تبليغاتX
پاژیا _ تئاتر و سینما
یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387
نگاهي به نمايش"قلعه شني" نوشته سرگئي کوالف و کارگرداني آلکسي لليافسکي :
 
 
ظهور تخيل ناب نمايشي

 
جمعه 25 مرداد 1387  ساعت 12:59:00 PM      تعداد بازدید:  ۱۱۲
ايران تئاتر -  سرویس گفت و گو ۱۲ نظر نسخه‌ی چاپ

 
 


نمايش عروسکي مجالي براي ظهور فانتزي ذهن است. در واقع جهان عروسکي جهاني کاملاً ساختي و عروسکي است. گويي اين که مجالي است براي ارضاي ميل آفرينش انسان! در اين جهان به راحتي مي‌توان هر آن چه در ذهن مي‌آيد را تبديل به واقعيتي فانتزي کرد. واقعيتي که از کودکي با نقاشي و بازي و تخيل با انسان همراه است.
"قلعه شني" در نمايش لليافسکي، منبع و منشأ حضور همه اين تخيل و ذهنيت فانتزي است. در واقع وجود قلعه در پيشاني وسط صحنه آن را به عنوان مرکز و منبع خلق و اجراي دنياي شاعرانه و فانتزي نمايش اهميت مي‌بخشد.
گروه نمايشي بلاروس با استفاده از همه ابزارهاي موجود از رنگ و تصوير و نقاشي و عروسک و.. در"قلعه شني" دنياي کاملاً‌ فانتزي را براي تماشاگرانشان به نمايش مي‌گذارند.
در يک تحليل کلي فضا و محدوده‌هاي نمايشي"قلعه شني" را مي‌توان در سه حوزه مشخص اصلي گنجاند و مورد بررسي قرار داد. اولين محدوده به پيشاني صحنه مربوط مي‌شود. در اين گستره عروسک‌ها و سه قلعه شني تجسم ارتباط واقعي انسان با بازي را به نمايش گذاشته‌اند. عروسک‌ها و سه قلعه ساخته شده واقعيت‌هاي ساختگي‌اي هستند که در جهان نمايش ارتباط بيشتري با دنياي مخاطبانشان دارند. شايد بتوان گفت که اين محدوده برايمان واقعي‌تر از ساير حوزه‌هاست. در کنار هم قرار گرفتن دو قعله کوچک در کنار قلعه بزرگ وسط، گويي ترفندي براي بزرگنمايي و برجسته‌سازي قلعه شني وجود تماشاگر است. اين قلعه بزرگ‌تر به صورت مارپيچ از قاعده‌اي پهن شروع شده و در راس خود پس از پيچ و تاب‌هاي بسيار به نوک مي‌رسد. همين تصوير تجسم کننده مسير و جريان آزاد و هدفدار تخيل ماست و اين همان چيزي است که نمايش بلاروس قصد دارد از قاعده هرم‌اش آغاز کند و پس از روايت پيچ و خم‌ها و دشواري‌هاي حرکت، آن را به يک نقطه وحدت دهنده (هدف ) برساند. حضور عروسک‌ها و گفتار و رابطه آن‌ها با يکديگر نيز هر چند بخشي از فانتزي نمايش است، اما نسبت به ساير حوزه‌ها بيشتر در ارتباط با دنياي واقعي تماشاگر قرار مي‌گيرد. دست کم نقش و حضور عروسک‌گردان نشسته در داخل قلعه بيانگر چنين برداشتي است.
بنابراين"قلعه شني" در قدم اول با حضور دکور و عروسک‌هايش به تماشاگر و دنياي او نزديک مي‌شود و از همين مرحله نيز کدها، نشانه‌هاي ديداري و زمينه‌هاي لازم را براي عبور از حداقل واقعيت‌هاي موجود در مقابل مخاطبانش قرار مي‌دهد.
محدوده دوم، اما پل ارتباطي ميان وجه نزديک به واقعيت و فانتزي ناب نمايش است. در اين حوزه يک شخصيت که شبيه به فرشته خالق آرزوهاست قرار گرفته و با کمک ابزارهاي نمايشي عبور از واقعيت‌ها و عناصر نزديک به واقعيت را به تخيل محض، فراهم مي‌کند. فرشته در گفت‌وگو و ارتباط با عروسک‌ها در واقع خودش را در ارتباط با تماشاگران قرار مي‌دهد و از سوي ديگر بهانه‌اي مي‌شود براي نمايش و خلق جهان رويا و تخيل که همان فانتزي مطلوب و مورد انتظار کارگردان و گروه نمايشي است.
در محدوده سوم نيز تخيل و فانتزي محض معنا پيدا مي‌کند به نمايش گذاشته مي‌شود. اين بخش همان گستره مملو از ريخت و پاش‌ها و آشفتگي‌ها و پريشاني‌هاي تخيل است. در واقع‌ اگر تعريفات از تخيل و ذهنيت مجموعه‌اي کدها و نشانه‌هاي ادراکي و تصويري بدون نظم و وحدت استدلال‌گر باشد، مي‌توانيم بهتر به توضيح چگونگي پرداخت فانتزي و تخيل در نمايش‌"قلعه شني" بپردازيم.
تخيل مجموعه کدها و اطلاعات غيرمنطبق با واقعيت است که محوري واقعي در پس آن وجود دارد. اين محور واقعي مي‌تواند نظام آشفته ذهنيت و تخيل را منطقي جلوه دهد، همان طور که کودک با شکل گرفتن شخصيت و رشد بيشتر واقعيت‌هاي بيشتري از جهان را درک مي‌کند و بر اين محور وحدت بخش مي‌افزايد و با شناسايي آن‌ها نيروي تخيل و آشفتگي‌هاي ذاتي ذهن را از دست مي‌دهد.
رنگ‌ها، خطوط، طرح‌ها و شکل‌هايي که در پرده عقب صحنه"قلعه شني" نقش مي‌بندند همين آشفتگي اطلاعات و حس‌هاي نامنظم ذهن هستند که با کمک موسيقي و در ارتباط با حضور فرشته و عروسک‌ها نظمي موقت يافته و قابل ادراک فهم مي‌شوند.
کاري که گروه نمايشي بلاروس در"قلعه شني" انجام مي‌دهد جدا کردن تماشاگر از واقعيت و درگير کردن او با دنياي خام و ناب تخيل است. نمايش تماشاگرش را وارد اين دنياي ذهني مي‌کند تا با خلع سلاح ذهن استدلال مخاطبانش تفکر و ادراک آن‌ها را آزاد کرده و تا حد ممکن در اختيار و سلطه خود بگيرد. بعد از اين نوبت به هدايت اين تخيل و ذهنيت مي‌رسد. حالا نمايش که تا به حال خود بخش‌هاي آشفته‌اي از نشانه‌ها را خلق کرده است به مرتب کردن و نظم دادن به آن‌ها مي‌پردازد و قالبي هدفمند قرار مي‌دهد. در واقع"قلعه شني" تخيل ما را به خدمت مي‌گيرد و قصد دارد تا با استفاده از هدايت آن مفهوم مورد نظر خود را به مخاطبش انتقال دهد.
"قلعه شني" براي رسيدن به اين منظور مخاطب را يک مرتبه در مقابل فانتزي و تخيل قرار نمي‌دهد، بلکه با شگردي خاص او را بالا مي‌آورد و دست مخاطب را در دست فرشته نمايشي مي‌گذارد و به دنياي ذهني مورد نظر وارد مي‌کند. بدين ترتيب تماشاگر ناخواسته و به گونه‌اي نامحسوس پا به جهان نمايش مي‌گذارد و با رنگ‌ها و نقش‌هاي آن درگير مي‌شود.
شايد به همين جهت، بتوان نمايش را گونه‌اي شاعرانه از تئاتر عروسکي دانست، چرا که کليت آن در حوزه ساختار بيان و ارتباط است به نوعي آشنايي‌زدايي مي‌زند که تجسم آن را مي‌توان در قالب تصاوير ساخته شده روي پرده انتهاي صحنه مورد اشاره قرار داد.
"قلعه شني" به کارگرداني آلکسي لليافسکي نمايشي است که به صورت کاملاً‌ هدفمند و براساس تکنيک‌ها و ابزارهاي کاملاً نمايشي تصاوير و بازي سازي‌ها را وسيله ارتباط با مخاطبش قرار مي‌دهد. ضمن اين که بايد تاکيد کرد اين نمايش حوزه‌ها و ترفندهايي را نيز به طور مناسب مورد استفاده و پرداخت قرار داده که به کمک آن‌ها قادر است تاثيرگذاري و مفهوم سازي براي مخاطبش را هدايت کند و کيفيت آن را براساس اهداف و موضوعات مورد نظر نمايش در کنترل خود بگيرد.
اجراي خوب گروه نمايشي بلاروس در کنار موسيقي همراه و تقويت کننده تاثيرات نمايشي و همچنين محدوده‌هاي نزديک به هم از نظر ارتباط با واقعيت و فانتزي و تخيل و همچنين عروسک‌هاي بامزه و تيپيک نمايش، باعث شد تا تماشاگران ارتباط خوبي با آن برقرار کنند.
نوشته شده توسط مهدی نصیری در | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387
نگاهی به نمایش "اپرای عروسکی مکبث"،به کارگردانی "بهروز غریب پور":
 

