تبليغاتX
پاژیا _ تئاتر و سینما
شنبه هفتم دی 1387
نگاهي به نمايش مانيفست ‌چو نوشته محمد رحمانيان :
 
 من این جنایت کار را دوست دارم !
 
 
 سال گذشته و همزمان با نخستين روزهاي جشنواره تئاتر فجر، مانيفست‌چو و صحبت درباره اجرا شدن يا نشدن آن به يك بحث حاشيه‌ساز و مهم تبديل شد و محمد رحمانيان و اصرارش براي شركت در جشنواره ، نمايشنامه‌ خواني متن و اعتراض در جمع اهالي رسانه به اين حواشي دامن زدند و به هر حال اين نمايش با همه جنجال‌هايش اجرا نشد تا اين‌كه پس از گذشت يك‌سال، اين‌بار پس از تلاش‌هاي مكرر كارگردان براي روي صحنه بردن نمايش در خارج از كشور، شرايط اجراي مانيفست‌چو فراهم شد.
اين نمايش در حال حاضر با اندكي تغيير در گروه بازيگران آن در تالار چهارسو مجموعه فرهنگي هنري تئاتر شهر روي صحنه است.

در نمايش مانيفست‌چو به كارگرداني محمد رحمانيان، واقعه مستند قتل عام از سوي يك دانشجوي كره‌اي در دانشگاه ويرجينياي آمريكا را با شيوه‌اي غريب و معلق در ميان واقعيت و ذهنيت‌هاي خوفناك قهرمان داستان روايت مي‌كند. سونگ هوي چو، دانشجوي 23 ساله ادبيات انگليسي در دانشگاه ويرجينيا، پس از كشتن يك دختر و پسر دانشجو، فيلمي كه در آن مانيفست خود را بازگو كرده براي شبكه تلويزيونيNBC  مي‌فرستد و پس از قتل‌عام 33 دانشجو و استاد دانشگاه خودش را نيز مي‌كشد.

اضطراب در صحنه

موضوع تكان‌دهنده اين كشتار بي‌سابقه و بحث درباره علت‌ها و انگيزه‌هاي مختلف ارتكاب آن محور اصلي توجه و پرداخت نمايش محمد رحمانيان است. خشونت، فرياد و رعب و وحشت از همان لحظه ورود تماشاگر به سالن و پيش از نشستن مخاطب روي صندلي‌ها نمايش را آغاز كرده است. 6 بازيگر در حالي كه لباسي شبيه به يونيفرم سربازان آمريكايي بر تن دارند، با سلاح‌‌هايشان ورود تماشاگر به سالن را كنترل مي‌كنند، تماشاگران را تهديد مي‌كنند و حتي سلاحشان را روي شقيقه تماشاگران مي‌گذارند و به اين ترتيب شرايط را براي ورود به فضاي غريب و خوفناك نمايش فراهم مي‌كنند.
در ادامه نيز تمام تلاش مانيفست‌چو در قالب مكاشفه‌اي جامعه‌شناسانه و روانشناسانه به بررسي انگيزه‌ها و پرسش‌هاي احتمالي درباره انگيزه‌هاي قهرمان براي ارتكاب اين جنايت معطوف مي‌شود. نمايش رحمانيان در فضايي معلق ميان واقعيت‌هاي بي‌رحمانه جامعه‌اي كه چو در آن زندگي مي‌كند، غرابت خوفناك ذهنيت‌هاي متاثر از واقعيت شخصيت قهرمان و موقعيت‌هاو عوامل و انگيزه‌هاي نمايشي احتمالي، سعي دارد تا واقعه كشتار دانشگاه ويرجينيا را از منظر گوناگون مورد توجه قرارداده و بدون آن‌كه درباره هيچ يك از آنها به جستجوي قطعي يا دستيابي به نتيجه بپردازد، مدام دريچه‌هاي جديدي از تلاش قهرمان براي قرار گرفتن در كنار جامعه يا گريز از آن را به مخاطبش نشان بدهد.
چنين رويكردي بدون توجه به مشخصات و متعلقات واقعه مستند، داستان و روايت‌هاي نمايش را به كليتي مستقل تبديل مي‌كند كه بدون وابستگي به مختصات واقعه مي‌توانند يك داستان هدفمند و داراي انديشه و تحليل را روايت كنند كه از مناظر روانشناختي و جامعه شناختي خودش را نشان مي‌دهد.

