سه شنبه یکم مرداد 1387
آخرين ديدار با خسرو شكيبايي :
|
|
|
|
کاش بیشتر از خودت مراقبت می کردی عمو خسرو ! "
|
|
 |
ساعت هشت صبح است. خيابانهاي اطراف تالار وحدت، پارك دانشجو، خيابان خارك و شهريار و ... مملو از جمعيتي است كه به اشتياق شركت در مراسم تشييع پیکر بازيگر بزرگ سينما، تئاتر و تلويزيون ايران به تالار وحدت مي آيند و جمع واحدي مي شوند در غم از دست دادن هنرمندي بزرگ! بله ! اين جمعيت بزرگ، غم بزرگي دارند. خسرو از ميانشان رفته و آنها را با خاطراتي از چندين مرد در چندين داستان دوست داشتني تنها گذاشته است. باور نمي كنم براي تشييع پیکر مردي آمده ام كه همين چند روز پيش و در همين تالار وحدت جلو چشمانم از او تجليل شد. آن روز هم خيلي ها اينجا منتظرت بودند، آقاي بازيگر !آن روز هم همه ی دوربينها و موبايل ها به انتظار آمدنت، اينجا، جلوي درهاي شيشه اي تالار وحدت ايستاده بودند و ... امروز هم... خيلي ها آمده اند. هنرمند و شاعر و مسؤول و مدير و ... مردم ! مردم كه گفته بودي اگر نباشند مي ميري !اينها كه هستند، پس چرا تو مرده اي آقاي شكيبايي؟! ... لحظه به لحظه بر تعداد جمعيت افزوده مي شود. همه جاي محوطه ی داخلي تالار وحدت، بالاي درها و مجسمه ها و ... حتي تعداد بسيار زيادي خارج از محوطه و بولوار و حتي دو طرف خيابان شهريار ايستاده اند. پهلو به پهلو ! همه منتظرند! همه ناآرام ... اما خسرو آرام در آمبولانسی كه عكس بزرگ او را در مقابل دارد خوابيده است. .JPG) پرويز پرستويي مدام فرياد مي زند، پرخاش مي كند و سعي دارد تا جمعيت را براي ورود كنار بزند: «آقايون !خواهش مي كنم راه رو باز كنيد خسرو بيرونه!... اجازه بدين بياد تو!...» اما اين جمعيت بيشتر از آن است كه بتوانی كنارش بزنی آقای پرستویی! پرويز پرستويي مدام فرياد مي زند، پرخاش مي كند و از مردم می خواهد که آرام باشند . میگوید " لطفا جایی باز کنید تا آمبولانس بیاید داخل ..." اما مگر با فرياد و غوغا مي شود اين همه آدم را كنار زد. اصلا چرا آمبولانس ؟ میخواهیم خودمان آقای بازیگر را با همه مهرباني اش روی دست بگیریم ... باز پرويز پرستويي... باز هم فرياد و ... آقا پرویز بس کن ! خسرو شکیبایی با همه خاطرات ما و مهربانی های خودش پشت سر منتظر است ... بگذار وارد شود و قلبهایمان را به لرزه وادارد ... سرانجام يك تخت مي آيد !پارچه سفيدي بر آن كشيده اند و خسرو، خسرو شكيبايي؛ گشتاسب و اسد و مراد و محمود و هامون ... ! روي تخت ، کسی خوابيده كه پيش از اين براي همه ی اين مردها و زنها هزار خاطره آفريده است. خانواده ی خسرو شكيبايي و جمعي از هنرمندان و همكاران اين هنرمند بزرگ ايستاده اند و آرام و ناآرام گريه مي كنند. مردم هر لحظه، بيشتر و بيشتر مي شوند و ديگر هيچكس نمي تواند وارد محوطه ی بزرگ تالار وحدت شود و صداي تلاوت آيات خداوند... «بسم ا... «حسين بختياري» كه از دوستان قديمي خسرو شكيبايي است، تصنيف مورد علاقه او را مي خواند و مردم و موسيقي با او همراهي مي كنند. " انگار تو هم داری با ما می خوانی عمو خسرو ... این همان تصنیفی است که همیشه در خلوت خودت می خواندی و ... " ! باز هم پرستويي كه مدير مراسم است مي آيد؛ «ما مراسم را طوري برنامه ريزي كرده بوديم كه مسعود كيميايي، ژاله علو و سيروس الوند بيايند و درباره خسرو شكيبايي صحبت كنند، اما به خاطر شلوغي جمعيت نمي توانيم اين كار را انجام بدهيم.»  