       عروسکهای وحشت و جادو و جنون


   پنجشنبه 24 مرداد 1387 - 15:40

نظرات شما  نظرات شما صفحه قابل پرینت  پرینت از مطلب بازدید از این مطلب  بازدید از این مطلب : ۲۵

بهروز غریب پور پیش از این اپرای عروسکی رستم و سهراب را در تالار فردوسی به روی صحنه برده بود.
اپرای عروسکی رستم و سهراب تجربه تازه ای در زمینه نمایش عروسکی و به ویژه به روی صحنه رفتن یک اپرای نمایشی در ایران بود و در مدت اجرایش توانست توجه بسیاری از مخاطبان را به خود جلب کند. اما بعد از رستم و سهراب این بار غریب پور تجربه دیگری در حوزه اپرای عروسکی را با گروه عروسک گردانان قبلی اش به روی صحنه برد که در ساخت و اجرا استقلال بیشتری از نمایش قبلی داشت. در واقع مکبث چه در زمینه اجرا و چه در حوزه ساخت عروسکها تجربه جدیدی بود که گروه غریب پور پس از کار با اتریشی ها آن را تجربه کردند.
اما این بار متن یکی از شاهکارهای نمایشی شکسپیر با پرداخت اپرایی "جوزپه وردی" ، یکی از آهنگسازان شاخص اپرای جهان، است و علاوه بر داستان و فضای داستانی زبان آن نیز زبان و گفتار فارسی نیست.
البته، نمایش عروسکی مکبث به واسطه آشنا بودن رویدادها و داستان آن برای بیشتر مخاطبان تئاتر نیازی به ترجمه تبدیل شدن به فارسی ندارد و بر همین اساس بهروز غریب پور تصمیم گرفته تا اپرای زیبای وردی را با تصاویر نمایشی و جادوی حضور عروسکهایش در قاب صحنه تالار فردوسی به نمایش بگذارد.
نخستین ویژگی "اپرای عروسکی مکبث" استفاده از امکانات نمایشی، شامل عروسکهای نخی و صحنه نمایش است. عروسک های نمایش بهروز غریب پور که با شیوه عروسک نخی به حرکت در می آیند قدرت حرکت و زیبایی حضور و فانتزیای تصویر نمایشی را به خوبی در مقابل تماشاگر قرار می دهند. نمونه مشابه چنین عروسکهایی در همین جشنواره دوازدهم نمایش عروسکی تهران، عروسکهای نخی گروه اتریشی ورنرهیرزر بود، که البته عروسکهای اتریش از نظر ظرافت های حرکتی و دقت در ساخت و استفاده، به مراتب قوی تر از عروسکهای مکبث به نظر می رسیدند. هر چند که شخصاً مکبث را به واسطه وجود سایر عناصر نمایشی – که به آنها اشاره خواهیم کرد- از فلوت سحرآمیز جذاب تر و نمایشی تر می دانم.
عروسکهای مکبث شامل دو گروه عروسک های واقعی با فانتزیای خاص عروسکی و عروسکهایی غیر واقعی و شبه وار هستند که در کنار هم ترکیب مناسبی از فضای رویدادهای واقعی و جادویی مورد نظر نمایشنامه را نتیجه داده اند. نگاه ویژه کارگردانان به بعد درونی رویداد نمایشی و فضای جادویی و سحرآمیز جنایت و خونریزی قهرمان مکبث به گونه ای است که به وضوح فضایی قدرتمند از جنون و جادو را در کنار واقعیت در حال وقوع قرار می دهد و حتی این وجه از اجرا را پررنگتر از آنچه که در نمایشنامه شکسپیر وجود دارد مورد پرداخت قرار می دهد.
خون، جنون و کشتار، حوزه ها و موضوعاتی هستند که کارگردان اپرای عروسکی مکبث بیش از هر چیز دیگر اهمیت و تاثیر جادویی آن را بر سایر حوزه ها و موضوعات نمایش مورد تاکید و اهمیت قرار داده است. فصول زیبای ملاقات مکبث با جادوگران و یا صحنه ای که پس از کشتار و خونریزی بسیار در قبرستانی از ظهور اشباح تنها مانده و عروسکهای سفیدپوش از زیر زمین بالا می آورند جنون درونی مکبث را با وحشت و مرگ توام می کنند. باعث شده که نمایش براساس رسالتش هر چه بیشتر بر تصاویر و قابهای فانتزی عروسکی تسلط داشته باشد و چنین فضا و رویکردی را به خوبی به نمایش بگذارد.
از طرف دیگر صحنه نمایش اپرای عروسکی مکبث، یکی از دیگر حوزه هایی است که درک و تاثیر آن بر مخاطب را به طرز کاملا مشخص و به گونه ای نامحسوس تقویت می کند و جذابیت تصاویر و توجیه زیبایی شناسانه اجرا و منطق رویدادها را نیز توجیه می نماید.
صحنه نمایش غریب پور در مقایسه کار مشابه اتریشی که تالار اصلی به اجرا درآمد، متنوع تر زیباتر و کاربردی تر است. این صحنه در طول اجرا بارها و بارها قاب ها و تصاویر زیبایی را به نمایش می گذارد که علاوه بر توجیه منطق حضور وقایع در رویدادگاه های مختلف به فضای راز آمیز و جادویی نمایش دامن می زنند و با پرسپکتیو اصولی نورپردازی خوبی توانسته اند بر جنبه های تصویری و زیبایی فضای آن بیفزاید. استفاده از عمق برای تکثیر و وسعت بخشی به فضا و بکار گرفتن امکانات کف و زیر صحنه برای از بین بردن محدودیتهای فضای نمایش قابلیتهایی هستند که ضمن افزایش ظرفیتهای تصویری و فضای نمایشی باعث زیبایی وجذابیت تصویرهای پیاپی در مقابل تماشاگر شده اند و هر آن تصویر جدید و تازه ای را به آن اضافه می کنند.
صحنه ی اپرای عروسکی مکبث از ابتدای اجرا تا پایان آن در حال تغییر و جایگزینی های مداوم است. گویی آنکه هر یک از این صحنه ها به صورت تصاویری نمایشی از تصویری دیگر زاده می شوند و فضاهایی جدید و تازه را از ذهن مخاطب به حضور می خوانند. تماشاگر کمتر شاهد تغییرات صحنه ایست و انگار در فضایی جادویی ترکیباتی مشخص از صحنه های مختلف را به نوبت مشاهده می کند که اتفاقات و رویدادها تابعی از آن هستند.
جنایت و کشتار محور موضوعی قالب نمایش است که به یاری رویدادها و بازی عروسکها و همچنین موسیقی و صحنه پردازی، حضور جادویی و مرموزش را بر ذهن و درک مخاطب تحمیل می کند. این همان تاثیری است که کارگردان می خواهد با تفسیر خود از اثر جاویدان شکسپیر بر مخاطب بگذارد. شاید اگر آشنایی و اشتیاق سلیقه ها، مخاطبان ایرانی ، با موسیقی و اپرا بیشتر از این بود، حتی تاثیری بیش از این را هم می شد از نمایش خوب مکبث انتظار داشت. اما ناآشنایی و تجربه اندک مواجهه مان با اپرای بخش مهمی از تاثیر موسیقی اپرایی مکبث را ناکارآمد ساخته و در نهایت و ادراک بسیاری از ما از موسیقی نمایش شهودی و ناخودآگاه است.اپرای عروسکی مکبث، یکی از اجراهای خوب جشنواره بین المللی عروسکی تهران بود که تحسین بسیاری از میهمانان خارجی جشنواره را برانگیخت. این نمایش با تکیه بر ظرفیتها و قابلیتهای نمایش عروسکی و همچنین به واسطه تاثیرات خوب و قوی تصویر و جنس و اتمسفر جادویی اش توانست خیلی از مخاطبان آشنا و نا آشنا با تئاتر را مجذوب خود کند. چه آنها که برای جذب شدن به نمایش دلیلی داشتند و چه آنها که مبهوت زیبایی اجرا و بازی عروسکها در میان خون و دود و آتش بودند.