بازسازي موقعيت

نمايش رحمانيان را يك راوي در مقام هدايت كننده گروه بازي‌سازان روايت مي‌كند. بازيگران با بازسازي موقعيت‌هاي مختلف مربوط به زندگي قهرمان  تحت نظارت راوي كه تصوير او در انتهاي صحنه حضور دارد  شكل‌گيري تدريجي انگيزه‌هاي خشونت يا بهانه‌هاي انجام جنايت در او به نمايش مي‌گذارند. جذابيت، جديت و در عين طنز مضحك و حركت هراسناك چو در مسيري كه جامعه و اطرافيانش براي او رقم مي‌زنند، ضمن جذب تماشاگر و درگير كردن او با اتفاقات نمايش به طرح پرسش‌هاي متعدد درباره تغيير قهرمان و گرايش امور در مواجهه با جامعه، منجر مي‌شود.
در واقع نمايش يك شخصيت را در جامعه‌اي نشان مي‌دهد كه مدام او را پس مي‌زند. مسخره‌كردن چو در دانشگاه، پرسش‌هاي بي‌ربط و شايد تحقيرآميز كارمندهاي پست درباره مليت و شخصيت‌ او و ديگر برخوردهاي جامعه با او مهم‌ترين دلايلي است كه رحمانيان آنها را درتوجيه تغيير شخصيت قهرمان و درباره مانيفست او ارتكاب جنايت مورد پرداخت قرار مي‌دهد. اما حضور راوي و راهنمايي‌ها براي ادامه بازي و تلاش براي رسيدن به پاسخ پرسش‌ها، باز هم قطعيت موضوع را با ترديد مواجه كرده، سوالات بسيار ديگري را درباره قهرمان و عمل او مطرح مي‌كند.

چنين رويكرد و پرداختي را در طراحي حركت‌ها و ميزانسن‌هاي نمايش نيز مي‌توان مشاهده كرد. افشين هاشمي  بازيگر نقش چو  از ابتداي نمايش تا پايان آن مهره‌اي است كه رفته‌رفته جايگاهش را درمقابل ديگر بازيگران و شخصيت‌هاي نمايش تغيير مي‌دهد. چو در صحنه نمايش از ميان ديگر بازيگران حضورش را به نمايش مي‌گذارد و در تكرار مداوم حركات، رفته‌رفته از آنها جدا مي‌شود و تا پايان نمايش كاملا از آنها فاصله مي‌‌گيرد و حتي در مقابلشان مي‌ايستد.

اجراي مانيفست چو به زبان انگليسي كه تعداد زيادي از تماشاگران نمي‌توانند آن را بفهمند پرسش‌هايي را درباره انگيزه‌هاي‌ رحمانيان پيش مي‌كشد

اين چينش حضور شخصيت‌ها در صحنه يا جايگاه قهرمان در مقابل ديگر اشخاص نمايش از سويي مي‌‌تواند حاصل تحليل يا نگاه بازيسازان درباره او باشد و از سوي ديگر در بخش‌هايي از نمايش نيز نتيجه تقابل حضور و ذهنيت‌هاي خود قهرمان در جامعه پيرامون اوست.
محمد رحمانيان علاوه بر آنچه براساس واقعيت‌هاي موجود درباره قهرمان، جامعه و زندگي او در صحنه نمايش‌اش قرار داده، همواره سعي داشته با تكثير ذهنيت‌ها و واكنش‌هاي دروني قهرمان در مقابل رفتارهاي جامعه به فضايي غريب و نامتعارف از دنياي اين قهرمان دست پيدا كند كه در آن احتمالات و پس‌زمينه‌ها و تصورات به اندازه واقعيت‌ها اهميت و ارزش پيدا كنند و امكان وقوع‌ آنها نيز به اندازه حدس و گمان درباره علت‌ها منطقي به نظر برسد.

