان ميدهد. ترکيب نور و موسيقي و محوريت و تمرکز موضوعي بر حضور قاطعه زبان بدن،"هديه مرموز" را به عنوان يک نمايش مسلط و موفق مطرح ميکند. | ||||
|
دوزخ شرري ز رنج بيهوده ماست
یکشنبه 6 مرداد 1387 ساعت 11:32:00 AM تعداد بازدید: ۱۵۳
| ||||
|
تجربه نمايشهاي مورد استقبال قرار گرفته يک دهه اخير و نگاهي به تاريخ نمايشهاي ايراني در حوزه ارتباط تماشاگر و صحنه به راحتي نشان دهنده ميزان علاقه و اشتياق تماشاگر ايراني به ديدن آثار کمدي و به ويژه طنز کميک است. هرگاه يک کمدي خوب و خوش ساخت در سالني به اجرا درآمد و توانسته ضمن سرگرم کردن و به خنده واداشتن مخاطب موضوعاتي را هم به صورت مفاهيم پنهان در پس کمدي مطرح کند، تماشاگران زيادي از آن استقبال کردهاند و اين امر گواهي بر اين ادعاست که زبان کمدي در مواجهه با مخاطبان ايراني نسبت به ساير حوزهها موفقتر است و سليقه مخاطبان ايراني بيشتر از ديگر شيوهها با کمدي انطباق پيدا ميکند. کورش نريماني هم در ادامه چنين رويکردي به يکي از کارگردانهاي محبوب و پرطرفدار تئاتر تبديل شد. کارهاي نريماني از طرفي ساده و فاقد پيچيدگيهاي اجرايي و ژرف ساختي هستند و از طرف ديگر با تکيه بر قدرت کمدي و طنز، ضمن سرگرم سازي و ارضاء مخاطب براي خنديدن و شاد بودن موضوعاتي را هم به عنوان مفاهيم محتوايياش در معرض انتقال با آنها قرار ميدهد. "دن کاميلو" يکي از بهترين نمونههاي چنين آثاري بود که با استقبال چشمگير تماشاگران نيز مواجه شد. اما نکته بسيار مهم ديگر که پس از بررسي کارنامه آثار نريماني ميتوان به آن دست يافت، تغيير تدريجياي است که ظاهراً رفته رفته در آثارش ايجاد ميشود و ممکن است اين کارگردان خوش ذوق نمايشهاي کمدي را درآينده با مشکلاتي مواجه سازد. مقايسه همين سه نمايش نريماني به راحتي نشان ميدهد که کارگردان فاصله زيادي با خلاقيتها و ظرافتهاي آثار قبلياش پيدا کرده است. مسلماً"دن کاميلو" از نظر ساختار و شکل اجرايي نمايش و همچنين اهميت و ارزش مفاهيم محتوايي و قدرت درگير سازي مخاطب و خلق کمدي از نمايشي بعدي نريماني"شوايک" بهتر بود و"شوايک" هم در قياس نسبي همه اين معيارها، از"هتل پلازا" با کيفيتتر و نمايشيتر ديده ميشود و از اينها مهمتر تماشاگر را بهتر و بيشتر ميخنداند. "هتل پلازا" که نريماني آن را با ترجمه شهرام زرگر از نمايشنامه نيل سايمون روي صحنه برده است، نمايشي متکي بر يک موقعيت طنز و مبتني بر گفتارهاي کميک بعدي است که اين گفتارها همه در ادامه آن موقعيت اوليه ميآيند و شکل گيري هر گفتار مقدمهاي ميشود براي گسترش و بسط گفتار بعدي! در واقع اين زبان و کلام نمايشي است که شکلي از موقعيت را به وجود ميآورد و همه رويدادهاي نمايشي تابع پيگيري و گسترش گفتارهاي قبلي هستند. "هتل پلازا" هيچ گاه به اندازه"شوايک" و"دن کاميلو" قادر به دستيابي به اهداف کارگردان در جذب مخاطب نخواهد بود، چرا که همه بسترها و ابزارهاي کمدي آن وابسته به کلاماند و موقعيت جايگاه چنداني در آن ندارد. ميمسي درست در شب مراسم عروسياش در هتل پلازا، خود را در توالت اتاقي حبس کرده و پدر و مادرش هر کاري ميکنند نميتوانند او را بيرون بياورند و در پايان او تنها با يک کلمه"بيخيالش" داماد از توالت خارج ميشود و پدر را با همه پريشانيها و تلاشهايي که تا به حال انجام داده بود تنها ميگذارد. ميمسي به آينده و سرانجام زندگي فکر ميکند و به واسطه همين مسئله به ظاهر مهم خودش را حبس ميکند. پدر و مادر او هم با همه سختيها و مشکلاتي که در زندگي متحمل شدهاند با اين مسئله مهم درگير ميشوند و در پايان همه چيز با يک رفتار ساده و يک کلام غير مهم و