اشتباه گناه ما نیست
.jpg)
«یوجین اونیل» یكی از بزرگترین نمایشنامهنویسان آمریكا و از مهمترین نمایشنامهنویسان معاصر جهان است كه در میان 25 نمایشنامه او مجموعهای متنوع از سبكهای مختلف ادبیات نمایشی را میتوان مشاهده كرد. «گوریل پشمالو» و «سیر روز در شب» («سفر دراز روز در شب» Long Day,s Journey into Night ترجمه بهتری از عنوان این نمایشنامه است.) شاخصترین آثار اونیل هستند كه «گوریل پشمالو» به لحاظ اهمیت در حوزه درام اكسپر سیونیستی نمایشنامه مطرحی است و «سیر روز در شب»- كه روایتی از ماجراهای زندگی نویسنده است- سبكی ناتورالیستی دارد. «یوجین اونیل» این نمایشنامه را در سال 1941 و پس از خودكشی پسرش نوشته است. ابتلای اونیل به بیماری سل، اقامت طولانی مدت او در آسایشگاه مسلولین، شغل پدر (بازیگری)، آوارگی و خانهبهدوشی خانواده، فقر و تنگدستی، كارگری و زحمتكشی برای كسب درآمد و... موضوعات و وقایع زندگی نویسنده هستند كه در این نمایشنامه به شناسنامهای مستند از او و خانوادهاش مبدل شدهاند. «جیمز تایرون» در نمایشنامه «سیر روز در شب» در جاهایی پدر اونیل و در بخشهایی شخصیت خود نویسنده است، «ادموند» كه همنام برادر اوست در نمایشنامه نیز برادر و همراه جیمز معرفی شده است و «جیمز تایرون» نمایشنامه همان پسر منزوی و خیالپرداز اونیل است كه پیش از نوشتن «سیر روز در شب» در زندگی واقعی نویسنده دست به خودكشی میزند.
بنابراین نمایشنامه «سیر روز در شب» را میتوان زندگینامهای از خود نویسنده دانست، اما، اینكه اعتقادات ناتورالیستی نهفته در پس رویدادها و مباحث داستان نمایشنامه تا چه اندازه به دیدگاههای نویسنده و برداشت او از این زندگی نزدیك است، مقوله دیگری است كه در جای خود میتواند مورد ارزیابی و تحلیل قرار گیرد. «سیر روز در شب» نمایشنامهای كاملا ناتورالیستی است كه جبر محیط و خانواده را در تقابل با سرنوشت و زندگی شخصیتهای داستانش قرار میدهد؛ پدر جیمز تایرون او و خانوادهاش را در كودكی ترك كرده و جیمز از 10 سالگی در فقر و تنگدستی به انجام كارها و مشاغل سخت تن در داده است و به همین دلیل به مردی خسیس تبدیل شده است. خست تایرون در گذشته او را وادار كرده كه برای معالجه بیماری همسرش- ماری- ارزانترین پزشك یك هتل درجه دو را انتخاب كند و پزشك برای تسكین درد ماری، ناشیانه، تزریق مواد مخدر را تجویز كرده است. حالا پس از گذشت سالها، ماری به مادری معتاد تبدیل شده كه با بیاعتمادی نسبت به همسرش زندگی میكند. از طرف دیگر ادموند كه به تازگی مبتلا به سل تشخیص داده شده با وضعیتی مشابه وضعیت مادرش در مورد معالجه مواجه است و تایرون بهرغم تمام مشكلاتی كه با خانواده و بهخصوص پسر بزرگش، جیمز، دارد، خودش را محكوم و ناگریز به خست میداند چون خانواده و اجتماع چنین سرنوشتی را برای او رقم زدهاند. همه شخصیتهای نمایشنامه زندگی، رفتارها و سرنوشت مشابهی با هم دارند. .jpg)
خانواده تایرون خودشان را دچار سرنوشت ناگریزی میدانند كه خانواده و جامعه برایشان تعیین كرده است. مادر خود و زندگیاش را به واسطه رفتار همسر (خانواده) و دكتر معالجش (جامعه) از دست رفته میبیند؛ همین سرنوشت حالا در مورد ادموند یكبار دیگر در حال تكرار است؛ جیمز تمام تقصیرات را متوجه پدرش (خانواده) میداند و تایرون پدر در مونولوگ طولانی پایانی اعتراف میكند كه بیگناه و ناتوان از تغییر سرنوشتی است كه فقر و تنگدستی و بیچارگی گذشته (خانواده و جامعه) برایش رقم زده است. همینطور كه میبینید همه شخصیتها آدمهای ناتوانی هستند كه جبر ناتورالیستی جامعه و خانواده آنها را از پای درآورده است. آنچه اونیل در نمایشنامه «سیر روز در شب» مطرح میكند، همین ناتوانی انسان ناتورالیستی و تباهی تدریجی زندگی اوست كه البته مخالفان ناتورالیسم آن را متوجه خود انسانهای خلعسلاح شده و ناامید اینچنینی میدانند.