 

نوشته شده توسط مهدی نصیری در | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387
نگاهی به نمایش "پولچینلا با چهار دست"،نوشته و کار: گاسپارنازوتو و لوکارونگا
 

        دل آرته در خیمه ایرانی


سه شنبه 22 مرداد 1387 - 13:56

نظرات شما  نظرات شما صفحه قابل پرینت  پرینت از مطلب بازدید از این مطلب  بازدید از این مطلب : ۴۲

 نمایش ایتالیایی "پولچینلا...." یکی از کارهای خوب جشنواره دوازدهم تئاتر عروسکی بود که تقریبا تمام تماشاگران به اتفاق، رضایت کاملی از اجرای آن داشتند. عروسک های کوچک و دوست داشتنی، شوخی های نمایشی موقعیت و ظرافتهای کمیک بازی آنها و شاید نزدیک بودن شکل و شیوه اجرایی نمایش به خیمه شب بازی ایرانی و از همه مهمتر محوریت حضور عروسک پولچینلا با ماسک سیاه که کاملا شبیه به مبارک بازیگوش ایرانی است و حتی مثل مبارک با صفیر هم تکلم می کند، احتمالا ویژگی ها و دلایل محبوبیت این نمایش ساده ایتالیایی در میان تماشاگران ایرانی بوده است.
پولچینلا عروسکی کوچک است که با همه ویژگی های مبارک ایرانی، در نمایش نازوتو و رونگا تبدیل به دو (و شاید چهار) عروسک شده و خودش را با بازیگوشی هایش تکثیر کرده تا بیشتر از پیش تماشاگر را متوجه خود ساخته و سرگرم کند.
این نمایش گذشته از شباهتهای انکارناپذیری که عروسک اصلی اش با مبارک خودمان دارد، به طور کلی وابسته به اصول و قالبهای قرار داد معروفترین نمایش کمدی ایتالیایی است. بنابراین بهتر است که بحث در مورد نمایش را با ریشه یابی آن در کمدیا دل آرته ایتالیایی که شیوه شناخته شده و آشنایی از کمدی بداهه است آغاز کنیم. دل آرته که حاصل ورود برخی تغییرات در نمایش های نیمه دوم قرن شانزدهم ایتالیاست حاصل کار دو دسته هنرمندان جدید و لوده بازیهای کمدی ایتالیایی است. نمایشهای دل آرته، نه بر اساس قالب و ساختار داستانی یک متن که اغلب براساس یک "کانوا" (طرح مختصر) شکل می گرفته و اجرا می شده اند. در واقع این نمایشهای بدون داستان که اجرا و پرداخت نمایشی شان را بر اساس کانوا به عنوان اسکلت کنش نمایشی ترتیب داده اند متکی بر موقعیت ها و گفتار بداهه شخصیتهای تپیکال شان هستند. "دسانی" در دل آرته دو شخصیت است که معمولا لوده یا نوکر عادی را به نمایش می گذارد؛ یکی از این نوکرها "بریگلا" مزور و حیله گر و زرنگ است و دیگری "آرلکن" که احمق، کتک خور و تنبل نشان می دهد.
پولچینا نسخه ناپلی دسانی است که مخلوطی از حقه بازی و حماقت را با هم بهمراه دارد. این شخصیت وقتی کتک می خورد به آواز پناه می برد و هر دو ویژگی بارز دسانی را با هم تلفیق می کند. ضمن اینکه پولچینا شوخی ها و مسخرگی های نمایشهای پوچ میم را نیز در صحنه های کوتاهی از کمدی اش به نمایش می گذارد.
عروسک کوچک با ماسک سیاه نمایش ایتالیایی- در جشنواره هم در واقع ترکیبی از پولچینا و مبارک است که ویژگی های هر دو این شخصیتها را در خود دارد و از همین جهت از طرفی آزادتر است و از طرف دیگر ویژگی های رفتاری مشخص بیشتری دارد. علاوه بر این به نظر می رسد که پولچینا در نمایش گروه ایتالیایی دو وجه متفاوت رسانی را در قالب دو عروسک به نمایش می گذارد و در مقابل هم قرار می دهد.
یکی از این وجوه "بریگلا" زیرک و مزور است که شبیه به مبارک است و صورت سیاه دارد و با صفیر صحبت می کند. "بریگلا" که در نمایش نام پولچینا را نیز با خود بهمراه دارد با ظرافت و زیرکی طرف مقابلش که بی شباهت با آرلکن کتک خور و احمق نیست، را آزار می دهد و با همین تقابل رفتار و موقعیت شوخی های بامزه و سرگرم کننده ای را موجب می شود که برای تماشاگر دوست داشتنی و جذاب است.
تازگی کار نازوتو و رونگا در این نمایش قرار دادن دو خیمه در کنار هم و استفاده از چهار عروسک – دو به دو مشابه- در هر یک از این خیمه هاست. این شیوه و شگرد حرکت از یک خیمه به خیمه دیگر را به تغییر فضاها و تعدد منطقی رویدادگاه ها تبدیل کرده و بر جذابیت های نمایش افزوده است. علاوه بر این تعقیب و گریزها و زد و خوردهای عروسکهای نمایش هم در عبور از خیمه ای به خیمه دیگر تغییر و تقابل میان آنها را تقویت کرده است. این مسئله ، علاوه بر زیبایی اجرا و گسترش وسعت رویدادگاه و فضای دید تماشاگر ریتم و همچنین شکل بهتری به اجرا داده که آن را از ثبات و سکون صحنه همیشگی خیمه و جعبه بازی جدا کرده و جدیدتر و متفاوت تر هم نشان می دهد.
اما صرفنظر از همه این ویژگی ها آنچه باعث شده تا "پولچینلا یا چهار دست" اجرایی موفق ، سرگرم کننده و دارای کارکردهای کمیک باشد، کار خوب و استفاده از همه ابزارهای موجود نمایشی توسط دو عروسک گردان- کارگردان- نمایش، یعنی کاسپار نازوتو و لوکارونگا است. این دو عروسک گردان که در بیشتر زمان نمایش با هر دست یک عروسک را به حرکت در می آورند و حرکت های زیبایی را هم در مقابل تماشاگران خلق می کنند.
نازوتو و رونگا نه تنها از بیان و گفتار و حرکت عروسکها، بلکه از صدای پاها و حتی صوت و حرکت خیمه ها و ... نیز استفاده می کنند و به کارگیری همین مولفه هاست که باعث می شود جوانب و زمینه های نمایشی دیگری نیز به کار افزوده شوند. بنابراین تماشاگر تنها با چند عروسک در حال حرکت و صدای آنها مواجه نیست بکله در مقابل نمایشی قرار گرفته که از هر امکان و قابلیتی برای پرکردن فضاها و زمینه های مرتبط استفاده کرده است.
صدای پاهای عروسک گردانان پولچینلا در لحظاتی از نمایش به افکت و در بخشهایی به موسیقی آن تبدیل می شود و همین استفاده در زیر خمیه ها ضرباهنگ نمایش و اجرا را نیز به کمک صدا و آهنگ شکل می دهد و تقویت می کند.
"پولچینلا با چهار دست" مجموعه ای از حرکت های دوست داشتنی و با مزه چهار عروسک کوچک است که در موقعیتهای زدو خورد و تعقیب و گریزشان کارهای بامزه ای می کنند و حتی در چند مورد کارهایشان بی شباهت به مسخره گی های نمایش میم نیست. همین شوخی های کمیک هم هست که نمایش را سرگرم کننده و شاد جلوه می دهد و مخاطبان را از دیدن آن راضی می کنند.
پولچینلا در اکثر اوقات اجرایش در ایجاد ارتباط با مخاطب موفق است و خنده ها و تشویق های پیاپی تماشاگران می تواند شاهد بر این مدعا باشد.
اجرای نمایش ایتالیایی ها در تالار قشقایی شاید از سوی دیگر نشاندهنده علاقه تماشاگران ایرانی به خیمه شب بازی و شخصیت سنتی مبارک ایرانی باشد. این موفقیت و استقبال یک نکته دیگر را نیز به ما یادآوری می کند و آن هم اینکه، شیوه های سنتی نمایش ایرانی همچنان می تواند مخاطب پسند و جذاب باشد. اما برای ارتباط بیشتر و موثرتر آنها را مخاطب هنرمندان و تماشاگران ما می بایست شکل ها و شیوه های جدیدی را نیز مورد استفاده قرار دهند.


