تبليغاتX
پاژیا _ تئاتر و سینما - نگاهي به نمايش"نيمکت خوشبختي" نوشته کبرا ملانژاد و کارگرداني فرهاد شريفي
شنبه هجدهم آبان 1387
نگاهي به نمايش"نيمکت خوشبختي" نوشته کبرا ملانژاد و کارگرداني فرهاد شريفي
 
تفاهم بزرگ در نمايشي کوچک
چهارشنبه 15 آبان 1387  ساعت 11:59:00 AM      تعداد بازدید: 102
ايران تئاتر -  سرویس مقالات 0 نظر نسخه‌ی چاپ

 

محتوا و ساختار دو گستر‌ه متفاوت از دنياي نمايش هستند که هر يک شيوه‌هاي بيان و اجراي متفاوتي دارند و شکل پرداخت آن‌ها نيز براساس ضرورت و اهميت جايگاه صورت مي‌پذيرد. زماني يک اثر هنري ـ در اين جا نمايشي ـ را اثري زيبايي‌شناسانه مي‌ناميم که ساختار و محتواي آن منطبق بر هم باشند و هنرمند در پرداخت هر يک به تاثير و کارکردهاي متقابل توجه داشته باشد.
در برخي از آثار نمايشي هم هر يک از دو حوزه ساختاري و محتوايي بر ديگري غلبه بيشتري دارند؛ شايد محتوا دستمايه اوليه قرار گرفته يا ساختار محتوا را به دنبال آورده باشد. اما بدترين نوع نمايش، نمايشي است که در آن يکي از دو حوزه مذکور فداي ديگري شده باشند، در اين صورت تماشاگر نه شاهد ساختاري هدفمند و منسجم خواهد بود و نه محتوايي مطلوب و مناسب را درک خواهد کرد. در مورد نمايش فرهاد شريفي بر اساس آن چه از اجراي آن برمي‌آيد مي‌توان حدس زد که کارگردان بيشتر به دنبال قالبي براي طرح مضامين و محتواي مورد نظرش بوده است. انتظار و بيهودگي تم‌هاي اصلي"نيمکت خوشبختي" هستند، در واقع اين طور به نظر مي‌رسد که ساختار و مجموعه اجراي نمايش، مرعوب انتقال و احياي اين محورهاي تماتيک شده‌اند و بيش از آن که در پي اجراي يک نمايش و مولفه‌هاي ديداري اجرا باشند، در قيد و بند اهميت دادن و برجسته کردن تم‌هاي اصلي محتوا هستند. اين ساده‌ترين شيوه انتقال انديشه در يک نمايش است و متاسفانه بسياري از نمايش‌هاي ايراني چون محتوا را غالب بر ساختار مي‌دانند و به دنبال طرح ژرف ساخت و محتواي مهمي هستند به دام چنين رويکردي مي‌افتند و به مجموعه‌اي موعظه‌گر و پرگو تبديل مي‌شوند.
"نيمکت خوشبختي" اما برخلاف آثار مشابهش به هيچ وجه موعظه‌گر به نظر نمي‌رسد؛ دليل اين امر هم شايد بيشتر به خاطر نمونه‌برداري و کپي کاري فرهاد شريفي و نويسنده نمايشنامه از روي متون و نمايش‌هاي غير ايراني باشد. در چنين صورتي ما در اين نمايش شاهد برداشت، ديدگاه و سليقه هنرمند ايراني درام در قالب کپي‌برداري شده نمونه‌هاي مدرن تئاتر هستيم. شايد درست نباشد که در اين مورد حکم قطعي صادر کنيم، اما تقريباً مي‌توانيم تظاهر نمايش براي گرايش به سمت تئاتر پوچي يا عبث‌نما را به راحتي در هر لحظه اجرا و در ميان همه واژه‌ها و جملات زبان متن پيگيري کنيم.