در همه رفتارها و شئونات زندگی و مناسبات و ارتباطات میان آدمهای داستان نمایشنامه اونیل یك امر جبری وجود دارد؛ امری خارج از حیطه ایمان و مذهب (مثلا در مورد كاتولیك متعصبی مثل تایرون)، خارج از هر گونه امید (در مورد جیمز و ماری)، خودسپردگی و تسلیم به فعل و عمل، پیشامد و تصادف (در مورد ادموند) كه همه مناسبات زندگی را به اضمحلال میكشاند. در این نمایشنامه مثل بسیاری از آثار اونیل تنها یك امر جزئی و بیاهمیت (در گوریل پشمالو مواجه میلدرد اشرافزاده با نیك كارگر و در «سیر روز در شب» تزریق ناشیانه مواد مخدر به ماری و خست تایرون) موجب بزرگترین و ناگوارترین واقعهها میشود. در میان همه آثار نویسنده «سیر روز در شب» نزدیكترین نمایشنامه به زندگی اونیل و تلخترین و ناامیدكنندهترین نمایشنامه است.
«اكبر زنجانپور» همه این شكستها و نومیدیها را در مدت زمانی نزدیك به 150 دقیقه به روی صحنه آورده است. بهنظر میرسد كه حتی لحن زنجانپور در روایت این نمایشنامه به مراتب تلختر، از لحن اونیل هم بوده باشد. اجرای «سیر روزدر شب» در تالار چهارسو با ریتمی كاملا كند و با تاخیر در ریتم و به كندی انجام میشود و حتی در بسیاری از زمانها (بهویژه هر جا كه گفتار شخصیتها طولانیتر میشود) به سختی قادر به ارتباط و حفظ رابطه با تماشاگر است. مونولوگهای متعدد، تكرار در بیان برخی موضوعات و روایت گذشته مهمترین بخشهایی هستند كه ظاهرا زنجانپور را در اجرای نمایشاش با مشكل مواجه كردهاند.
به همین دلیل كارگردان برای جبران سنگینی لحن و ریتم نمایشنامه در اجرا دست به كار استفاده از سایر ویژگیهای اجرا زده است و مثلا خواسته تا بازی بازیگرانش را جایگزین لحن سنگین، تلخ و سرد متن كند. اما ظاهرا همین ترفندها گهگاه ضعف كار را دوچندان كردهاند؛ توجه كنید به فصل آغازین نمایش و آنجا كه ادموند رویدادی را در گذشته برای خانواده و تماشاگران نقل میكند! در این فصل نسبتا طولانی نمایش باید روایتگر حادثه و اتفاقی باشد كه در زمان حال و روی صحنه رخ نمیدهد. زنجانپور برای تقویت تاثیر اتفاق در اجرا تمام انرژی موثر رویداد را بر بازی ادموند و حركات او و- با كمك جیمز- متمركز كرده و همین مسئله هم بازی «سامان دارابی» را به شدت اغراقآمیز و لوس و كاریكاتورگونه جلوه داده است.