معمولي تمام ميشود: "بيخيالش! " به سمت دو محدوده اصلي فلسفه يوناني که يکي تسليم به شکست با لاقيدي(دواتي) و ديگري از ياد بردن تلخي شکست با فرو رفتن در لذات و بيخيالي(اپيکوري) را توصيه ميکنند، نزديک ميشود. در واقع در نمايش نريماني"روي هابلي" ميتواند تصويري از حکيم گريان"هراکليوس" باشد و داماد تازه وارد هم نمونه مشابهي از حکيم خندان"ذيمقراطيس" قرار بگيرد. اگر بستر و محمل اصلي نمايش را تلاش و رنج پدر براي ترتيب دادن مراسم عروسي با همه قرضها و بدهيها و مشکلات در نظر بگيريم، تمام سختيهايي که پدر و مادر براي راضي کردن دختر به خروج از توالت و ايجاد آسودگي خيال متحمل ميشوند، آن گاه چنين تحليلي در مورد نمايش صادق ميشود. روي هابلي و همسرش مدام درميزنند و از دخترشان خواهش ميکنند و هر لحظه براي آسوده کردن خيال، دخترشان را درگير رنجها و آسيبهاي بيشتري ميکنند؛ پاره شدن جوراب زن، شکستن دست مرد، پاره شدن فراک اجارهاي و حتي متوسل شدن به خودکشي، آويزان شدن از طبقه هفتم و نالهها و رنجشها و… همه و همه نمونههايي از رنجش دواتي است که خانواده هابل متحمل ميشود، اما داماد در نمايش با يک راه حل اپيکوري همه اين رنجها و رنجشها را پايان ميبخشد. داماد با بيخيالي مينشيند و به تمام صحبتهاي مهم و ظاهراً سخت و بزرگ پدر همسرش در سکوت ـ و با خنده ـ گوش ميکند. بعد در ميزند و…"بيخيالش! " اپيکور ميگويد:«مقصود از طلب لذت، لذت به معني متداول نيست بلکه آرامش خاطر و صفاي روح و"آسودگي خيال" است که تقريباً معادل همان بياعتنايي(بيخيالي) زندون است.» و به قول خيام که ميگويد:«دوزخ شرري ز رنج بيهوده ماست.»؛ قهرمانان"هتل پلازا" خود با رنجش بيهودهشان در طبقه هفتم هتل، دوزخي براي خود ساختهاند که تنها راه نجات از آن را داماد به آنها معرفي ميکند. کورش نريماني در انتقال ساده مفهوم نمايشاش موفق عمل کرده و اجراي"هتل پلازا" به راحتي تماشاگر را متوجه موضوعي که در آن مطرح ميشود ميکند، اما اشکال کوچک کار نريماني ـ و بيشتر در مقايسه با کارهاي قبلي اين کارگردان خوب تئاتر ـ در پرداخت کمدي اثر است. کورش نريماني، همانگونه که ذکر شد براي پرداختن به کمدي"هتل پلازا" به جز موقعيت و موضوع اصلي، کمتر به سراغ خلق کمدي موقعيت رفته و همه قدرتهاي اجرايي نمايشاش را به خلاقيت و مهارت بازيگران و مهمتر از آن به پردازش زبان و گفتار کميک محدود کرده است. البته سيامک صفري، در اين حوزه بازيگري است که پيشتر بارها و بارها و در آثار نريماني اين توانايي را به خود ثابت کرده است. اما به هر حال نبايد اين نکته را نيز از نظر دور داشت که يک نمايش وابسته به ترکيب همه عناصر اجرايي است و ضعف يکي از عناصر در مقابل قوت ديگري هماهنگي و تعادل را از اجرا خواهد گرفت. سيامک صفري، به نحو مطلوبي توانسته قسمت اعظم اجرا را در دست بگيرد و با تواناييهايي که در بازيگري کميک دارد، بارها و بارها تماشاگرش را به خنده واميدارد. اما، بدون شک هر جا که کار او با تصميم، قدرت و برنامههاي کارگردان ترکيب شده نتيجه بهتري داده است. توجه کنيد به صحنهاي که در آن روي هابل براي گول زدن دختر و انجام نقشه پنهانياش گفتاري را چند بار تکرار ميکند: «من همين دور و برا ميپلکم تا اين در باز شه!» تکرار چندين و چند باره اين ديالوگ چه نتيجه تصميم کارگردان باشد و چه حاصل خلاقيت بازيگر، نتيجه مطلوبي را در کمدي و هدف نمايش ايجاد کرده که در حوزه کار کارگرداني قابل بررسي است. "هتل پلازا" نمايش خوبي است که تماشاگرش را سرگرم ميکند، مفهومش را به درستي انتقال ميدهد و مخاطب را با رضايت بدرقه ميکند اما به وضوح ميتوان گفت که نريماني و سيامک صفري در "شوايک" و "دن کاميلو" بهتر از"هتل پلازا" بودند. | ||||