مرد و زني که هر روز همديگر را روي نيمکت يک پارک ملاقات مي‌کنند، در صحبت‌هايشان مدام به دنبال يافتن نقاط مشترک يا به قول خودشان تفاهم بزرگ هستند تا به هم نزديک شوند، اما علي رغم ديدار و گفت‌وگوهاي هر روزه به نتيجه‌اي نمي‌رسند و اين ملاقات‌ها را هر روز تکرار مي‌کنند.
بيهودگي، تکرار و انتظار محورهاي مهم"نيمکت خوشبختي" است و مجموعه اين مفاهيم بايد به عنوان مفهوم و محتواي نمايش مورد توجه قرار گيرند. اما شريفي براي بيان اين ژرف ساخت‌ به هيچ وجه شيوه خودش را به اجرا نمي‌گذارد؛ او حتي به دنبال آزمودن شيوه‌هاي آشنا و معرفي شده در مورد اين محورهاي تماتيک هم نيست و تنها به کپي‌برداري ناشيانه‌اي از نمونه‌هاي مشابه تن در داده است. رويکرد تقليدي از شيوه غير ايراني و کاملاً آشناي تئاتر پوچي، حتي در نگارش نمايشنامه و از سوي کبري ملانژاد نيز دنبال شده است. کبري ملانژاد نويسنده نمايشنامه، شگردها و تکنيک‌هاي نخ‌نما و کاملاً آشناي تئاتر پوچي را مهمترين شاخصه پرداخت زبان نمايشنامه‌اش قرار داده است. تکرار، تاخير و تناوب در به کارگيري واژه‌ها و مضامين يکي از نشانه‌هاي چنين پرداختي است. مثلاً در بخش‌هاي مختلف نمايشنامه‌ها، شخصيت‌ها، موضوعات بي‌اهميت و پيش و پا افتاده را مرکز گفت‌وگوهاي طولاني‌شان قرار مي‌دهند و بدون هيچ انگيزه و هدفي بحث بيهوده درباره اين موضوع را ادامه و گسترش مي‌دهند. نمونه ديگر اين تقليد در زبان و نمايشنامه تکرار مداوم است؛ به عنوان مثال در يکي ‌از بخش‌هاي نمايشنامه واژه"عجيب" بارها و بارها و تقريباً در 14 ديالوگ پشت سر هم تکرار مي‌شود:
مرد: چقدر عجيب!
زن: بله، خيلي عجيبه! ببخشيد چي عجيبه؟
...
مرد: بله، گفتم چقدر عجيبه!
زن: بله، ولي نگفتيد چي عجيبه.
بحث در مورد يک موضوع بيهوده و ادامه و گسترش عبث نمايانه آن خود عملي بيهوده است که در نمايشنامه"نيمکت خوشبختي" با کشدار شدن گفت‌وگوي زن و مرد نمايش درباره خوشحالي، در مورد ادب و نزاکت، درباره رنگ لباس، نوع لبخند، جاي پاي روي نيمکت و... مدام در جريان پيشرفت روايت‌ خطي متن ادامه پيدا مي‌کنند. همه اين بحث‌ها براي رسيدن به تفاهم‌ بزرگ مطرح مي‌شوند و نمايش در پيام ژرف ساختي‌اي که قصد انتقال آن به تماشاگر را دارد، مي‌خواهد بگويد که صحبت بي‌فايده در مورد اين موضوعات هيچ گاه منجر به دستيابي به تفاهم بزرگ نخواهد شد.
مرد: مث اين که اين، جاي پا، خيلي براي شما مهمه‌ها؟!
زن: فکر کردم شايد، اين جايِ پا، بتونه نقطه خوبي براي شروع تفاهم بزرگ باشه.
شخصيت‌هاي"نيمکت خوشبختي" با اطوار تقليدي، در مورد چيزهاي بزرگ به سادگي به تفاهم مي‌رسند و بر سر موضوع‌هاي کوچک مثل تفاوت چراغ‌ و ماه در جملات عاشقانه، رسيدن و نزديک شدن و... به هيچ نتيجه‌اي نمي‌رسند و با هم دعوا مي‌کنند.