بازيسازي

فرآيند بازيسازي و خلق موقعيت‌هاي مختلف توسط بازيگران كه با اعلام صحنه در ابتداي آن آغاز مي‌شود نيز ساختاري است كه چنين انتظاراتي را از روايت نمايش برآورده مي‌كند. احتمالا دستيابي به اين ساختار نيز حاصل شيوه كار گروه تئاتر پرچين به گسترش اشتراكي و گروهي طرح و ايده اوليه در جريان تمرين است كه رحمانيان به عنوان مدير اين گروه بارها درمورد آن صحبت كرده است.
در اين ساختار، شخصيت راوي  تصوير احمدآقالو  در مقام كارگردان  بازيگران، بازيسازان را در رسيدن به يك نقطه مشترك و هدفمند راهنمايي مي‌كند و در طول اجراي يك صحنه آن را آزاد مي‌گذارد تا موقعيت را به واسطه نقش‌ها و تحليل‌هاي گروهي‌شان از موضوع، گسترش بدهند و روايت كنند.
حضور بازيگران خلاق و پرانرژي چون افشين هاشمي، اشكان خطيبي، سيما تيرانداز، مهتاب نصيرپور، ترانه عليدوستي و هومن برق‌نورد‌ هم در چنين ساختاري يك غنيمت بزرگ به شمار مي‌آيد، چراكه در مجموع اين بازيگران و راس آنها مثلث هاشمي، عليدوستي و تيرانداز براحتي قادرند با انرژي و مهارت در خلق موقعيت‌هاي مختلف به سرعت تغيير كنند و در عين حال نگاه و برداشتشان نسبت به رويداد اصلي را نيز از دريچه تحليل شخصي و وابسته به نظر گروه به نمايش بگذارند.
افشين هاشمي در نقش چو، بدون اين كه تماشاگر متوجه چگونگي روند تغييرات باشد از ابتداي نمايش تا انتهاي آن از يك دانشجوي ساده و شاداب خارجي كه تمايل زيادي به ارتباط گرفتن با گروه دارد به يك جنايتكار منزوي و آشفته تبديل مي‌شود. اين انزوا و خشم پنهان در رفتار را مي‌توان در هر لحظه از حضور هاشمي در صحنه مانيفست چو ملاحظه كرد.

در مجموع بازيگران نمايش رحمانيان را، به استثناي مهتاب نصيرپور و هومن برق‌نورد كه به واسطه مشكل تكلم به زبان انگليسي گهگاه خودشان را پنهان مي‌كنند و امكان بروز همه توانايي‌هايشان را ندارند، بايد از مهم‌ترين نقاط قوت كار دانست.
اجراي مانيفست چو به زبان انگليسي و در اجراي عمومي براي تماشاگراني كه مسلما تعداد زيادي از آنها به خوبي نمي‌توانند اين زبان را بفهمند، مباحث و پرسش‌هايي را درباره انگيزه‌هاي محمد رحمانيان پيش مي‌كشد.
 پاسخ دقيقي هم براي آن نمي‌توان پيدا كرد! واقعا اجراي نمايش به زبان انگليسي براساس چه ضرورتي صورت گرفته و زبان چه كاركردي در اين نمايش دارد؟ شايد تمايل به شركت نمايش در بخش بين‌الملل جشنواره فجر يا تصميم رحمانيان براي اجراي نمايش در خارج از ايران دليل چنين انتخابي بوده باشد! اما مسلما نمايش به زبان فارسي و براي مخاطبان ايراني مي‌توانست به موفقيت بيشتري در زمينه ارتباط با مخاطب دست پيدا كند!

نوشته شده توسط مهدی نصیری در | | لینک به این مطلب
سه شنبه سوم دی 1387
نگاهي به نمايش"مجسمه‌هاي يخي" نوشته داريوش رعيت و کارگرداني مسعود موسوي
 
هشدار وقوع يک اتفاق
سه شنبه 26 آذر 1387  ساعت 1:29:00 PM      تعداد بازدید: 217
ايران تئاتر -  سرویس مقالات 0 نظر نسخه‌ی چاپ

 
 