|
| ||||
|
خانواده ی خسرو شكيبايي و جمعي از هنرمندان و همكاران اين هنرمند بزرگ ايستاده اند و آرام و ناآرام گريه مي كنند. مردم هر لحظه، بيشتر و بيشتر مي شوند و ديگر هيچكس نمي تواند وارد محوطه ی بزرگ تالار وحدت شود و صداي تلاوت آيات خداوند... «بسم ا... «حسين بختياري» كه از دوستان قديمي خسرو شكيبايي است، تصنيف مورد علاقه او را مي خواند و مردم و موسيقي با او همراهي مي كنند. " انگار تو هم داری با ما می خوانی عمو خسرو ... این همان تصنیفی است که همیشه در خلوت خودت می خواندی و ... " ! باز هم پرستويي كه مدير مراسم است مي آيد؛ «ما مراسم را طوري برنامه ريزي كرده بوديم كه مسعود كيميايي، ژاله علو و سيروس الوند بيايند و درباره خسرو شكيبايي صحبت كنند، اما به خاطر شلوغي جمعيت نمي توانيم اين كار را انجام بدهيم.» ![]() راست مي گويد !چه كسي تصور می کرد این همه آدم در صبح گرم و تابستانی روز يكشنبه اینجا منتظر آقای بازیگر باشند؟ ايرج راد، مي گويد: « متأسفانه يكي از پديده هاي بازيگري ايران از ميان ما رفت و خاطره كارگرداني نمايش «روسري قرمز» توسط شكيبايي را در سال 48 تعريف مي كند.» چشمها سرخ و تر شده و اين از گريه هاي طاقت فرساي خورشيد نيست !از گرماي وجودي است كه حالا مثل خاطره اي دلنشين در خاطر همه مان تكثير شده و جسمي... سرد! «پويا»می آید . پوريا شكيبايي كه نمي تواند صحبت كند. به سختي بالاي سر پدر مي ايستد: «از همه ی جمعيتي كه اينجا حضور دارند ممنونم! پدرم هم كه اينجاست خيلي خوشحال است. مي دانم كه همه چقدر مهربانيد و چقدر او را دوست دارید.» انگار صداي سنگين و خسته خسرو شنيده مي شود !انگار تشكر مي كند و با همان صداي دلچسب و شيريني كلام مي گويد: «ممنونم...» و مثل هميشه بانگاه و لبهايش مي بيند و مي خندد و ... سكوت! احمدرضا درويش با خودش خلوت كرده. شايد خاطره «كيميا» و «سرزمين خورشيد» را مرور مي كند؛ بهمن فرمان آرا، فقط به گوشه اي خيره شده؛ عزت ا... انتظامي حالا اشكهايش را از پشت عینک آفتابی بزرگش پاك می كند؛ «ديدي هامون چگونه رفت آقاي وكيل؟!» سعيد راد و ايرج راد به احترام ايستاده اند؛ رضا كيانيان چشمهايش را پشت عينك سياهش پنهان كرده وباز انگار مثل نامه اش از رفتن خسرو به خدا و خودش گلایه می کند ... امير شهاب رضويان و ابوالقاسم طالبي دست بر چانه ايستاده اند! ژاله علو، حرفي نزده، اما سخت است كه نگاه كند به پيكر بي جان مراد بيگ و اشك نريزد «يادت هست به خاطر برداشتن يك تفنگ چطور شلاقش مي زدي خاله ليلا! ؟ يادت هست بي جان گرفتي و سلامتش كردي؟!... مي تواني باز هم برش گردانی خاله لیلا؟!» ![]() ايرج قادري در كنار مهدي ميامي ايستاده؛ آنسوتر اما رقيب مراد بيگ است كه آخر بار از او تير خورد و رفت. محمود پاك نيت را مي گويم، همان حسام بيگ كه حالا كنار پيكر بي جان «مراد» با چشم سرخ ايستاده و باز گريه مي كند. پوريا پورسرخ،هدیه تهرانی و مهتاب كرامتي، منوچهر محمدي، علي دهكردي، حبيب اسماعيلي، قطب الدين صادقي و ... همه هستند. فقط تو نيستي، خسروخان!
| ||||
|
| ||||
نمونه مشابه چنین عروسکهایی در همین جشنواره دوازدهم نمایش عروسکی تهران، عروسکهای نخی گروه اتریشی ورنرهیرزر بود، که البته عروسکهای اتریش از نظر ظرافت های حرکتی و دقت در ساخت و استفاده، به مراتب قوی تر از عروسکهای مکبث به نظر می رسیدند. هر چند که شخصاً مکبث را به واسطه وجود سایر عناصر نمایشی – که به آنها اشاره خواهیم کرد- از فلوت سحرآمیز جذاب تر و نمایشی تر می دانم.


.jpg)