منوچهر شجاع، صحنه «سیر روز در شب» را با دو دیوار طویل منحنی كه یكدیگر را قطع میكنند، مبلمان و چوبرختی سادهای كه نشیمن یك خانه را تداعی میكنند و كیسه بوكسی كه در خط تقاطع دو منحنی تصور مبارزهای نافرجام و ناگزیر به شكست را (شاید) منتقل میكند طراحی كرده است. اما برخلاف انتظار تماشاگر این صحنه ساده و در عین حال زیبا و متناسب با فضا رفتهرفته تبدیل به قاب عكسی ثابت و ایستا میشود كه تنها حضور شخصیتهای نمایش را در اطرافش تثبیت میكند. با این وجود زنجانپور در بخشهایی از كار بهویژه در ابتدای نمایش توانسته تصویر صحنه را با كمك نورپردازی به تحرك وادارد و از سكون و سكوت دیداری دور سازد، هرچند كه در میانه نمایش این اتفاق كمتر میافتد. مهمترین ویژگی «سیر روز در شب» بعد از نمایشنامه «یوجین اونیل» حضور «اكبر زنجانپور» روی صحنه به عنوان بازیگر است؛ زنجانپور برخلاف دیگر بازیگران نمایش در تماممدت اجرا پرانرژی و خستگیناپذیر تمام ابعاد نقش را بهخوبی به نمایش میگذارد. از همسر نگران، تا پدر خسیس و پیرمرد شكستخورده تا هنرپیشه ناامید و شخصیت منزوی و رویاپرداز، همهوهمه را میتوان از ابتدا تا انتهای نمایش در بازی او مشاهده كرد؛ به ویژه فصل پایانی نمایش كه اوج بازی زنجانپور است و در نتیجه آن تایرون میبایست همه وجوه شخصیتاش را از ابتدا تا به امروز برای تماشاگر به نمایش بگذارد.
گلچهره سجادیه هم بهخوبی از پس نمایش زن شكستخورده و ناامید داستان بر آمده و پریشانیها و نگرانیها و آشفتگیهای یك زن معتاد را در حالی كه احساس گناه میكند و در عین حال ناگزیر و نگران است ارائه میدهد. بعد از گلچهره سجادیه بهطور خلاطه، صرفنظر بازی نسبتا خوب علی تاجمیر، دیگر نمیتوان بازی اغراقآمیز تیپیكال فرناز جهانسوز در نقش كاتلین و حضور بسیار ضعیف سامان دارابی در نقش ادموند را در تناسب با سایر نقشها قابل قبول دانست؛ بهویژه سامان دارابی كه با شلختگی و احساسات سطحیاش در ارائه نقش مهم ادموند بخشی از ضعفهای كار را شدت میبخشد و بیشتر میكند.

مهمانسراي دو دنيا نمايشي درباره زندگي است كه نتيجهگيري و تحليل محتوايش را از برآيند دو تم غالب عشق و مرگ به دست ميآورد. همه چيز از ورود ژولين پورتال (با بازي علي سرابي) به ناكجاآبادي مرموز آغاز ميشود و در ادامه، تماشاگر متوجه ميشود ژولين بر اثر يك تصادف به اغما رفته و روح او در اين ناكجاآباد با شخصيتهاي ديگري كه هريك به دليلي در حالت كما هستند، در انتظار مرگ يا بازگشت به دنيا به سر ميبرد.
داستان پس از ورود قهرمان با حفظ ابهام نمايشي و با در دست داشتن ابزارهاي تقويت اين جذابيت مثل شخصيتها به آرامي و با حفظ منطقروايي به روايت و معرفي موقعيت و فضا ميپردازد و هر لحظه تماشاگرش را با پرسشهاي جديدي درباره اين موقعيت مواجه ميكند.
در ادامه، وجود شخصيتهاي متفاوت و حتي وجوه متناقص شخصيت، امكان پرداخت چالشهاي ايدئولوژيك و برخوردهاي گفتاري و قرار گرفتن آنها در سطح روابط داستاني را فراهم ميكند. ماري، كلفت سياهپوست ساده و مهرباني كه مدام اعتراف ميكند قادر به فكر كردن نيست و تنها ميتواند از دستهايش استفاده كند، در مقابل رئيس دلبك، ارباب مسلك و مغرور و راجاپور خوشقلب و پير و... به واسطه تفاوتهايشان بحثها و گفتارهاي ارتباطي ميان شخصيت را به چالشهاي ساده ايدئولوژيك در مورد زندگي و مرگ مبدل ميسازند.
در واقع زندگي و ماجراهاي آن، محمل چالشهاي فكري ميان اين شخصيتهاست، بهگونهاي كه منطق نمايش پس از روايت زندگي و نوع رفتار آنها در دنيا و براساس همين پيشزمينهها به توجيه و طراحي ديدگاههاي شخصيتها درباره شرايط دو دنيا و اعتقاداتشان درباره مرگ و جهان پس از زندگي ميپردازد.