گاهي اوقات اتفاق مي‌افتد که يک نمايش بيش از آن که در قيد و بند ارائه يک داستان با ساختاري متکي به قصه و داراي قواعد دراماتيک باشد، به دنبال طرح يک تفکر و انديشه است. برعکس، در برخي از نمايش‌ها نيز داستان و ساختار آن در اولويت قرار مي‌گيرند و طرح مفاهيم ژرف‌ساختي به عنوان هدف بعدي گروه اجرايي اهميت پيدا مي‌کند.
بحث در مورد اهميت و ارجحيت هر يک از اين دو حوزه و چگونگي انطباق و همراهي آن‌ها در يک نمايش، مباحث مفصلي را به ميان مي‌کشد، اما آن چه مشخص است آن که يک نمايش پيش از هر چيز بايد مخاطبانش را به ديدن اجرا ترغيب و تشويق کند و بعد از آن به ارائه محتوايش بپردازد.
نمايش مسعود موسوي از اين منظر رويکرد‌ بنياديني را دنبال مي‌کند، يعني به همان اندازه که به داستان توجه دارد، در پي ارائه و انتقال مفاهيم و محتواي ژرف ساخت‌اش نيز هست. اما اين که هر يک از اين دو حوزه چگونه مورد پرداخت قرار گرفته و چطور با هم همراه شده‌اند، مقوله ديگري است.
"مجسمه‌هاي يخي" بستر رويدادي انتزاعي از يک موقعيت ساختگي است که در آن شخصيت‌ها به واسطه حضور در شرايطي که بخشي از آن در قصه است و بخش ديگرش از ساختار داستاني خارج شده و شکل روايت حضور پيدا مي‌کند، خودشان را به نمايش مي‌گذارند. يک خبرنگار و عکاس به دنبال دريافت نامه‌اي که از يک جنايت در پيش از صبح و روي درياچه‌اي يخ زده خبر مي‌دهد به آن محل رفته‌اند و منتظر وقوع اتفاق و ثبت آن براي روزنامه‌شان هستند.
همين طرح آغاز، نخستين ساختاري است که شرايط را براي يک شروع خوب و خلق چالش‌هاي ‌ ‌دراماتيک در ابتداي نمايش فراهم مي‌کند. در واقع نمايش از نخستين لحظات، تماشاگر را در انتظار وقوع حادثه‌اي دراماتيک نگه مي‌دارد. اما اين حادثه ظاهراً به عمد دقايقي بيشتر بدين صورت باقي نمي‌ماند و به زودي ماهيتش را براي تماشاگر افشا مي‌کند. آمد و رفت‌هاي سريع ابتداي نمايش، هشدار و بي‌اعتنايي نسبت به اتفاق شکستن يخ‌هاي درياچه و فضا و گفتارهاي غريب شخصيت‌ها، تصور مواجه شدن با داستاني پر تعليق ـ‌ آن گونه که در لحظه آغاز و همزمان با خبر وقوع يک جنايت انتظار مي‌رود ـ را براي تماشاگر نمايش از بين مي‌برد.
به جاي اين، اما گفت‌وگو و گفتار و تفسير جادويي و غريب موقعيت مورد پرداخت قرار مي‌گيرد و همان رويداد ابتدايي ـ انتظار براي وقوع جنايت ـ با ورود هر شخصيت، در عرض گسترش پيدا مي‌کند. در واقع مي‌توان گفت که شخصيت‌هاي متعدد روي چاله‌ موقعيت ايستاي دراماتيک قرار مي‌گيرند و آن موقعيت را وابسته به حضور خودشان از مناظر مختلف بيان مي‌کنند. خروج هر شخصيت از صحنه به طور موقت يک پاساژ را کنار مي‌زند و ورود شخصيت ديگر پاساژ جديدي را بر محور همان موقعيت ابتدايي جايگزين مي‌کند. بدين ترتيب رويداد مرکزي بدون پيشرفت و حرکت، مدام روي يک نقطه گسترش مي‌يابد و خودش را تفسير مي‌کند. نتيجه چنين پرداختي آن است که اجرا فرصتي را براي تفکر درباره جايگاه اشخاص و حضور غريب آن‌ها فراهم مي‌کند و در ضمن سعي دارد تا تماشاگرش را سرگرم کند.
نتيجه آن که"مجسمه‌هاي يخي" داستاني را آغاز مي‌کند و بدون ايجاد ساختار داستاني و ادامه ‌آن، همان موقعيت آغازين را چندين بار تکرار مي‌کند. ترفند مناسبي هم که به هدفمندي تکرار در اين نمايش منجر شده و در ضمن تنوع و جذابيت را هم به آن اضافه کرده ورود شخصيت‌هاي متعدد، متفاوت و عجيب است.