راست مي گويد !چه كسي تصور می کرد این همه آدم در صبح گرم و تابستانی روز يكشنبه اینجا منتظر آقای بازیگر باشند؟ ايرج راد، مي گويد: « متأسفانه يكي از پديده هاي بازيگري ايران از ميان ما رفت و خاطره كارگرداني نمايش «روسري قرمز» توسط شكيبايي را در سال 48 تعريف مي كند.» چشمها سرخ و تر شده و اين از گريه هاي طاقت فرساي خورشيد نيست !از گرماي وجودي است كه حالا مثل خاطره اي دلنشين در خاطر همه مان تكثير شده و جسمي... سرد! «پويا»می آید . پوريا شكيبايي كه نمي تواند صحبت كند. به سختي بالاي سر پدر مي ايستد: «از همه ی جمعيتي كه اينجا حضور دارند ممنونم! پدرم هم كه اينجاست خيلي خوشحال است. مي دانم كه همه چقدر مهربانيد و چقدر او را دوست دارید.» انگار صداي سنگين و خسته خسرو شنيده مي شود !انگار تشكر مي كند و با همان صداي دلچسب و شيريني كلام مي گويد: «ممنونم...» و مثل هميشه بانگاه و لبهايش مي بيند و مي خندد و ... سكوت! احمدرضا درويش با خودش خلوت كرده. شايد خاطره «كيميا» و «سرزمين خورشيد» را مرور مي كند؛ بهمن فرمان آرا، فقط به گوشه اي خيره شده؛ عزت ا... انتظامي حالا اشكهايش را از پشت عینک آفتابی بزرگش پاك می كند؛ «ديدي هامون چگونه رفت آقاي وكيل؟!» سعيد راد و ايرج راد به احترام ايستاده اند؛ رضا كيانيان چشمهايش را پشت عينك سياهش پنهان كرده وباز انگار مثل نامه اش از رفتن خسرو به خدا و خودش گلایه می کند ... امير شهاب رضويان و ابوالقاسم طالبي دست بر چانه ايستاده اند! ژاله علو، حرفي نزده، اما سخت است كه نگاه كند به پيكر بي جان مراد بيگ و اشك نريزد «يادت هست به خاطر برداشتن يك تفنگ چطور شلاقش مي زدي خاله ليلا! ؟ يادت هست بي جان گرفتي و سلامتش كردي؟!... مي تواني باز هم برش گردانی خاله لیلا؟!» .jpg) ايرج قادري در كنار مهدي ميامي ايستاده؛ آنسوتر اما رقيب مراد بيگ است كه آخر بار از او تير خورد و رفت. محمود پاك نيت را مي گويم، همان حسام بيگ كه حالا كنار پيكر بي جان «مراد» با چشم سرخ ايستاده و باز گريه مي كند. پوريا پورسرخ،هدیه تهرانی و مهتاب كرامتي، منوچهر محمدي، علي دهكردي، حبيب اسماعيلي، قطب الدين صادقي و ... همه هستند. فقط تو نيستي، خسروخان!
يك بار ديگر روي دستها مي روي !خداحافظي كن، با تالار وحدت كه تا همين چند روز پيش زير پاهايت بود؛ همين تالار وحدت كه جايزه «هامون» را در آن گرفتي.جايزه «اتوبوس شب» را در آن گرفتي، همان تالار وحدت كه چند روز پيش با لبخند شيرين هميشگي وارد آن شدي و با دست پر از آن بيرون رفتي! هيچكس گمان نمي كرد اين آخرين حضور تو در فضاي سنگين و داغ تالار باشد. خداحافظ مرد دوست داشتني خاطرات هزار مرد اين مردم! فاصله ميان تالار وحدت تا قطعه هنرمندان بهشت زهرا(س) را هزار بار مرور مي كنم با همه مرداني كه آنها را بر پرده و صحنه ساختي و باورم نمي شود همه آنها اين قدر آرام بر تخت خوابيده باشند. باور دارم كه تو در همه آنها و با هر يك از آنها در خاطره ميليونها انسان كه دوستت دارند تكثير شده اي !تو هستي، كنار ما و كنار همه نقشهاي زيبايي كه برايمان به يادگار گذاشته اي... با خودم گلایه می کنم یا با تو هستم نمی دانم . اما می گویم :"کاش بیشتر از خودت مراقبت می کردی عمو خسرو ! "
|
|
|
نوشته شده توسط مهدی نصیری در 11:4 |
|
لینک به این مطلب