زندگي ماري و آنچه در مورد آن ميگويد با زندگي رئيس دلبك متفاوت است و از همين رو، تحليل آنها درباره مرگ نيز متفاوت از دو منظر كاملا متضاد مطرح ميشود. همينطور آنچه ژولين در مورد زندگي و مرگ ميگويد ابتدا با تحليل لورا در مورد زندگي و مرگ كاملا فرق دارد.
ژولين: اون بالا هيچي نيست؛ اون بالا فقط مرگه!
امانوئل اشميت پس از آنكه شناخت كافي از موقعيت و دنياي معلق داستانش ايجاد ميكند، تغييرات و سرانجام هاي فرعي آن را نيز به نسبت، مورد پرداخت قرار ميدهد.
رفتن ماري به بالا و بازگشت رئيس دلبك به دنيا در واقع پايان مباحث و تثبيت موقت ديدگاه شخصيتها درباره دو موضوع مهم مورد بحث مرگ و زندگي است؛ اما آنچه به عنوان محتواي اصلي نمايش بايد مطرح شود، پس از ورود لورا به داستان اتفاق ميافتد.
عشق به عنوان نيروي وحدت دهنده حيات ازلي انسان، موضوع مهمي است كه با ورود لورا مطرح ميشود و رفته رفته به تم غالب نمايش هم تبديل ميشود.
عشق ژولين به لورا و فداكاري عاشقانه راجاپور در مورد لورا و برملا شدن عشق دكتر اس به راجاپور، همه به همه نتيجه ايمان لورا نسبت به زندگي و تحت تاثير باور ازلي و ابدي اين دختر جوان نسبت به زندگي وارد داستان ميشوند و ضمن قرار گرفتن در ساختار و شبكه، رويدادهاي ارتباطي محتواي نمايش را هم به خود اختصاص ميدهند.
از اين به بعد است كه زندگي و دنياي ژولين كاملا تحت تاثير نيروي عشق و ايمان او قرار ميگيرد و ترس و تعليق و ترديد ميان دو دنيا در وجودش از ميان ميرود.
پس از ورود لورا به داستان است كه راجاپور پس از 6 ماه اغما در مورد زندگي و مرگ فداكارانه و عاشقانه عشقي پدرانه تصميم ميگيرد و دكتر اس هم تمام قوانين گريزناپذير دنياي معلق ميان دو دنيا را تحت تاثير نيروي عشق زير پا ميگذارد:
راجاپور: اولين درسي كه از شما گرفتم پذيرفتن امر گريزناپذير بود و دومين درس اين بود كه امر گريز ناپذير رو دوست داشته باشم.
سهراب سليمي كه بيشتر در حوزه كارگرداني آثار امانوئل اشميت موفق نشان داده بود، اين بار هم نمايش خوبي را با ساختار و شكل اجرايي موفقي روي صحنه برده است. سليمي با كمك طراحي صحنه زيبا و كاربردي منوچهر شجاع، فضاي صحنهاش را بر رويدادگاه نامشخص و پس زمينههاي مبهم فضا منطبق كرده است.
حركت كلي صحنه و آرايش آن با استفاده از پردههاي مات سفيد رنگ (شيشهها) به سمت بالا بر ابهت و عظمت فضا افزوده و خالي بودن آن از هرگونه ابزار دكور داراي نشانه و علامت ابهام و رازآميزي صحنه را افزايش داده است.
اين صحنه وسيع و خالي كه با پردههاي طولي بزرگ آرايش يافته، دنياي گريزناپذير و معلق را ترسيم كرده كه بيش از هر چيز ناتواني و كوچكي آدمها را در برابر عظمت و غلبه محيطي آن به رخ ميكشند.
مات بودن پردهها و قرار گرفتن آنها در كنار و روي هم هر چه بيشتر اين ابهام را تكثير كرده و بازي هر از گاه سايهها در پشت آن، اين ابهام و رازآميزي را چندين برابر ميكند. تنها راه گريز از همه عظمت و بيچيزي معلق فضا، آسانسوري در مركز انتهاي صحنه است كه شخصيتها از آن وارد يا خارج ميشوند.