نوشته شده توسط مهدی نصیری در | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387
نگاهی به نمایش "فلوت سحرآمیز" و "یوهان اشتراوس و دوشیزه دانوب"،به کارگردانی "ورنر هیرزر":
 

 ماریونت های زیبا

  چهارشنبه 23 مرداد 1387 - 15:57

نظرات شما  نظرات شما صفحه قابل پرینت  پرینت از مطلب بازدید از این مطلب  بازدید از این مطلب : ۲۲

 

 گروه اتریشی "ورنر هیرزر" امسال با دو نمایش "فلوت سحرآمیز" و "یوهان اشتراوس و دوشیزه دانوب" در جشنواره تئاتر عروسکی شرکت دارند. این گروه که از پایتخت موسیقی جهان به ایران آمده اند در اولین نمایش شان اپرایی از ولفگانگ آمادئوس موتسارت و در نمایش دوم زندگی نامه ای از یوهان اشتراوس را محور و بستر موسیقیایی و داستان کارشان قرار داده اند.
"فلوت سحرآمیز" که چند سال پیش هم در همین جشنواره عروسکی یکبار به اجرا در آمده بود نمایشی عجیب و فانتزی درباره سفر روح از تاریکی به روشنی است. در این نمایش "تامینو" که در حال شکار است توسط سه بانو از گزند ماری نجات پیدا می کند و بعدها برای نجات دختر ملکه از دست جادوگر مامور می شود. این ماموریت او را به هزار توی امتحانی معنوی می کشاند و در این مسیر فلوت سحرآمیزی که سه بانو به او داده اند حافظ جانش است. تامینو آزمونهای زیادی را با موفقیت پشت سر می گذارد و در پایان همراه با پامینا موفق شده تا پیروزی نور بر تاریکی را اعلام کند؛ آنها پا به معبد خورشید می گذارند و غلبه خیر بر شر را جشن می گیرند.
ماریونت زیبای اتریشی با اجرای ماهرانه و ظریف عروسکها در صحنه نمایش لحظه های زیبایی را برای مخاطب ایرانی می آفریند که سرشار از جادو و تخیل و فانتزی است. انسانها، حیوانات و نیمه انسانهای فلوت سحرآمیز جهانی عجیب و رویایی می آفریند که در خدمت محتوایی ناب و انسانی و البته سلوکی شرقی نیز قرار گرفته اند. مبارزه با تاریکی و عبور از آزمایشهای متعدد برای رسیدن به نور مسیری است که قهرمان نمایش به کمک فلوت سحرآمیزش طی می کند و در پایان به پیروزی و نور می رسد.
"ورنر هیرزر" در فلوت سحرآمیز یکی از فاخرترین گونه های نمایش عروسکی- ماریونت- را در کنار اپرای فاخر موتسارت قرار داده و در مدت زمان اجرای نمایش تماشاگران را با دنیای سحرآمیز این عروسکها درگیر لذتی دیداری و البته معنایی می کند.
اما به همان اندازه که این نمایش و داستانها و ماجراهای متعددش جذاب و دیدنی بودند، نمایش دیگر گروه اتریشی "یوهان اشترواس و ..."خسته کننده و بدون اکت و عمل نمایشی اجرا شد. هیرزر در دومین نمایش اش داستان زندگی اشتراوس نوازنده معروف والس اتریش را در مقابل تماشاگر تعریف کرد. یک عروسک به عنوان راوی در این نمایش در مقابل تماشاگر قرار گرفت و با ترجمه فارسی تنها به روایت به واسطه زندگی نامه اشتراوس پرداخت.
نکته اول در مورد این نمایش، آنکه، اصلاً هیچ عمل نمایشی در صحنه آن وجود نداشت و ما تنها شاهد روایت مستقیم و گفتاری و زندگی نامه ای اشتراوس بودیم. چنین روایت و نقل مستقیمی کاملاً متفاوت با هزارتوی داستانی "فلوت سحرآمیز" خسته کننده و غیر نمایشی به نظر می رسید. تنها نقطه جذاب "یوهان اشتراوس..." دکور زیبا و حرکات ظریف ماریونتی بود که آن هم پس از مدتی تازگی و تاثیر زیبای دیداری اش را تحت تاثیر بدون اکت بودن نمایش و روایت محض و بدون عمل آن از دست می داد.
"یوهان اشتراوس..." با آنکه به زبان فارسی اجرا می شد و تماشاگر ایرانی را متوجه موضوع در حال روایتش می کرد نتوانست تاثیرگذار باشد، چون این نمایش عنصر مهم درگیری و عمل را در خود نداشت.
راوی "یوهان اشتراوس...." به تعریف زندگی نامه قهرمان نمایش – اشتراوس- می پرداخت و بعد از آن فصل کوتاهی که مرتبط با زندگی آهنگساز معروف اتریشی بود به نمایش درآمد. البته تمایل به پرداخت جذابیت های کمیک تا اندازه ای توانسته بود که علاقه مخاطب به تعقیب داستان و درگیر شدن موفق او با نمایش را موجب شود اما این روند همواره تقطیع می شود و در یک جریان کلی ارتباط هیچگاه نتوانست مثل نمایش قبلی گروه اتریشی با تماشاگر درگیر شود و او را همراه با نمایش نگه دارد.
تغییرات دکور و حرکتهای زیبا و قوام با ظرافت عروسکها تنها جذابیتهای نمایش دوم گروه اتریشی بودند که در کنار عدم پرداخت اکت نمایشی در اجرای آن توانستند تا اندازه ای تماشاگرانشان را راضی نگه دارند. نکته مهم و ارزشمند در مورد هر دو نمایش ورنر هیرزر غنای و ارزش همراهی موسیقی با روایت و اجرای نمایشی بود. "فلوت سحرآمیز" و "یوهان اشتراوس ...." دو نمایش با محوریت و اهمیت حضور تم و محتوای موسیقیایی بودند که حتی اگر هیچ ارزش نمایشی نداشته باشند باز هم به دلیل غنای موسیقیایی و البته غنای تکنیک های عروسک گردانی تجربیات ارزشمندی در حوزه اجرای نمایش عروسکی برای ما محسوب می شوند.
ورنرهیرزر که حدو شش سال پیش با اجرای نمایش "فلوت سحرآمیز" کمک زیادی به ورود اپرای ماریونت در ایران کرد امسال بار دیگر دو اجرای موفق از این شیوه را به روی صحنه برد و توانست یکی از بهترین نمایشهای دوازدهمین جشنواره تئاتر عروسکی را به نام گروه اتریشی ثبت کند.

نوشته شده توسط مهدی نصیری در | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و پنجم مرداد 1387
نگاهي به نمايش"کانتوس انيماتا" نوشته و کار شارلوت پويک ـ يولن
 
ملودي زمان و زندگي
سه شنبه 22 مرداد 1387  ساعت 10:46:00 AM      تعداد بازدید: ۵۱
ايران تئاتر -  سرویس نقد ۱۲نظر نسخه‌ی چاپ

 