همسر پليس، پليس، مرده، ماهيگير، شاعر و... شخصيت‌هايي هستند که هم حضور آن‌ها در فضاي نمايش و هم ويژگي‌هاي شخصيت‌شان باعث جذابيت حضور آن‌ها مي‌شود. ضمن اين که نمايش در تلاش است تا به هر نحو از جنس شخصيت اين آدم‌ها، در جهت شکل دادن به ژرف ساختش نيز بهره بگيرد.
"مجسمه‌هاي يخي" ظاهري از يک ساختار داستاني را به نمايش مي‌گذارد و اين در حالي است که به ويژه در ميانه آن، قواعد ساختار را رعايت نمي‌کند. در عوض هر چه از زمان آن مي‌گذرد و هر چقدر که اصرار نمايش در تمرکز و برجسته‌سازي حضور شخصيت‌ها بيشتر خودش را نشان مي‌دهد، تمايل نمايش به درشت نمايي کدهاي ژرف‌ساختي هم بيشتر مي‌شود. حضور چند باره شخصيت بي‌نام ـ که مسعود موسوي نقش او را بازي مي‌کند ـ و آوردن تلگراف‌هايي که بيانگر هشدارهاي متعدد هستند اين گرايش به رسيدن به پايان و ارائه مفهوم و محتوا را بيشتر از پيش آشکار مي‌کند.
به علاوه اين که گريزهاي اندک از روايت جاري در صحنه ـ شايد ترفندي شبيه به فاصله‌گذاري ـ نيز داستان گريزي و عدم تمايل نمايش به روايت ساختار معمول داستان را تذکر مي‌دهند و توقع مواجه بودن با چنين پرداختي را از ميان برمي‌دارند.
"مجسمه‌هاي يخي" برخي ايرادهاي احتمالي‌‌اش را به واسطه کاستي‌هاي متن آن داراست. در واقع نمايشنامه داريوش رعيت صرف نظر از طرح آن و علي رغم شروع خوبش، در ادامه بيش از اندازه اسير تکرار مي‌شود. ورود و خروج شخصيت‌ها در روايت،‌ عادي شدن رفتارهاي عجيب آن‌ها، لو رفتن فضا و پايان موقعيت از همان فصول آغازين و... دلايلي هستند که جذابيت‌هاي روايت را کاهش مي‌دهند. به علاوه آن که متن در حوزه محتوا و انديشه نيز آن قدر سخت مفاهيم ساده‌اش را مورد پرداخت قرار داده که تماشاگر را نسبت به کشف آن بي‌انگيزه مي‌کند. نمايشنامه، گذشته از اين علي رغم گرايش به کمدي، در اين مسير هم توفيق چنداني کسب نمي‌کند.
با وجود اين، اجراي نمايش تا اندازه مطلوبي تماشاگر را درگير مي‌کند و اجازه فاصله گرفتن از رويداد و يا گفتارها و حضور بازيگران را به مخاطب نمي‌دهد. دليل چنين جذابيتي، بدون شک به کارگرداني و اجراي نمايش مربوط مي‌شود.
مسعود موسوي با طراحي صحنه وسيع و پوشيده در رنگ‌هاي سفيد و نيلي به خوبي توانسته فضاي سرد و وهم‌ انگيز مورد نظرش را در صحنه ايجاد کند. هر چند که سرما، تاريکي و دهشت‌ فضا کمتر خودش را به تماشاگر نشان مي‌دهد، اما در مجموع فضا به لحاظ ديداري جذاب است و در خدمت رويدادهاي داستان قرار مي‌گيرد. پرده بزرگ انتهاي صحنه که سايه‌اي از شهر هم روي آن است اين فضاي سرد و يک رنگ را وسعت مي‌بخشد و گسترش مي‌دهد.
حسن ديگر نمايش"مجسمه‌هاي يخي" در حوزه کارگرداني اين است که ريتم و ضرباهنگ آن برخلاف روايت متن کاملاً پر تحرک و فعال است. فراز و فرودهاي سريع و تکثير مناسب ميزانسن به واسطه تحرک بازيگران در صحنه، ريتمي را براي اجرا به وجود آورده که ضمن پويايي آن از نظر ديداري حس و حال پر جنب و جوش و فعالي را به آن مي‌بخشد. بنابراين اجرا اجازه رکورد و خستگي پيدا نمي‌کند و تماشاگر علي رغم عدم وجود اتفاقات مختلف در نمايشنامه، شاهد وقوع اتفاقات تصويري و ديداري مداوم روي صحنه است.
شايد اگر لحن کميک اجرا نيز کمي بيشتر از اين با موضوعيت و فضاي غريب و توام با جادوي آن هماهنگ مي‌شد و برخي زوايد مربوط به زبان و حرکت کمدي از بازي بازيگران حذف مي‌شود، نمايش مسعود موسوي به مراتب منطقي‌تر و مناسب‌تر از اين هم ارائه مي‌شد و مخاطبانش را با برداشت و حسي واحد و مطلوب از سالن بدرقه مي‌کرد.


 

نوشته شده توسط مهدی نصیری در | | لینک به این مطلب