نورپردازي اجرا نيز در همين راستا با تركيب رنگهاي سرد و محدود كردن آن در بخشهايي از صحنه كار كرد مضموني محتوا و شرايط موقعيت را در وجه ديداري نمايش بخوبي در معرض ارتباط با تماشاگر قرار ميدهد. صحنه زيباي خروج ژولين از آسانسور كه با جايگزين شدن آرام و تدريجي رنگ و شدت نور از سرد آبي به طلايي شديد همراه است، نمونه بسيار خوبي از كاركرد اجرايي نور در القاي مفهوم است.
در صحنه پاياني نمايش كه اي كاش آخرين پلان اجرا ميشد، ژولين آرام و مطمئن وارد آسانسور ميشود و در شرايطي كه تماشاگر انتظار دارد مثل بقيه شخصيتها جوابي در مورد مرگ يا بازگشت او به زندگي بگيرد، هيچ علامتي روي آسانسور نشان داده نميشود و در عوض همه صحنه همراه با هاله نوراني بالاي آسانسور به رنگ طلايي نور درميآيد.
شايد تماشاگر پس از مواجه شدن با اين پايان بخواهد از نمايش بپرسد كه «عاقبت چه بر سر ژولين ميآيد؟ ميميرد؟ يا زنده ميماند و دوباره لورا را ميبيند؟» اما اريك امانوئل اشميت، پاسخ اين تمايل تماشاگر به كشف واقعيت را پيشتر و از زبان دكتر اس داده است. دكتر اس، كمي پيش از پايان نمايش در پاسخ به پرسش ژولين درباره مرگ ميگويد:
دكتر اس: بدترين اتفاق كه ميتونه براي اين سوال بيفته، پاسخ دادن به او نه! مرگ يك رازه ژولين!
بنابراين نمايش سهراب سليمي مثل يك راز آغاز ميشود و پس از بيان عاشقانه ايمان، مثل يك راز هم به پايان ميرسد. در فرصت اندك تحليل نمايش در اين مطلب، مجالي براي بررسي همه جوانب و مولفههاي اجرا فراهم نيست اما منصفانه نيست كه در كنار محاسن و ويژگيهاي مهمانسراي دو دنيا به بازي خوب علي سرابي در نقش ژولين كه با رعايت جزييات بازي و همه جوانب دروني و بيروني نقش همراه بود، به عنوان يكي از دلايل اصلي جذابيت و زيبايي لحن اجرا اشاره نشود.
|
تفاهم بزرگ در نمايشي کوچک
چهارشنبه 15 آبان 1387 ساعت 11:59:00 AM تعداد بازدید: 102
| ||||
محتوا و ساختار دو گستره متفاوت از دنياي نمايش هستند که هر يک شيوههاي بيان و اجراي متفاوتي دارند و شکل پرداخت آنها نيز براساس ضرورت و اهميت جايگاه صورت ميپذيرد. زماني يک اثر هنري ـ در اين جا نمايشي ـ را اثري زيباييشناسانه ميناميم که ساختار و محتواي آن منطبق بر هم باشند و هنرمند در پرداخت هر يک به تاثير و کارکردهاي متقابل توجه داشته باشد. در برخي از آثار نمايشي هم هر يک از دو حوزه ساختاري و محتوايي بر ديگري غلبه بيشتري دارند؛ شايد محتوا دستمايه اوليه قرار گرفته يا ساختار محتوا را به دنبال آورده باشد. اما بدترين نوع نمايش، نمايشي است که در آن يکي از دو حوزه مذکور فداي ديگري شده باشند، در اين صورت تماشاگر نه شاهد ساختاري هدفمند و منسجم خواهد بود و نه محتوايي مطلوب و مناسب را درک خواهد کرد. در مورد نمايش فرهاد شريفي بر اساس آن چه از اجراي آن برميآيد ميتوان حدس زد که کارگردان بيشتر به دنبال قالبي براي طرح مضامين و محتواي مورد نظرش بوده است. انتظار و بيهودگي تمهاي اصلي"نيمکت خوشبختي" هستند، در واقع اين طور به نظر ميرسد که ساختار و مجموعه اجراي نمايش، مرعوب انتقال و احياي اين محورهاي تماتيک شدهاند و بيش از آن که در پي اجراي يک نمايش و مولفههاي ديداري اجرا باشند، در قيد و بند اهميت دادن و برجسته