"کانتوس انيماتا" به معناي نغمه و ملودي زندگي و حيات نمايشي از کشور هلند بود که در دومين روز جشنواره بين‌المللي تئاتر عروسکي در تالار چهارسو روي صحنه رفت. نمايش شارلوت پويک ـ يولن با وجود عروسک‌هاي زيبا و صورتک‌هاي خيره کننده و غول‌هاي انسان‌‌نما در کنار حضور مداوم موسيقي و سکوت توانست در نخستين اجرايش تعداد زيادي از تماشاگران را از اجرا راضي کند، اما در عين حال از چگونگي اجرا و مفاهيم مورد توجه آن مي‌توان اين طور پيش‌بيني کرد که نمايش به جاي در معرض اجرا قرار دادن يک روايت و داستان و انتظار نتيجه‌گيري و ارتباط مستقيم تماشاگر با موضوع، بيشتر قصد دارد تا ناخودآگاه و حس دروني دريافت‌گرش را با خود درگير کند. در واقع‌"کانتوس انيماتا" بدين ترتيب قصد دارد لذت فلسفي ذات بشر را نسبت به ماهيت زندگي و حيات به تحريک واداشته و فلسفه ذاتي مخاطبش را با تمايل ناخواسته‌اش به کشف روابط و کدهاي نمايشي به استدلالي هدفمند و در عين حال داراي ابهام تبديل کند. بنابراين هدفمندي‌ و نتيجه‌گيري نمايش به همان اندازه که مي‌تواند کليتي جهان شمول را در برگيرد، ممکن است شخصي و متکي به تفسير راي هم باشد.
انسان به عنوان مهمترين محمل تفکر و حيات، به واسطه فرسودگي جسم و ارتباط با جهان در حال تغيير و چرخش محور همه رويکردهاي نمايشي"کانتوس انيماتا" است. عروسک‌هايي که انسان را در معرض فرسايش و حيات به تماشا مي‌گذارند نيز همواره چند هيبت و هيئت مشخص دارند. عروسک‌هاي يولن يا با هيبتي انساني بر صحنه ظاهر مي‌شوند تا فرسايش جسم و از بين رفتن آن را نشان بدهند و يا اين که در قالب صورتک‌هايي از انسان وارد صحنه مي‌شوند تا ماندگاري ماهيت زندگي و حيات را به نمايش بگذارند. صورت و چشم‌ها مهمترين تصاويري هستند که انسان مورد نظر يولن با کمک آن‌ها نمايش داده مي‌شود. ضمن اين که همين صورت‌ها ‌آرامش و سکوت فلسفي اجرا را نيز باعث مي‌شود.‌
صورتک‌هاي"کانتوس انيماتا" چهره‌هاي ـ عموماً ـ پهن و بي‌مويي هستند که تنها عضو متحرک آن‌ها چشم‌هاست، اين همان منبع ارتباط فلسفي مفاهيم با تماشاگر است. فرسايش و مرگ هم در نمايش تنها به چشم مي‌آيند و عروسک‌ها هم در مواجهه با آن‌ها تنها چشم‌هايشان را تکان مي‌دهند. به ويژه در بخش‌هايي ـ دو بخش ـ از نمايش که ريخته شدن شن‌ها از بالا با عقب رفتن صورتک بزرگ و بسته شدن پلک‌ها همراه است.
آن چه در مورد آن صحبت شد فرسايش و مرگ است که به همان اندازه در نمايش با تولد و زندگي همراه مي‌شود. هر جا که زن، پيرزن يا انساني روي صحنه مي‌ميرد و فرسوده مي‌شود کودکي از درون او يا از کنارش زاده مي‌شود. حرکت از مرگ به تولد و از فرسايش به حيات چه در دايره کامل صورتک‌ها و چه در تحرک آرام و همراه با سکوت و چه در موسيقي نمايش همواره مهمترين کار ويژه ساختاري و محتوايي نمايش است.
انساني فرسوده مي‌شود و انسان ديگري متولد مي‌شود. در اين ميان تنها جهان پيرامون در همراهي و تغيير با انسان در حرکت است. جهاني که به سادگي با حرکت پارچه‌ها و ريخته شدن شن‌ها از بالاي صحنه، نمايش داده مي‌شود و در هماهنگي و تحرک آرام و نامحسوس با تم‌هاي موسيقي قرار مي‌گيرد.
به حرکت کاملاً آرام و نامحسوس عروسک‌ها و صورتک‌ها در صحنه توجه کنيد! تغييرات صحنه در انتهاي ديواره رويدادگاه را مورد توجه قرار دهيد و ذهن را در هماهنگي تم‌ها و وزن‌هاي موسيقي قرار دهيد! خواهيد ديد که در کليت اجرا جهان پيرامون انسان‌ها ـ عروسک‌ها ـ همواره در تغييري آرام و تحرکي نامحسوس بوده و در اين ميان ما تنها فرسودگي و تولدها را شاهد بوده‌ايم!
"کانتوس انيماتا" حرکت و تعامل فلسفي ماهيت حيات و زندگي بشر را به نمايش مي‌گذارد و چون نگاهش به انسان، نگاهي فلسفي و مبتني بر رعايت حضور است و هيچ مشخصه روشني از انسان ارائه نمي‌کند و همچنين به دليل آن که جهان را فضاي پيرامون انسان قرار مي‌دهد و تنها بر حرکت جهان پيرامون انسان توجه دارد، نمايشي مفهومي و مبتني بر دريافت است. بدان معنا که تماشاگر و مخاطب آن بر پايه دانش و جهان‌بيني خود به ارتباط با مفاهيم و تصاوير ارائه شده دست پيدا مي‌کند و با توجه به برداشت خودش شکل‌ها و کدهاي نمايشي را استدلال و نتيجه‌گيري مي‌نمايد. بنابراين تفاسير و تاويل‌هاي مختلفي هم مي‌تواند از آن وجود داشته باشد.
ريتم کند و آرام حرکت و اجرا نيز براساس چنين رويکردي قصد آزاد گذاشتن تاويل تماشاگر را دارد. هر چند که براي نمايش مرگ و تولد و تاکيد بر چرخه تعاملات زندگي ناچار مي‌بايست به رعايت منطق زماني‌اي تن در داد که منجر به تسلط چنين ريتمي بر نمايش مي‌شود، اما علاوه بر اين کارکرد منطقي، "کانتوس انيماتا" با اجراي همراه با کندي و سکوتش که ريتمي هماهنگ و مناسب را نيز به دنبال داشته است، قصد دارد تا فرصت‌هاي مناسبي را براي انديشه و فلسفه ذهن مخاطبانش فراهم کند. بدين ترتيب که با نامحسوس جلوه دادن تغييرات و رويدادهاي نمايشي، نخست تمايل به واکنش و درگيري تقابلي ميان صحنه و تماشاگر را از بين ببرد و پس از آن فرصت لازم براي درگير شدن فکر و انديشه مخاطب با مفاهيم را فراهم کند. بدين ترتيب تاثير نمايش بر دريافت‌گر تاثيري غير مستقيم بر فهم ناخودآگاه است.
شارلوت پويک ـ يولن در"کانتوس انيماتا" عروسک‌ها و هيبت‌هاي زيباي انسان‌نما را در خدمت نمايش چهره‌هاي متفاوتي از انسان و حيات او در جهان قرار داده و با تنها نشان دادن اين انسان در روشنايي محدود شده در تاريکي فضاي نمايشي‌اش به خوبي قادر است فرسودگي و حيات را به عنوان تاثيري هدفمند از رويکردهاي مورد نظرش در ذهن مخاطب به تحرک‌ وادارد و انديشه را نيز نسبت به مفاهيم نمايش تحريک کند.
نوشته شده توسط مهدی نصیری در | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیستم مرداد 1387
نگاهي به نمايش"هديه مرموز" نوشته و کارگرداني ياسر خاسب :
 
مبارزه انسان با خودش
شنبه 19 مرداد 1387  ساعت 1:16:00 PM      تعداد بازدید: ۱۵۵
ايران تئاتر -  سرویس نقد ۲۳ نظر نسخه‌ی چاپ

 
 