نمايش"نيمکت خوشبختي" تماشاگرش را واقعاً آزار مي‌دهد؛ چه آن جا که ناچار به تماشاي روابط و رويدادهاي تقليدي و کپي‌برداري شده است و چه آن جايي که در تلاش بيهوده براي پيدا کردن درگيري و داستاني براي دنبال کردن بي‌نتيجه مي‌ماند. نمايش فرهاد شريفي هيچ داستان، تعليق و درگيري‌اي ندارد؛ طبيعي هم هست، روايت اين نمايش قرار نيست داستانگو باشد بلکه بر عکس قصد دارد تا بيهودگي و کسالت مضموني را وارد ساختار خطي پيشرفت‌اش کند. اما مشکل اين جاست که قواعد ساختار هم بر اساس اهداف مضموني و محتوايي ‌‌پرداخت نشده‌اند و تنها مخاطب را اذيت مي‌کنند.
به همه اين کاستي‌ها صحنه ناچيز و بازسازي شده را هم بيفزاييد. صحنه نمايش از 5 صندلي حصيري، درختي پشت صندلي‌ها(و نه نيمکت) و محدوده‌ گردي در اطراف آن که پوشيده از خاک و برگ‌هاي زرد است و بايد نشان دهنده پارک باشد، تشکيل شده است. چيزي شبيه به سياره شازده کوچولو با يک شاخه گل سرخ تنهاي آن يا همان عکس‌هاي تکراري و معمول که بارها و بارها در طراحي صحنه نمايش"در انتظار گودو" ديده‌ايم. همين دکور يک بعدي و تخت هم باعث شده که ميزانسن‌ها به تبعيت از آن در محدوده‌اي کوچک و تعريف شده خلاصه شوند. محدوديت ميزانسن در کنار همه کاستي‌هاي متن تمامي حرکت‌ها و طراحي جايگاه و حرکات بازيگران در صحنه را ثابت و ايستا و بي‌هدف کرده است. البته ثابت و ايستا نه از جنس آن چه که مثلاً در نمايش"آخرين نوار کراپ" يا"در انتظار گودو" انتظار آن مي‌رود؛ چرا که تعريف متن از شخصيت‌، اصلاً با تعاريف بکت در اين دو نمايشنامه متفاوت است.
از همه اين‌ها گذشته بزرگترين کاستي"نيمکت خوشبختي" را بايد در ريتم و لحن روايت آن جست‌وجو کرد و باز هم از آن بدتر دخالت دادن تصاوير ساده و سطحي در زمينه پردازش تغيير و مسير زمان است که فرهاد شريفي را مجبور به استفاده ناشيانه از فلاشر همزمان با حرکت‌هاي بي‌معني بازيگران در صحنه کرده است. فلاشر صحنه ‌چند بار و آن هم به مدت طولاني در صحنه خاموش و روشن مي‌شود و اگر مجبور باشيم با چشمان باز به صحنه نگاه کنيم بعيد است که سر درد نگيريم. در همين حال هم بازيگران دارند با حرکت آهسته در پشت صندلي‌ها و(نه نيمکت) قدم مي‌زنند يا در فصلي ديگر زير نور فلاشر در دو طرف درخت در حالي که دست‌هايشان را باز کرده‌اند به طرف هم متمايل شده‌، حرکت مي‌کنند.
نمايش 45 دقيقه‌اي فرهاد شريفي واقعاً نمي‌تواند مثل"حکايت نا تمام آن زن خوشبخت" که کاري تک پرسوناژه از همين کارگردان بود، تماشاگرش را راضي کند. همه ضعف‌ها و کاستي‌هاي"نيمکت خوشبختي"، حتي بازي بازيگران نمايش را هم تحت تاثير قرار داده، مثلاً رويا افشار در اين اجرا به هيچ وجه شبيه ديگر نقش‌هايش ظاهر نشده، هر چند پيداست که روي صحنه تلاش زيادي براي رسيدن به نتيجه مطلوب انجام مي‌دهد.
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 17:58 | | لینک به این مطلب