کردن تمهاي اصلي محتوا هستند. اين سادهترين شيوه انتقال انديشه در يک نمايش است و متاسفانه بسياري از نمايشهاي ايراني چون محتوا را غالب بر ساختار ميدانند و به دنبال طرح ژرف ساخت و محتواي مهمي هستند به دام چنين رويکردي ميافتند و به مجموعهاي موعظهگر و پرگو تبديل ميشوند. "نيمکت خوشبختي" اما برخلاف آثار مشابهش به هيچ وجه موعظهگر به نظر نميرسد؛ دليل اين امر هم شايد بيشتر به خاطر نمونهبرداري و کپي کاري فرهاد شريفي و نويسنده نمايشنامه از روي متون و نمايشهاي غير ايراني باشد. در چنين صورتي ما در اين نمايش شاهد برداشت، ديدگاه و سليقه هنرمند ايراني درام در قالب کپيبرداري شده نمونههاي مدرن تئاتر هستيم. شايد درست نباشد که در اين مورد حکم قطعي صادر کنيم، اما تقريباً ميتوانيم تظاهر نمايش براي گرايش به سمت تئاتر پوچي يا عبثنما را به راحتي در هر لحظه اجرا و در ميان همه واژهها و جملات زبان متن پيگيري کنيم. مرد و زني که هر روز همديگر را روي نيمکت يک پارک ملاقات ميکنند، در صحبتهايشان مدام به دنبال يافتن نقاط مشترک يا به قول خودشان تفاهم بزرگ هستند تا به هم نزديک شوند، اما علي رغم ديدار و گفتوگوهاي هر روزه به نتيجهاي نميرسند و اين ملاقاتها را هر روز تکرار ميکنند. بيهودگي، تکرار و انتظار محورهاي مهم"نيمکت خوشبختي" است و مجموعه اين مفاهيم بايد به عنوان مفهوم و محتواي نمايش مورد توجه قرار گيرند. اما شريفي براي بيان اين ژرف ساخت به هيچ وجه شيوه خودش را به اجرا نميگذارد؛ او حتي به دنبال آزمودن شيوههاي آشنا و معرفي شده در مورد اين محورهاي تماتيک هم نيست و تنها به کپيبرداري ناشيانهاي از نمونههاي مشابه تن در داده است. رويکرد تقليدي از شيوه غير ايراني و کاملاً آشناي تئاتر پوچي، حتي در نگارش نمايشنامه و از سوي کبري ملانژاد نيز دنبال شده است. کبري ملانژاد نويسنده نمايشنامه، شگردها و تکنيکهاي نخنما و کاملاً آشناي تئاتر پوچي را مهمترين شاخصه پرداخت زبان نمايشنامهاش قرار داده است. تکرار، تاخير و تناوب در به کارگيري واژهها و مضامين يکي از نشانههاي چنين پرداختي است. مثلاً در بخشهاي مختلف نمايشنامهها، شخصيتها، موضوعات بياهميت و پيش و پا افتاده را مرکز گفتوگوهاي طولانيشان قرار ميدهند و بدون هيچ انگيزه و هدفي بحث بيهوده درباره اين موضوع را ادامه و گسترش ميدهند. نمونه ديگر اين تقليد در زبان و نمايشنامه تکرار مداوم است؛ به عنوان مثال در يکي از بخشهاي نمايشنامه واژه"عجيب" بارها و بارها و تقريباً در 14 ديالوگ پشت سر هم تکرار ميشود: مرد: چقدر عجيب! زن: بله، خيلي عجيبه! ببخشيد چي عجيبه؟ ... مرد: بله، گفتم چقدر عجيبه! زن: بله، ولي نگفتيد چي عجيبه. بحث در مورد يک موضوع بيهوده و ادامه و گسترش عبث نمايانه آن خود عملي بيهوده است که در نمايشنامه"نيمکت خوشبختي" با کشدار شدن گفتوگوي زن و مرد نمايش درباره خوشحالي، در مورد ادب و نزاکت، درباره رنگ لباس، نوع لبخند، جاي پاي روي نيمکت و... مدام در جريان پيشرفت روايت خطي متن ادامه پيدا ميکنند. همه اين بحثها براي رسيدن به تفاهم بزرگ مطرح ميشوند و نمايش در پيام ژرف ساختياي که قصد انتقال آن به تماشاگر را دارد، ميخواهد بگويد که صحبت بيفايده در مورد اين موضوعات هيچ گاه