زبانِ بدن، يکي از مهمترين ابزارهاي بيانگري تئاتر است و گرچه نمي‌توان در محدوده تئاتر امروز حوزه و عنصر خاصي از تئاتر را ارجح بر ساير حوزه‌ها دانست، اما مي‌توان ادعا کرد که يکي از مهمترين عناصر نمايش بازيگر و بدن اوست. تئاتر مدرن امروز در جريان پيشرفت و تغيير در کيفيت عناصر مختلف تا آن جا که توانسته تاثير ديگر عناصر را در اجرا کاهش داده و سعي دارد تا آن را در بدن و بازي بازيگرش خلاصه کند.
نمايش ياسر خاسب نيز تئاتري است که همه چيزش را در موسيقي و حرکت خلاصه کرد و داستان، صحنه و دکور، زبان و... را در بيانگري و قدرت حرکت خلاصه کرده است.
ياسر خاسب که طراح، نويسنده و کارگردان"هديه مرموز" است، در مقام بازيگر اين نمايش سعي دارد تا تمامي عناصر را در جهت القاي مفهوم و موضوع مورد نظرش با بيان و زبان بدن خلاصه کند. خاسب بازي را با حرکاتي کاملاً گويا و معلوم آغاز مي‌کند و از حجمي فشرده و نامشخص که با بدن خود ساخته است، زير نور موضعي قرمز رنگ، متولد مي‌شود، بنابراين ما در ابتداي نمايش شاهد تولد يک انسان هستيم و جهاني که با نور موضعي از دنياي ديگر جدا شده است. اما پس از تولد نور تخت و يکدست زمينه صحنه را براي حضور ـ يا زندگي ـ اين شخصيت در مقابل تماشاگر فراهم مي‌کند.
اکت و عمل نمايشي به عنوان مهمترين دليل وقوع تئاتر، حاصل حضور بازيگر ـ انسان نمايش در اين بخش است؛ انسان زندگي‌اش را آغاز مي‌کند تا آن جا که بسته‌اي ـ هديه‌ ـ از بالا توسط طناب برايش فرستاده مي‌شود و حضور اين هديه که آدمک مرموز و ناشناخته‌اي است، تعليق، عمل و داستان نمايش را امکان‌پذير مي‌کند.
ياسر خاسب، تا به اين جاي کار با تسلط و قدرت خوبي که بر بدنش دارد، به گونه‌اي مطلوب توانسته وقايع ساده مورد نظرش را به تماشاگرش منتقل کند.
بدن آماده بازيگر به راحتي ‌‌رشد و حرکت در صحنه زندگي را به ما نشان مي‌دهد تا آن جا که به شکل يک آدم مرموز و عجيب که شبيه به عروسکي زنده است را پيدا مي‌کند. او به خوبي و با تسلط کامل به اين عروسک جان مي‌دهد. خاسب تنها با يک دست که در آستين عروسک قرار مي‌دهد تمام بدن عروسک را به خود مي‌چسباند و به راحتي آن را به حرکت درمي‌آورد. حرکت‌هاي بازيگر"هديه مرموز" از آن جهت زيبا، نمايشي و کاربردي است که تماشاگر به راحتي حضور دو شخصيت را روي صحنه در حال حرکت باور مي‌کند و مي‌پذيرد.
در واقع هنر ياسر خاسب به عنوان بازيگر نمايش را از چند منظر مي‌توان مورد بررسي قرار داد، اما نخستين وجه بارز بازي او تبديل کردن بدن به دو شخصيت متفاوت است. آدمک مرموز يا کودک درون شخصيت نمايش نه تنها کاملاً با خود شخصيت متفاوت و متعارض است، بلکه حتي‌ به شخصيت برابر ستيز هم تبديل مي‌شود و کنش و اکت نمايشي را به واسطه مبارزه مستقيم فيزيکي‌اش در نمايش و روي صحنه به وجود مي‌آورد. نشان دادن چنين کارکرد و اتفاقاتي با يک دست، کار نسبتاً دشواري است که خاسب در نمايش‌اش به خوبي از عهده آن برآمده است. تسلط او بر حرکت و بدن به اندازه‌اي است که نه تنها در خلق دو شخصيت متفاوت موفق نشان مي‌دهد، بلکه حتي با پيشرفت درگيري و تعليق بيروني نمايش، شخصيت دوم را که تنها توسط يک دست او حرکت مي‌کند، مسلط بر شخصيت اول(خودش) به نمايش مي‌گذارد. خاسب حتي در پايان نمايش خود به دست عروسک کشته مي‌شود و عروسک را مسلط و پيروز بر جنازه‌اش بازي مي‌کند.
آدمک مرموزي که در يک بسته به شخصيت ـ انسان"هديه مرموز" هديه مي‌شود، شايد کودک درون يا شخصيت دوم اين انسان است که همزمان با رشد او مبارزه‌اش را آغاز مي‌کند و در کشمکشي مداوم و مستمر در زندگي او را به هلاکت مي‌رساند.
"هديه مرموز" در فاصله ميان تولد و مرگ شخصيت‌اش، مبارزه او با خود را به گونه‌اي تمام ناپذير به نمايش مي‌گذارد و شايد قصد دارد ناگزير بودن شخصيت را پس از کشف اين هديه در حوزه محتواي نمايشي‌اش مورد تاکيد قرار دهد. هر چند در اين مسير، پرداخت يا راهکار و شيوه ديگري وجود ندارد و موضوع ـ و نه داستان ـ دچار پيچش و چالش‌هاي ديگر در ابعاد مختلف نمي‌شود، اما خود موضوع مبارزه انسان با کودک درون مي‌تواند محوريت موضوعي خوبي را شامل شود که در اين نمايش هم بدين شکل بوده است.
"هديه مرموز" در مدت کوتاه اجرايش، با حرکات بازيگر و نشان دادن يک مبارزه صرفاً فيزيکي، تماشاگر را به حدي مجذوب خودش مي‌کند که رسيدن به چنين نتيجه‌ ساده‌اي در مورد آن، در زمان اجراي نمايش، امکان‌پذير نيست و همين مسئله شايد تنها کاستي آن باشد. ما در صحنه نمايش چيزي جز يک درگيري فيزيکي را شاهد نيستم و منطق اين درگيري خيلي کمتر از خود آن مورد توجه کارگردان نمايش بوده است.
شايد بهتر بود که حتي پرداخت بيشتري بر حضور و دليل درگيري عروسک يا آدمک با انسان نمايش صورت مي‌گرفت.
صحنه نمايش بدون هيچ دکور و آرايشي، تنها با يک نور تخت يا موضعي، بيانگر خلاء دروني شخصيت است. اين انتخاب صحنه هر چند به تناسب موضوع به خوبي صورت پذيرفته، اما بهتر بود که لااقل در حوزه نورپردازي، فضاسازي کاربردي‌تري را ترتيب مي‌داد. مثلاً کارگردان مي‌توانست با محدودتر کردن نور در مرکز صحنه، خلاءها و فضاهاي ناشناخته و مرموز اطراف را در تاريکي و سکوت اطراف شخصيت‌اش بيشتر مورد تاکيد قرار دهد. در اين صورت مسلماً تنهايي، کشمکش دروني و اهميت حضور شخصيت در مقابل ناشناختگي و خلاء تاريکي اطراف و جهان، بيشتر تاثيرگذار نشان مي‌داد.
اما در مجموع و با در نظر گرفتن همه عناصر و شيوه‌هاي به کار گرفته شده و همچنين تاثيراتي که نمايش بر مخاطب مي‌گذارد و هدفي که دنبال مي‌کند، بايد گفت که"هديه مرموز" يک اثر هدفمند نمايشي است و در انتقال مفهوم و برقراري ارتباط با مخاطب موفق نشان مي‌دهد.
ترکيب نور و موسيقي و محوريت و تمرکز موضوعي بر حضور قاطعه زبان بدن،"هديه مرموز" را به عنوان يک نمايش مسلط و موفق مطرح مي‌کند.

نوشته شده توسط مهدی نصیری در | | لینک به این مطلب
دوشنبه هفتم مرداد 1387
نگاهي به نمايش"هتل پلازا" نوشته نيل سايمون و کارگرداني کورش نريماني
 
دوزخ شرري ز رنج بيهوده ماست
یکشنبه 6 مرداد 1387  ساعت 11:32:00 AM      تعداد بازدید: ۱۵۳
ايران تئاتر -  سرویس نقد ۳۸نظر نسخه‌ی چاپ

 


تجربه نمايش‌هاي مورد استقبال قرار گرفته يک دهه اخير و نگاهي به تاريخ نمايش‌هاي ايراني در حوزه ارتباط تماشاگر و صحنه به راحتي نشان دهنده ميزان علاقه و اشتياق تماشاگر ايراني به ديدن آثار کمدي و به ويژه طنز کميک است. هرگاه يک کمدي خوب و خوش ساخت در سالني به اجرا درآمد و توانسته ضمن سرگرم کردن و به خنده واداشتن مخاطب موضوعاتي را هم به صورت مفاهيم پنهان در پس کمدي مطرح کند، تماشاگران زيادي از آن استقبال کرده‌اند و اين امر گواهي بر اين ادعاست که زبان کمدي در مواجهه با مخاطبان ايراني نسبت به ساير حوزه‌ها موفق‌تر است و سليقه مخاطبان ايراني بيشتر از ديگر شيوه‌ها با کمدي انطباق پيدا مي‌کند.
کورش نريماني هم در ادامه چنين رويکردي به يکي از کارگردان‌هاي محبوب و پرطرفدار تئاتر تبديل شد. کارهاي نريماني از طرفي ساده و فاقد پيچيدگي‌هاي اجرايي و ژرف ساختي هستند و از طرف ديگر با تکيه بر قدرت کمدي و طنز، ضمن سرگرم سازي و ارضاء مخاطب براي خنديدن و شاد بودن موضوعاتي را هم به عنوان مفاهيم محتوايي‌اش در معرض انتقال با آن‌ها قرار مي‌دهد.
"دن کاميلو" يکي از بهترين نمونه‌هاي چنين آثاري بود که ‌‌با استقبال چشمگير تماشاگران نيز مواجه شد. اما نکته بسيار مهم ديگر که پس از بررسي کارنامه آثار نريماني مي‌توان به آن دست يافت، تغيير تدريجي‌اي است که ظاهراً رفته رفته در آثارش ايجاد مي‌شود و ممکن است اين کارگردان خوش ذوق نمايش‌هاي کمدي را درآينده با مشکلاتي مواجه سازد. مقايسه همين سه نمايش نريماني به راحتي نشان مي‌دهد که کارگردان فاصله زيادي با خلاقيت‌ها و ظرافت‌هاي آثار قبلي‌اش پيدا کرده است. مسلماً"دن کاميلو" از نظر ساختار و شکل اجرايي نمايش و همچنين اهميت و ارزش مفاهيم محتوايي و قدرت درگير سازي مخاطب و خلق کمدي از نمايشي بعدي نريماني"شوايک" بهتر بود و"شوايک" هم در قياس نسبي همه اين معيارها، از"هتل پلازا" با کيفيت‌تر و نمايشي‌تر ديده مي‌شود و از اين‌ها مهمتر تماشاگر را بهتر و بيشتر مي‌خنداند.
"هتل پلازا" که نريماني آن را با ترجمه شهرام زرگر از نمايشنامه نيل سايمون روي صحنه برده است، نمايشي متکي بر يک موقعيت طنز و مبتني بر گفتارهاي کميک بعدي است که اين گفتارها همه در ادامه آن موقعيت اوليه مي‌آيند و شکل گيري هر گفتار مقدمه‌اي مي‌شود براي گسترش و بسط گفتار بعدي! در واقع اين زبان و کلام نمايشي است که شکلي از موقعيت را به وجود مي‌آورد و همه رويدادهاي نمايشي تابع پيگيري و گسترش گفتارهاي قبلي هستند.
"هتل پلازا" هيچ گاه به اندازه"شوايک" و"دن کاميلو" قادر به دستيابي به اهداف کارگردان در جذب مخاطب نخواهد بود، چرا که همه بسترها و ابزارهاي کمدي آن وابسته به کلام‌اند و موقعيت جايگاه چنداني در آن ندارد.
ميمسي درست در شب مراسم عروسي‌اش در هتل پلازا، خود را در توالت اتاقي حبس کرده و پدر و مادرش هر کاري مي‌کنند نمي‌توانند او را بيرون بياورند و در پايان او تنها با يک کلمه"بي‌خيالش" داماد از توالت خارج مي‌شود و پدر را با همه پريشاني‌ها و تلاش‌هايي که تا به حال انجام داده بود تنها مي‌گذارد.
ميمسي به آينده و سرانجام زندگي فکر مي‌کند و به واسطه همين مسئله به ظاهر مهم خودش را حبس مي‌کند. پدر و مادر او هم با همه سختي‌ها و مشکلاتي که در زندگي متحمل شده‌اند با اين مسئله مهم درگير مي‌شوند و در پايان همه چيز با يک رفتار ساده و يک کلام غير مهم و معمولي تمام مي‌شود: "بي‌خيالش! "
به سمت دو محدوده اصلي فلسفه يوناني که يکي تسليم به شکست با لاقيدي(دواتي) و ديگري از ياد بردن تلخي شکست با فرو رفتن در لذات و بي‌خيالي(اپيکوري) را توصيه مي‌کنند، نزديک مي‌شود. در واقع در نمايش نريماني"روي هابلي" مي‌تواند تصويري از حکيم گريان"هراکليوس" باشد و داماد تازه وارد هم نمونه مشابهي از حکيم خندان"ذيمقراطيس" قرار بگيرد.
اگر بستر و محمل اصلي نمايش را تلاش و رنج پدر براي ترتيب دادن مراسم عروسي با همه قرض‌ها و بدهي‌ها و مشکلات ‌در نظر بگيريم، تمام سختي‌هايي که پدر و مادر براي راضي کردن دختر به خروج از توالت و ايجاد آسودگي خيال متحمل مي‌شوند، آن گاه چنين تحليلي در مورد نمايش صادق مي‌شود. روي هابلي و همسرش مدام درمي‌زنند و از دخترشان خواهش مي‌کنند و هر لحظه براي آسوده کردن خيال، دخترشان را درگير رنج‌ها و آسيب‌هاي بيشتري مي‌کنند؛ پاره شدن جوراب زن، شکستن دست مرد، پاره شدن فراک اجاره‌اي و حتي متوسل شدن به خودکشي، آويزان شدن از طبقه هفتم و ناله‌ها و رنجش‌ها و… همه و همه نمونه‌هايي از رنجش دواتي است که خانواده هابل متحمل مي‌شود، اما داماد در نمايش با يک راه حل اپيکوري همه اين رنج‌ها و رنجش‌ها را پايان مي‌بخشد. داماد با بي‌خيالي مي‌نشيند و به تمام صحبت‌هاي مهم و ظاهراً سخت و بزرگ پدر همسرش در سکوت ـ و با خنده ـ گوش مي‌کند. بعد در مي‌زند و…"بي‌خيالش! "
اپيکور مي‌گويد:«مقصود از طلب لذت، لذت به معني متداول نيست بلکه آرامش خاطر و صفاي روح و"آسودگي خيال" است که تقريباً معادل همان بي‌اعتنايي(بي‌خيالي) زندون است.»
و به قول خيام که مي‌گويد:«دوزخ شرري ز رنج بيهوده ‌ماست.»؛ قهرمانان"هتل پلازا" خود با رنجش بيهوده‌شان در طبقه هفتم هتل، دوزخي براي خود ساخته‌اند که تنها راه نجات از آن را داماد به آن‌ها معرفي مي‌کند.
کورش نريماني در انتقال ساده مفهوم نمايش‌اش موفق عمل کرده و اجراي"هتل پلازا" به راحتي تماشاگر را متوجه موضوعي که در آن مطرح مي‌شود مي‌کند، اما اشکال کوچک کار نريماني ـ و بيشتر در مقايسه با کارهاي قبلي اين کارگردان خوب تئاتر ـ در پرداخت کمدي اثر است.
کورش نريماني، همانگونه که ذکر شد براي پرداختن به کمدي"هتل پلازا" به جز موقعيت و موضوع اصلي، کمتر به سراغ خلق کمدي موقعيت رفته و همه قدرت‌هاي اجرايي نمايش‌اش را به خلاقيت و مهارت بازيگران و مهمتر از آن به پردازش زبان و گفتار کميک محدود کرده است.
البته سيامک صفري، در اين حوزه بازيگري است که پيشتر بارها و بارها و در آثار نريماني اين توانايي را به خود ثابت کرده است. اما به هر حال نبايد اين نکته را نيز از نظر دور داشت که يک نمايش وابسته به ترکيب همه عناصر اجرايي است و ضعف يکي از عناصر در مقابل قوت ديگري هماهنگي و تعادل را از اجرا خواهد گرفت.
سيامک صفري، به نحو مطلوبي توانسته قسمت اعظم اجرا را در دست بگيرد و با توانايي‌هايي که در بازيگري کميک دارد، بارها و بارها تماشاگرش را به خنده وامي‌دارد. اما، بدون شک هر جا که کار او با تصميم، قدرت و برنامه‌هاي کارگردان ترکيب شده نتيجه بهتري داده است. توجه کنيد به صحنه‌اي که در آن روي هابل براي گول زدن دختر و انجام نقشه پنهاني‌اش گفتاري را چند بار تکرار مي‌کند:
«من همين دور و برا مي‌پلکم تا اين در باز شه!»
تکرار چندين و چند باره اين ديالوگ چه نتيجه تصميم کارگردان باشد و چه حاصل خلاقيت بازيگر، نتيجه مطلوبي را در کمدي و هدف نمايش ايجاد کرده که در حوزه کار کارگرداني قابل بررسي است.
"هتل پلازا" نمايش خوبي است که تماشاگرش را سرگرم مي‌کند، مفهومش را به درستي انتقال مي‌دهد و مخاطب را با رضايت بدرقه مي‌کند اما به وضوح مي‌توان گفت که نريماني و سيامک صفري در "شوايک" و "دن کاميلو" بهتر از"هتل پلازا" بودند.
نوشته شده توسط مهدی نصیری در | | لینک به این مطلب
سه شنبه یکم مرداد 1387
آخرين ديدار با خسرو شكيبايي :

 

   

کاش بیشتر از خودت مراقبت می کردی عمو خسرو ! "

  