منجر به دستيابي به تفاهم بزرگ نخواهد شد. مرد: مث اين که اين، جاي پا، خيلي براي شما مهمهها؟! زن: فکر کردم شايد، اين جايِ پا، بتونه نقطه خوبي براي شروع تفاهم بزرگ باشه. شخصيتهاي"نيمکت خوشبختي" با اطوار تقليدي، در مورد چيزهاي بزرگ به سادگي به تفاهم ميرسند و بر سر موضوعهاي کوچک مثل تفاوت چراغ و ماه در جملات عاشقانه، رسيدن و نزديک شدن و... به هيچ نتيجهاي نميرسند و با هم دعوا ميکنند. نمايش"نيمکت خوشبختي" تماشاگرش را واقعاً آزار ميدهد؛ چه آن جا که ناچار به تماشاي روابط و رويدادهاي تقليدي و کپيبرداري شده است و چه آن جايي که در تلاش بيهوده براي پيدا کردن درگيري و داستاني براي دنبال کردن بينتيجه ميماند. نمايش فرهاد شريفي هيچ داستان، تعليق و درگيرياي ندارد؛ طبيعي هم هست، روايت اين نمايش قرار نيست داستانگو باشد بلکه بر عکس قصد دارد تا بيهودگي و کسالت مضموني را وارد ساختار خطي پيشرفتاش کند. اما مشکل اين جاست که قواعد ساختار هم بر اساس اهداف مضموني و محتوايي پرداخت نشدهاند و تنها مخاطب را اذيت ميکنند. به همه اين کاستيها صحنه ناچيز و بازسازي شده را هم بيفزاييد. صحنه نمايش از 5 صندلي حصيري، درختي پشت صندليها(و نه نيمکت) و محدوده گردي در اطراف آن که پوشيده از خاک و برگهاي زرد است و بايد نشان دهنده پارک باشد، تشکيل شده است. چيزي شبيه به سياره شازده کوچولو با يک شاخه گل سرخ تنهاي آن يا همان عکسهاي تکراري و معمول که بارها و بارها در طراحي صحنه نمايش"در انتظار گودو" ديدهايم. همين دکور يک بعدي و تخت هم باعث شده که ميزانسنها به تبعيت از آن در محدودهاي کوچک و تعريف شده خلاصه شوند. محدوديت ميزانسن در کنار همه کاستيهاي متن تمامي حرکتها و طراحي جايگاه و حرکات بازيگران در صحنه را ثابت و ايستا و بيهدف کرده است. البته ثابت و ايستا نه از جنس آن چه که مثلاً در نمايش"آخرين نوار کراپ" يا"در انتظار گودو" انتظار آن ميرود؛ چرا که تعريف متن از شخصيت، اصلاً با تعاريف بکت در اين دو نمايشنامه متفاوت است. از همه اينها گذشته بزرگترين کاستي"نيمکت خوشبختي" را بايد در ريتم و لحن روايت آن جستوجو کرد و باز هم از آن بدتر دخالت دادن تصاوير ساده و سطحي در زمينه پردازش تغيير و مسير زمان است که فرهاد شريفي را مجبور به استفاده ناشيانه از فلاشر همزمان با حرکتهاي بيمعني بازيگران در صحنه کرده است. فلاشر صحنه چند بار و آن هم به مدت طولاني در صحنه خاموش و روشن ميشود و اگر مجبور باشيم با چشمان باز به صحنه نگاه کنيم بعيد است که سر درد نگيريم. در همين حال هم بازيگران دارند با حرکت آهسته در پشت صندليها و(نه نيمکت) قدم ميزنند يا در فصلي ديگر زير نور فلاشر در دو طرف درخت در حالي که دستهايشان را باز کردهاند به طرف هم متمايل شده، حرکت ميکنند. نمايش 45 دقيقهاي فرهاد شريفي واقعاً نميتواند مثل"حکايت نا تمام آن زن خوشبخت" که کاري تک پرسوناژه از همين کارگردان بود، تماشاگرش را راضي کند. همه ضعفها و کاستيهاي"نيمکت خوشبختي"، حتي بازي بازيگران نمايش را هم تحت تاثير قرار داده، مثلاً رويا افشار در اين اجرا به هيچ وجه شبيه ديگر نقشهايش ظاهر نشده، هر چند پيداست که روي صحنه تلاش زيادي براي رسيدن به نتيجه مطلوب انجام ميدهد. | ||||