ساعت هشت  صبح است. خيابانهاي اطراف تالار وحدت، پارك دانشجو، خيابان خارك و شهريار
و ... مملو از جمعيتي است كه به اشتياق شركت در مراسم تشييع پیکر بازيگر بزرگ سينما، تئاتر و تلويزيون ايران به تالار وحدت مي آيند و جمع واحدي مي شوند در غم از دست دادن هنرمندي بزرگ!
بله ! اين جمعيت بزرگ، غم بزرگي دارند. خسرو از ميانشان رفته و آنها را با خاطراتي از چندين مرد در چندين داستان دوست داشتني تنها گذاشته است. باور نمي كنم براي تشييع پیکر مردي آمده ام كه همين چند روز پيش و در همين تالار وحدت جلو چشمانم از او تجليل شد. آن روز هم خيلي ها اينجا منتظرت بودند، آقاي بازيگر !آن روز هم همه ی دوربينها و موبايل ها به انتظار آمدنت، اينجا، جلوي درهاي شيشه اي تالار وحدت ايستاده بودند و ... امروز هم... خيلي ها آمده اند. هنرمند و شاعر و مسؤول و مدير و ... مردم ! مردم كه گفته بودي اگر نباشند مي ميري !اينها كه هستند، پس چرا تو مرده اي آقاي شكيبايي؟! ...
لحظه به لحظه بر تعداد جمعيت افزوده مي شود. همه جاي محوطه ی داخلي تالار وحدت، بالاي درها و مجسمه ها و ... حتي تعداد بسيار زيادي خارج از محوطه و بولوار و حتي دو طرف خيابان شهريار ايستاده اند. پهلو به پهلو ! همه منتظرند! همه ناآرام ... اما خسرو آرام در آمبولانسی كه عكس بزرگ او را در مقابل دارد خوابيده است.
پرويز پرستويي مدام فرياد مي زند، پرخاش مي كند و سعي دارد تا جمعيت را براي ورود كنار بزند: «آقايون !خواهش مي كنم راه رو باز كنيد خسرو بيرونه!... اجازه بدين بياد تو!...» اما اين جمعيت بيشتر از آن است كه بتوانی كنارش بزنی آقای پرستویی!                                               
پرويز پرستويي مدام فرياد مي زند، پرخاش مي كند و از مردم می خواهد که آرام باشند . میگوید " لطفا جایی باز کنید تا آمبولانس بیاید داخل ..." اما مگر با فرياد و غوغا مي شود اين همه آدم را كنار زد. اصلا چرا آمبولانس ؟ میخواهیم خودمان آقای بازیگر را با همه مهرباني اش روی دست بگیریم ... باز پرويز پرستويي... باز هم فرياد و ... آقا پرویز بس کن ! خسرو شکیبایی با همه خاطرات ما و مهربانی های خودش پشت سر منتظر است ... بگذار وارد شود و قلبهایمان را به لرزه وادارد ... سرانجام يك تخت مي آيد !پارچه سفيدي بر آن كشيده اند و خسرو، خسرو شكيبايي؛ گشتاسب و اسد و مراد و محمود و هامون ... ! روي تخت ، کسی خوابيده كه پيش از اين براي همه ی اين مردها و زنها هزار خاطره آفريده است.
خانواده ی خسرو شكيبايي و جمعي از هنرمندان و همكاران اين هنرمند بزرگ ايستاده اند و آرام و ناآرام گريه مي كنند.
مردم هر لحظه، بيشتر و بيشتر مي شوند و ديگر هيچكس نمي تواند وارد محوطه ی بزرگ تالار وحدت شود و صداي تلاوت آيات خداوند...
«بسم ا...
«حسين بختياري» كه از دوستان قديمي خسرو شكيبايي است، تصنيف مورد علاقه او را مي خواند و مردم و موسيقي با او همراهي مي كنند. " انگار تو هم داری با ما می خوانی عمو خسرو ... این همان تصنیفی است که همیشه در خلوت خودت می خواندی و ... " ! باز هم پرستويي كه مدير مراسم است مي آيد؛ «ما مراسم را طوري برنامه ريزي كرده بوديم كه مسعود كيميايي، ژاله علو و سيروس الوند بيايند و درباره خسرو شكيبايي صحبت كنند، اما به خاطر شلوغي جمعيت نمي توانيم اين كار را انجام بدهيم.»
راست مي گويد !چه كسي تصور می کرد این همه آدم در صبح گرم و تابستانی روز يكشنبه اینجا منتظر آقای بازیگر باشند؟
ايرج راد، مي گويد: « متأسفانه يكي از پديده هاي بازيگري ايران از ميان ما رفت و خاطره كارگرداني نمايش «روسري قرمز» توسط شكيبايي را در سال 48 تعريف مي كند.»
چشمها سرخ و تر شده و اين از گريه هاي طاقت فرساي خورشيد نيست !از گرماي وجودي است كه حالا مثل خاطره اي دلنشين در خاطر همه مان تكثير شده و جسمي... سرد!
«پويا»می آید .  پوريا شكيبايي كه نمي تواند صحبت كند. به سختي بالاي سر پدر مي ايستد: «از همه ی جمعيتي كه اينجا حضور دارند ممنونم! پدرم هم كه اينجاست خيلي خوشحال است. مي دانم كه همه چقدر مهربانيد و چقدر او را دوست دارید.»
انگار صداي سنگين و خسته خسرو شنيده مي شود !انگار تشكر مي كند و با همان صداي دلچسب و شيريني كلام مي گويد: «ممنونم...» و مثل هميشه بانگاه و لبهايش مي بيند و مي خندد و ... سكوت!
 احمدرضا درويش با خودش خلوت كرده. شايد خاطره «كيميا» و «سرزمين خورشيد» را مرور مي كند؛ بهمن فرمان آرا، فقط به گوشه اي خيره شده؛ عزت ا... انتظامي حالا اشكهايش را از پشت عینک آفتابی بزرگش پاك می كند؛ «ديدي هامون چگونه رفت آقاي وكيل؟!»                سعيد راد و ايرج راد به احترام ايستاده اند؛ رضا كيانيان چشمهايش را پشت عينك سياهش پنهان كرده وباز انگار مثل نامه اش از رفتن خسرو به خدا و خودش گلایه می کند ... امير شهاب رضويان و ابوالقاسم طالبي دست بر چانه ايستاده اند!
ژاله علو، حرفي نزده، اما سخت است كه نگاه كند به پيكر بي جان مراد بيگ و اشك نريزد «يادت هست به خاطر برداشتن يك تفنگ چطور شلاقش مي زدي خاله ليلا! ؟ يادت هست بي جان گرفتي و سلامتش كردي؟!... مي تواني باز هم برش گردانی خاله لیلا؟!»
ايرج قادري در كنار مهدي ميامي ايستاده؛ آنسوتر اما رقيب مراد بيگ است كه آخر بار از او تير خورد و رفت. محمود پاك نيت را مي گويم، همان حسام بيگ كه حالا كنار پيكر بي جان «مراد» با چشم سرخ ايستاده و باز گريه مي كند.
پوريا پورسرخ،هدیه تهرانی و مهتاب كرامتي، منوچهر محمدي، علي دهكردي، حبيب اسماعيلي، قطب الدين صادقي و ... همه هستند. فقط تو نيستي، خسروخان!


يك بار ديگر روي دستها مي روي !خداحافظي كن، با تالار وحدت كه تا همين چند روز پيش زير پاهايت بود؛ همين تالار وحدت كه جايزه «هامون» را در آن گرفتي.جايزه «اتوبوس شب» را در آن گرفتي، همان تالار وحدت كه چند روز پيش با لبخند شيرين هميشگي وارد آن شدي و با دست پر از آن بيرون رفتي! هيچكس گمان نمي كرد اين آخرين حضور تو در فضاي سنگين و داغ تالار باشد. خداحافظ مرد دوست داشتني خاطرات هزار مرد اين مردم!
فاصله ميان تالار وحدت تا قطعه هنرمندان بهشت زهرا(س) را هزار بار مرور مي كنم با همه مرداني كه آنها را بر پرده و صحنه ساختي و باورم نمي شود همه آنها اين قدر آرام بر تخت خوابيده باشند.                                                                                                         باور دارم كه تو در همه آنها و با هر يك از آنها در خاطره ميليونها انسان كه دوستت دارند تكثير شده اي !تو هستي، كنار ما و كنار همه نقشهاي زيبايي كه برايمان به يادگار گذاشته اي... با خودم گلایه می کنم یا با تو هستم نمی دانم . اما می گویم :"کاش بیشتر از خودت مراقبت می کردی عمو خسرو ! "

  

نوشته شده توسط مهدی نصیری در | | لینک به این مطلب